" از آن زمان که زندگی تو را کنار من نخواست "

" از آن زمان که زندگی تو را کنار من نخواست "
همیشه فکر بی کسی در ازدهام من بپاست
دهان غصه خون شد و گلو سکوت می کند
از عمق این جراحتم زبان تیغ در قفاست
نفس درون سینه ام اگر رها نمی شود
چرا که حبس این قفس به لطف رفتن شماست
گذشتی از نگاهم و سپردی ام به رنج ها
غرور تکه تکه ام به زخم عشق مبتلاست
برو دگر که قلب من ندارد از تو شکوه ای

برای قامت هوس زلال عاشقی جفاست
من از حصار این تنِ نزار و زار خسته ام
حریم امن کبریا برایم اخرین شفاست

رقیه صدفی

پاییز آمد

پاییز آمد
با رقصِ آرامِ برگ‌های نارنجی
که چون نامه‌های عاشقانه بر زمین می‌ریزند
و باد، قاصدِ سردی ست
که نویدِ تغییری بزرگ می‌دهد

عشقِ من
در این فصلِ گذر
دست‌هایت را محکم‌تر بگیر
تا گرمایِ وجودت
سردیِ دنیا را در نظرمان کوچک کند
پاییز می‌آید
اما عشقِ ما همیشه بهاری ست
که در قلب‌هایمان جوانه می‌زند

به برگ‌های زرد نگاه کن
که هر یک
پیش از افتادن
با خورشید وداعی گرم می‌کنند
ما نیز همچون آن برگ‌ها
در آستانه‌ی هر تغییر
عشق را سپرِ خود خواهیم کرد

بارانِ پاییزی آغاز می‌شود
و من زیرِ چتر نگاهت پناه می‌گیرم
تا قطراتِ غم
روی شانه‌هایمان ننشینند
پاییز بیاید
برود
اما مهرِ تو همیشه
در تقویمِ دلم سبز می‌ماند

بیا
در میانِ جنگلِ خزان‌زده
قهرمانانِ عشقی باشیم
که برگ‌های خشک را به طلا تبدیل می‌کنند
و در سردترین روزها
آتشِ محبت را روشن نگه می‌دارند

سید حسین مبارکی

غافل به خدا بود و فارغ ز جهان

غافل به خدا بود و فارغ ز جهان
گویی به قبله‌ات مسلمان شده است؛

رسیدن نرسیدن را نیست غَرَض
آن چه ماند، نقش روح در جان شده است؛

به مهر دوست، دل را به آتش جان سپار
لیکن عشق، زخم ابدی بر جان شده است.

عماد آریان

دنیا ، بیگانه با دنیای من

دنیا ، بیگانه با دنیای من
در جاده ی شب ، با مغز عریان
خسته ، سرگردان
تا صبح ، بی سامان
در تنهایی درون تنهاتر
شده ام کمتر
دنبال پناه
بی پناه
می لرزد شاخه ی وجودم از توفان
بغل می کنم شعرهایم را

در پهنه ی آسمان
سکته می کند پرواز
می شکند شیشه ی آواز
بر گلویم طناب بغض
می گیرد نفس
می چکد سکوت ساحل
بر ذهن دریای دل
آدرس دیدار
مچاله در دست کوچه های سنگدل
عاجز از نوشتن
حافظه ی قلم ، مفلوج
مرا صدا نمی زند باران
اشک حسرت می بارد از چشم بهار
در جام شرابم ریخته اند زهر عذاب
گره آرزوهایم ، کور
بیراهه ی تقدیر
می کشد مرا سوی تبعید
تبدیل به خاکستر یک تصویر
شاهکار قلم تقدیر
من آشکار ، من پنهان
دیوانه ی بی دارو
ذرات غروب
می رقصد در صحرای جان
می خراشد عقل مرا آینه های شکسته
نگاهم را به یغما می برد نقاش مغرور
زندانی یک تابلو
در گالری اندوه
تا ابد محبوس
می سوزد ثانیه ها در شمع وجود
فریاد سقوط
شرح پریشانی من.

فرحناز نخستین شکوری