افسوس که انگیزه‌ی آغاز نداریم

افسوس که انگیزه‌ی آغاز نداریم
ما در قفسیم و پرِ پرواز نداریم

هرچند که برخی دلِ ما را بِرُبایند
از ترسِ خطا جرئتِ ابراز نداریم

ما قاصدِ پیغامِ غم و رنج جهانیم
جز اشک شبانه دگر اعجاز نداریم

اکنون همه جا سازِ مخالف بنوازند
زان پرچمِ یک رنگِ سرافراز نداریم

گنجشکِ فرح طعمه‌ی معصوم کلاغ است
در لانه‌ی دل شادیِ آواز نداریم

دردِ من و تو نزدِ کسی ارج ندارد
درد است که ما یاورِ دمساز نداریم
‌‌
اسرارِ نهانِ دلِ ما را بفروشند
لالیم ز این نکته که همراز نداریم

بیزار ز دنیا و هراسان ز خداییم
چون توشه‌ی شایسته‌ی اعزاز نداریم

ماکان جعفری

کنار بزن پرده‌ها را

کنار بزن پرده‌ها را
زندگی پر از پنجره‌های باز است
فصل زیبایی است و تو
وقت داری با باران قدم بزنی
چه معنی دارد سوختن
وقتی از تلخی دیروزت خاطره‌ای بیش نداری
خودزنی نکن
احساس حرف حالیش نمیشود
نمیدانم
حرف‌های من تلخ‌اند
یا اشک چشمان تو
دفتری از آه را خیس کرده‌اند
گفته بودم حواست باشد در این راه
بعضی‌ها کج و خط دار بهت زل میزنند
افسوس و صد آه
به کرشمه و ناز نگاهی
تلف کرده‌ای جوانیت را
چه رسم تلخی دارند آدم‌ها
برای دلبری خودشان را به هزار راه میزنند
کاش میشد به حرمت فردایی قشنگ
از دل کسی بی‌بهانه نرویم
یا از بهر پروانه شدن
کسی را یتیم عشق نکنیم
بعضی وقت‌ها
تقدیر بد ما حاصل تقصیر ماست.


عبدالله خسروی

زندگی چیست بجز بوسه زدن بر رخ یار

زندگی چیست بجز بوسه زدن بر رخ یار
زندگی چیست بجز شانه زدن طره یار
زندگی فرصت زیبای هم آوازی است
زندگی قصه رقصیدن و طنازی است
زندگی دوختن چشم به فردای دگر
زندگی سوختن عمر به گرمای دگر
زندگی خوردن یک جرعه آب هنر است
زندگی گوش سپردن به نوای دگر است
زندگی چشمه جاریست که کفتر آنجا
لختی از آب خورد دانه و لختی سلما
زندگی خوردن یک وعده نان در دل باغ
قدری آرام گرفتن به بر تنگه براق
زندگی لمس هوا لمس گیاه دردل خاک
زندگی دیده به در دیده به راه سینه چاک
زندگی بوسه ناب از سر آهوی رمیده
زندگی دیدن خرگوش که صیاد ندیده
زندگی یک نفس است سعی بران کن نرود
پیش از آنکه تو بخواهی این نفس زود رود

حسنعلی فرهادی فرد

عجیب رویایی بود

عجیب رویایی بود
من بودم و کلی خاطره
تلخ و شیرین
نمی دانم از کجا آغاز شد
ولی می دانم
از آخر قصه بود
که فهمیدم که نیستم

خواب دیدم که نیستم
ساز زندگی
خوش می نواخت
با یار بودم
در آغوش مهر
آرام خفته بودم
ناگهان جرس برخاست
و ناقوس رفتن
به گوش رسید
باید گذاشت و گذشت
ولی نه
برایم دشوار است
نمی توانم او را تنها بگذارم
هرگز نمی توانم از او بگذرم

خواب دیدم که نیستم
من سبک و رها
با پرندگان همراه بودم
او را نگریستم
بر ماه شب مهتابی
غروب کرده بود
انگار ، نگار رفته
و من مانده‌ام

خواب دیدم که نیستم
کلبه ای خاموش
بدون پنجره های آبی
آنجا باران نمی بارد
تنگ ماهی شکسته
گلدان اطلسی پژمرده
رهگذر بی حرکت
به خواب رفته

خواب دیدم که نیستم
اما نه بودم
کنار پیاده روی ذهنم
به تفکر آلوده شدم
هستم یا نیستم ؟
باور کنم بی او
به سفر رفته ام
چه کسی مرا به آغوش کشد ؟
خانه ام چرا سرد است ؟
چرا آغوش تنگ است ؟
نه طلوعی نه غروبی
نه شبنم گل های رز صورتی
آه ، پذیرفتم
من دیگر نیستم


حسین رسومی

گفته بودم هرگز با جانان من جانی نکن

گفته بودم هرگز با جانان من جانی نکن
از در عاشقی با دلبر ما یاری نکن

هرچه گویی خواهمش
وعده ی بی تکرار نیست
دلبر ما عاشقی رو چون عاشقان اداب نیست


عشق تو سردابست بس عاشقی نالایقی
یا رب طوری مچینی که مبادا دلبرم باور کند..

الیا رهداری