گریه کن، عیبی ندارد، نم نم اشک غروب
قصهی هر زخم پنهان در دل بیجان ماست
زندگی بیاشک یعنی، بغض سنگین سکوت
حال خوش یعنی خیالی مهربان مهمان ماست
گرچه دنیا هر نفس با ما به جنگی تازه است
گرچه آه و حسرت هرلحظه اش بیانتهاست
اشکمان آیینهی صبر است در گرداب درد
قطرهای دریا شود وقتی امید ما خداست
گریه کن اما بدان، پایان غمها روشن است
هر شب تاریک با نور سحر همسو شود
اشک را از خود مگیر، این جام تنهایی توست
چون که هر یک جرعه در مستی حقیقتگو شود
اشک را بسپار بر دامان زیبای سپهر
ابر ، بیاشک خودش هرگز به باغی جان نداد
زندگی سخت است اما با دل روشن بمان
گریه یعنی اعتماد و عاشقی برگ و باد
پریناز رحیمی
مرا چه زهره که حالی غلام کوی تو باشم
که باری از تو ندارم قتیل خوی تو باشم
بکش که عهد کردی جانی شوق منی تو
منم که بنده روی خوش شبوی تو باشم
کاش کنار رقیبم ز دور فرصت دیدن
مرا که زهره ندارم که روبروی تو باشم
وفای عهد ولای تو کرد بی کس و کارم
چقدر ناکس طبع بهانه جوی تو باشم
اگر به صبح قیامت دلیل شرک بخواهم
به جست وجوی توخیزم به گفت و گوی تو باشم
بعد مسیر ندانم پیر و طریق نخواهم
که همچو بیمار به سر دوان به سوی تو باشم
بردیا حق بین
آتشم زد عشق او خاکسترم بر باد داد
آن که با صدناز برمن ، عاشقی را یاد داد
خواستم صیدش کنم ،آن دلبر دردانه را
سرنوشتم دست و پایم بست و بر صیاد داد
گفتمش بامن بساز و مهربانی پیشه کن
پاسخم را با زبان تند و با فریاد داد
عشق شیرین خواستم از آن نگار بیوفا
بس ستمها بر بلاکش،کوهکنِ فرهاد داد
داد خود بردم شبی پیش سپهر نیلگون
بردل حسرت نصیبم ، خاطری نا شاد داد
من به او دل دادم و در عهد و پیمانم هنوز
او مرا از خویش راندو عشق بی بنیاد داد
گرفغان کردم زسوز دل،کسی نشنید آه
حق شناسی خواستم اما مرا بیداد داد
عشق را در خنده هایش کِل کشید و بعداز آن
رنج من سازی به بزم محفل شیاد داد
فریبا دلال
می دانستی نگاهت ..راز شیرین هستی است
حتی نامت بوی بهار می دهد
باتو ..دل من خانه ای از نور می شود
تو الهام همه شعرهای منی
ای دلداده ی نسیم
دلتنگی شیرین خیالم
حس نوستالوژی وجود
بی قراری شوق ...مهربانی بی وقفه
وجودت دلگرمی ..حضورت آرام بخش
شوق دیدارت ...اشتیاق سوزان من را در تب و تاب
دل آشفتگی سماجت می کند
تو فریاد درونی غیرت من هستی
مالکیت حس خواستن تو با هیچ نیرویی رقابت خواهی نمی کند
خوشحالم در خیالم هستی
فرحناز ناصری
گم شدیم
لای ورق پاره های تاریخ
میان روزهای زخم خورده
در کاروان سرایی
که هجره هایش بوی ماندگی می دهد
زخم این بدنها
تاوان قانونی ست که شکسته شده
کدامین روز!!!
بدهی مان به سیب سرخ تمام می شود!!!...
معصومه صادقی