در خیابانِ خیالاتم که عابر میشوی

در خیابانِ خیالاتم که عابر میشوی
چشم می بندم کنارم خوب حاضر می شوی

کوله باری در کنارِ در حکایت میکند
باز هم داری بدون من مسافر می شوی

رودِ چشمانِ مرا سمتِ تلاطم میبری
با طنینِ مبهمِ یک خنده ساحر میشوی

جمعیت بسیار میگویند از لطفت بمن
در مجازِ دوستی داری بلاگر می شوی

سمتِ منزلگاهِ تو دارم نمازی صبح و شب
مادرم گوید مکن دختر که کافر می شوی

شِـکــوِه شوق مرا شیدایی چشمت بس است
واهمه دارم از آن وقتیکه شاعر میشوی

نیستی تا چشم می بندم به رویای خیال
بین بیداری و خوابم خوب ظاهر می شوی

نیره فتحی

سفر، دم تازه ی جاده است،

سفر،
دم تازه ی جاده است،
آغاز رهایی از نقش دیوارهای فراموشی.
قدم می‌گذاری در آستانه ی طلوع،
و خورشید،
قرصی نارنجی‌ست که از پس کوه‌های دور
با لبخندی خاموش، سلامی گرم می‌فرستد.

راهی می‌شوی،
تا رویای رودخانه‌ها را ببوسی.
آب،
آوازِ کهنی می‌خواند،
ترانه‌ای از ژرفای زمین،
از روزگاری که سنگ‌ها هنوز کودک بودند.

اینجا،
در دل سکوت سبز،
وقفه‌ای‌ست میان هیاهوی جهان.
برگ‌ها،
زبان باد می‌شوند،
و راز کهن بلوط‌ها را
در گوش جانت زمزمه می‌کنند.

کوه،
قصه‌اش را با ابر در میان می‌گذارد،
و ابر،
سایه‌اش را می‌دزدد
تا خنکای آن را
بر گونه‌هایت بنشاند.

و تو می‌رسی،
نه به مقصدی،
که به حالتی از بودن.
چون پرنده‌ای که قفس را نمی‌شکند،
بلکه پرواز را می‌آموزد.

سفر،
نه چرخش زمین،
که چرخیدن دل است
به گرد خورشیدِ حیرانی.
نه دیدن،
که ماندن است
در لوح یاد پنجره‌های روح.


مریم نقی پور خانه سر

گاهی قلبم می‌لَرزد،

گاهی قلبم می‌لَرزد،
چون سازی که از دستانِ نوازنده جدا شده،
چون برگِ خسته‌ای
که در بادِ نامِ تو،
رقصان است.

نه از ترس،
که از دلتنگی‌ست،
از تکرارِ نبضی که نمی‌خواهد بمیرد،
از غمی‌ست که درونم نشسته،
و خدا،
در درکش،
خاموش مانده.


زمان از من گذشت،
و من
به درختی بدل شدم،
که از برگ‌هایش
زخم می‌روید.

می‌دانم،
هیچ بادِ مهربانی،
تو را
دیگر باز نخواهد آورد.
جهانِ بی‌تو،
ترسناک و کشنده است،
مثل صدای
برگی گریزان از باد.

در سینه‌ام
چراغی می‌سوزد،
با شعله‌ای خسته،
و نوری زنده،
نوری که می‌داند
خاموش می‌شود،
اما برای تو،
تا آخرین رمق،
می‌سوزد.

هنوز هم دوستت دارم،
با صبری که از درد آموخته‌ام،
با ایمانی که از زخم آموخته‌ام،
با جنونی که از رنج آموخته‌ام.

عشقت،
وطنِ گمشده‌ی من است،
و من،
پناهنده‌‌ام
در سرزمینِ دلتنگی،
و این تبعید،
تا خاموشیِ آخرین چراغ،
ادامه دارد.

ابوالفضل پارچه بافی

همین که صدایت را می شنوم کم می آورم

همین که صدایت را می شنوم کم می آورم
می دوم از اتاق عکس تو را هم می آورم
حالاصدای توهست،عکس توهم که هست
از گنجه زود حافظ و دفتر شعرم می آورم
درخیال خودم بوسه می زنم ازگونه های تو
بعد تو، تو، تو… تو را به آغوشم می آورم
این روزگار من است و حال و هوای من
خیال، خیال، خیال تو را در خیالم می آورم
کسی نمانده است برایم به غیر از خیال تو
هر چند که گاهی برای دلم سازم می آورم

اما چه سود؟ که می زنم به روی سیم و آه!
تویی که صدایت هست و به یادم می آورم

علی ناصری