اگرچه رسیده ام

اگرچه رسیده ام
به فصلِ خزان
ولی،
دیدار تو میبرد
به بهار مرا،
آن لحظه که
به آغوش بگیرم تو را
تنِ تو
زنده می‌کند،
این سلول هایِ
مُرده را...


مروت خیری

بی تو «می‌میرم» برایم جمله‌ای مضحک بود

بی تو «می‌میرم» برایم جمله‌ای مضحک بود
بعد تو بارها جان دادم و رسوا شدم

رفتی و در دل شکستم، خون شد این جان غریب
چون غباری در مسیر بادها پیدا شدم

هر شب از یاد تو با چشم تر و دل خسته‌ام
با غمی همزادِ زخمِ عشق، آشنا شدم


گفتم ای کاش که باز آیی و درمانم کنی
بی‌تو در هر لحظه صد بار دگر تنها شدم

برق چشمان تو خورشیدی شد و من همچو شمع
ذره‌ذره سوختم، در بادها، یغما شدم

بعد تو آن چند شاخه ی تر هم در من شکست
تشنگی در من شکوفه کرد، ولی صحرا شدم

من همانم کز غمت هر روز صد جان داده‌ام
عاشقی کردم، به نامِ آبادی و ویران شدم

محیا جزینی زاده

پُر از آواز شد از شادی تمام حاصلم شد

پُر از آواز شد از شادی تمام حاصلم شد
به پیچید عطرِ مریم ،به جای جاهای دلم شد

بقربان شعر اهورایی با هر بار ،دو چشمان سیاهت
وزید از ره امید و وصل،چهار فصل کاملم شد

خریدم،از آن چشم های شعله ورت انبوه شادی
چنان سوخت برکه‌ی خورشید، دربند خاطرم شد


صدای در زدنت ،قلب بید را شبا شب به لرزاند
پریدم خوابا خواب، رو به چهل چراغ شام آخرم شد

خودت دیدی بهارم در برت بود، ای آیین نوید
که بوی عطر تو پیچید ،در اتاق شرایط عادتم شد

بیا ساقی، بریز آن جام می که بخشد مست زهستی
که دستان تو باشد، تنها پناه دل عاشقم شد

منوچهر فتیان پور

در دلِ میدانِ خاموشی

در دلِ میدانِ خاموشی
جایی که احساس، پر از خار و مین است،
من قدم می‌زنم،
پا به پای رؤیای رسیدن.

هر زخم، پرچمی‌ست
که بر خاکِ تمنای تو فرو می‌رود،
و هر درد، پلی‌ست
میان من و لبه‌ی خاکریزِ لبخندت.


دست‌هایم می‌لرزند،
اما هنوز حریفِ انفجارِ دوست‌داشتن‌اند.
من همه‌ی تله‌ها را خنثی می‌کنم،
با امیدی که از نگاهت جان می‌گیرد.

و آنگاه،
بر خطِّ آخر این جبهه‌ی خاموش،
زبانم می‌شکفد،
و هزاران بوسه
چون گلوله‌های نور
بر لبانت فرود می‌آیند.

آنجا دیگر جنگی نیست،
آنجا فقط منم
و فتحِ آرامِ تو.

غلامرضا خضری