بگذار ، جهان اگر چه سرد است و سنگ

بگذار ، جهان اگر چه سرد است و سنگ
دل ، گرم بماند به لبخند نرنگ .
یک شاخه ی مهر در این خاک بکار ،
شاید که بروید امیدی بهار .
وقتی دل زخمی ، نگاهت شنید ،
خورشید تو از پشت ابرش دمید.
با دست محبت ، مرهم بگذار ،
تا زخم جهان ، کمی گردد قرار .
آدم شدن ، به گفتن نام نیست __

آدم شدن ، رسیدن آرام به درد کسی ست .

جواد فاضلی

سراسر کوه درد و رود تنهایی ست ایرانم

سراسر کوه درد و رود تنهایی ست ایرانم
هزاران جان فدای جان بی جان تو جانانم

زبس خون بر جگر داری  خروشیده دماوندت
به سینه داغ صد آلاله داری،آه میدانم

وطن جان  شاعر چشمان غمبارت هزارانند
خلیج غربتت را بارها باریده مژگانم


شب کارون گیسویت  حدیث بزم محفل هاست
که میگوید گرفتار هزاران موج طوفانم

سیاوش گونه از آتش گذشتی ای نجیب پاک
چنین تاب آوری و شوکتت را سخت حیرانم

دو خورشید فروزان در میان سینه ات داری
که در صحن و سرای آفتابی رنگ بارانم


دلم را برده  خاتم کاری ناب صفاهانت
 گهی چون آهوی مغرور بر قالی کرمانم

چه داری با خودت ای وحدت پوشیده در کثرت
که با تو یزد و  کردستان و شیراز و خراسانم

نجمه محمدی

ای انسانِ بیدار،

ای انسانِ بیدار،
تو نه موجی در پی موج‌ها،
بلکه اقیانوسی
که ژرفنایش راز آفرینش را در سینه دارد.
آمده‌ای تا در سکوتِ بین ستاره‌ها،
نغمه‌ای را زمزمه کنی
که پیش از تو هیچ گوشی آن را نشنیده.

رسالت تو
در شکاف میان نفس‌های تو و جهان نهفته،
در نگاهی که از ورای زمان می‌نگرد،
در دستی که نه برای گرفتن،
بلکه برای بخشیدن گشاده می‌شود،
و در واژه‌ای که چون باران بر زمین تشنه ی حقیقت می‌ریزد.

تو دانه ی نورانی‌ای در دل خاک‌های زمان،
که باید تاریکی خویش را بشکافی
تا به روشنایی برسی
و در این شکفتن،
خود خورشیدی شوی
برای ظلمت‌هایی که در راهند.

اندوه های تو
پلکانی از الماس‌اند
که تو را تا اوج بلندی‌های خویشتن بالا برده‌اند،
و هر اشک، آیینه‌ای شده
تا تو را به عمق هستی خود بنمایاند.

تو قطره‌ای عاشق در انتظار دریا نیستی،
تو خود دریا هستی
که در بستر زمان جاری می‌شوی
و در هر جزر و مدّ خویش،
اسراری از ازل را بر ساحل حضور می‌نویسی.

پس برآی!
از خواب فریبای تکرار،
از زندان سایه‌های گذشته،
و رسالت خویش را
چون شمعی در دل تاریکی بی‌کران هستی تابناک کن،
تا جهان در آینه ی وجودت،
تصویر گمشده ی خویش را بازبیابد.


مریم نقی پور

چیزهایی هست

چیزهایی هست
که هیچ‌وقت نگفتم
نه از ترس،
نه از شرم…
از این‌که کسی باورشان نکند.

مثلاً
دوست داشتم
یک‌روز،
بدون دلیل خاصی
همه چیز را رها کنم
و بروم…
به جایی که هیچ‌کس مرا نشناسد
و خودم را از نو بسازم.


دوست داشتم
با صدای بلند بخندم
در جمعی که نپرسند:
«چته؟ چرا این‌قدر شادی؟»

خواستم بگویم
که شب‌ها
گاهی با دیوار حرف می‌زنم
و گاهی
با خودم قهر می‌کنم
بی‌آن‌که دلیلی داشته باشم…

بعضی آرزوها
نه محال‌اند،
نه کودکانه،
فقط…
بی‌پناه‌اند.

آرزوهایی که اگر گفته شوند،
شاید کسی بخندد
یا شانه بالا بیندازد
و بگوید:
«بزرگ شو!»

اما من،
همین آرزوهای بی‌صدا را
دوست دارم
چون آن‌ها
دقیقاً همان‌جایی هستند
که هنوز
کمی از خودِ واقعی‌ام را
نگه داشته‌ام...

ابوفاضل اکبری

نه آغاز بودم، نه پایان شدم

نه آغاز بودم، نه پایان شدم
در اندیشه‌ی هیچ، جریان شدم

نه در خاک ماندم، نه در آسمان
به وهمی میان جهان، جان شدم

زمان را شکستم، مکان را گم
در آیینه‌ی بی‌نشان، آن شدم


نه من بودم آن‌کس که می‌رفت، نه تو
فقط سایه‌ای در گمان، مان شدم  .


مریم نقی پور