مرا باور ندارند
ته این تیره روزی
بلاهت در بلاهت
زمستانِ یقین است
سکوتی سرد باید
که گرمای دلم را
تمام پیکرم را
هیمه اندوه
نباید کردن
مرا باور ندارند
سکوتی سرد باید....
سمیه کریمی درمنی
خستگی روز و شب
بر شانه ام سنگینی می کند
گویی به تنهایی
در این دایره زندگی
قدم نهادم
چه دشوار و پر محنت است
درک ساعتهای خاموش
روز سرد پاییزی
بی قطرات باران
بی شبنم بر روی گل صبح
زنگار زمان بر تن عمر
همچون زردی خزان
جلوه میکند
توقف لحظات بدون شادی
مرا در این روز و شب های تکراری
سرد و بی احساس کرده
نمیخواهم زنگ بیداری
صبح را بشنوم
در خواب ، گذر عمر شیرین است
هر آنچه زیباست
در برابرت به نمایش می آید
زنگار زمان بر تن عمر
رخوت زندگی را
در سراشیبی اوقاتم را
یادآوری می کند
تیک تاک ساعت
کنار پنجره خیالم
خیلی تکراری شده
انگار بر خاطراتم
قلم خط خطی می کشد
که بیاد نیاورم
چه تلخ و شیرینی
بر من گذشته
زنگار زمان بر تن عمر
مانند پاییز زرد فام
پای بر روی خش خش
لحظات عمرم را
نجوا میکند
هرچه برگ های خشک خزان
ترانه عاشقی می سراید
عبور زمان عمرم
ساز ناکوک
سمفونی زندگی ام
را می نوازد
زنگار زمان بر تن عمر
بر تن غنی و فقیر
می نشیند
اما فرق آنها بسیار است
بر تن غنی
حسرت گذر سریع
آن است
بر تن فقیر
لگد شدن
روزگار تکراری است
ثروت عمر
گران می گذرد
ای دوست
غنیمت شمار
این چند صباح باقی
که رحیل رفتن
به گوش می رسد
حسین رسومی
"کیستی که اینگونه
زمان و مکان را به سخره گرفته ای؟!
لحظه ای از قلبم دور نمی شوی !!
چشمت با نفسم آمیخته
شیشه ی عمرم قلب توست
دلت بشکند ؛ می میرم.
وحید مشرقی"