-
هوس کردم بگیرم دلبری ناز
سهشنبه 25 دی 1403 11:45
هوس کردم بگیرم دلبری ناز لبش چون پسته باشد خوشگل و باز ولی دانم که خواهد کشت مرا او هم اکنون در کنارم هست الناز همیشه تا گشایم لب ز گفتار لب او میکند دل را طرب ساز به هر مسجد که می آرم رخ او چو قبله قبله سازم قبله آغاز تو در محراب ابرو چشم مستش چو در محراب ماهی گشتهای باز در ابرویش دل ما صید کردست شکارستان که دارد...
-
میدونی که میلم به رفتن نیست
سهشنبه 25 دی 1403 11:45
میدونی که میلم به رفتن نیست میرم ولی میدونی از اجبار این بار برگشتی توو کارم نیست میرم ولی دلتنگتم بسیار میرم ولی میلم به رفتن نیست میرم که تو آسودهتر باشی جایی برای من کنارت نیست سخته یه جا زوری بخوای جاشی من با تو حالم خوب بود اما... من عاشقت بودم نفهمیدی من بهترین بودم واست اما تو بدترینا رو پسندیدی خیری توو رو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 25 دی 1403 11:44
-
به شب بودم و من روان درشب
سهشنبه 25 دی 1403 11:43
به شب بودم و من روان درشب حکایت ، حکایت ازآن یک شبی زقوس ولیعصر آن نازنین کشیدم نوایی به صوت جلی زسینه برون شد نفیری گران علی یاعلی یاعلی ای کسان درآن سرزمین یهوانی بی عبور کشیدم صدایی به هویی جلی درآن قطعه جایی که قلب زمین بشد لحظه ای و همه صوت صوت علی ولی ناگهان ازچنبن قوم یهوانی بی عبور در آمد نوایی ز پیری بگوش...
-
علی شیریزدان ، همایش ملک
سهشنبه 25 دی 1403 11:41
علی شیریزدان ، همایش ملک صفادر پرش ، اوج پرواز دل علی شوهری صاحب و عاشق است علی صاحب نور طه ، وی ست حسین وحسانش شفای مریض حسن باچو محسن نماد کرم هدایت کن این دل علی یا علی مرض بیکران است و چشم امید ؛؛؛؛؛ شب هجرتو از چنان مسجدی خلافت بماند بجایش صلواهٔ عدو آن چه داند علی مالکست که اویش غلامی چو قنبر،رفیقی چومالک براست...
-
در خود میبینم نشان از بینشانی
دوشنبه 24 دی 1403 12:08
در خود میبینم نشان از بینشانی سه تا کوه بلند و دشت و ساری دریغ از آدمی که بهر بنده بود آنجا برای راهنمایی برفتم ز اختیار خود جلوتر رسیدم بعد از این بین دوراهی بگفتم در ره مادر بجستم؟ روم راه پدر بعد از دوراهی؟ به خود گفتم دریغا این چه وضعیست تلاش از توست اما بی اختیاری به خود گفتم برو راه پدر رو که او داد نان و اب و...
-
شب چیره شد روزی که تو از پیش من رفتی
دوشنبه 24 دی 1403 12:07
شب چیره شد روزی که تو از پیش من رفتی ما یک بدن بودیم و بی من بی بدن رفتی تا آخر دنیا همیشه عاشقت هستم این را تو میدانستی و پیمان شکن رفتی حیرانِ انگورِ تَر شیرازِ چشمِ تو دیدی خمارم در نبردی تن به تن رفتی یک مرد تنها را به رویا می بری هر شب خاتون من ای آنکه با یک سوء ظن رفتی هر شب تو در خواب منی یا من به خواب تو از...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 24 دی 1403 12:06
-
آرام تر زِ چهره ی دنیا ندیده ام
دوشنبه 24 دی 1403 12:05
آرام تر زِ چهره ی دنیا ندیده ام آن دم که با نگاهِ تو همراز میشود یکبارِ دیگر عمرِ از دستْ رفته ام با دیدنِ دو چشمِ تو آغاز میشود روزی که آسمان، تو را از زمین گرفت جان ازوجودِ خسته ام یکباره پرکشید گوئی تمام گشته تمامِ تمامِ من بیچاره دل، جامِ پُر از زهرْ سر کشید پاکیِ تو حُرمتِ آئینه را شکست وقتی به جرمِ بی کسی محکوم...
-
دل با نگاه گنبد او آشنا شَوَد
دوشنبه 24 دی 1403 12:04
دل با نگاه گنبد او آشنا شَوَد جان در هوای عشق رضا باصفا شَوَد هر کس که زائر حرمَش گَشت دَر جَهان دردَش دَوا وُ حالِ دِلَش کیمیا شَوَد اَشکی که اَز سَر شوق روان شُد به آستان چون دُر به خازن کرمش رَهگشا شَوَد مهرش چراغ راه دل عاشقان حَق هر دل که شُد ز مهر رضا، پادشا شَوَد امیرحسین قمچیلی
-
ابر است که میبارد
یکشنبه 23 دی 1403 12:29
ابر است که میبارد یا ستاره که میگرید چه سکوتی اینجا در من است رساتر از کلام پوشیدهتر از ظلام تقدیر ماست که میراند یا جوخه اختیار که میخواند چه زمانی اینجا در گذر است ایستادهتر از ساعت در خواب خوابیدهتر از لنگر در آب عشق است که میخواهد یا عادت روییده چو گل که میبالد چه خیالی در من شیدا به سر است عینیتر از آن...
-
در سکرات مرگ و موج و اوج بودم چنان عظیم
یکشنبه 23 دی 1403 12:28
در سکرات مرگ و موج و اوج بودم چنان عظیم که حیرونم از خودمو و زین حجیم به کف تخمی بدستم شد که برچشمی چنین شور بترکانم آن چشمی که از آن دیدنش جانی بشورید و از کف رفتن آن هوش باهوش و بیمار خودش گشتن و بایستی بر چشمی چنین شور دریایی نمک انباشت سازی که برگردد به او آن شوری او وهمراه خودش گردد همه امراض هم شور علی گفتم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 23 دی 1403 12:27
-
تصوری نبود از بیل ،
یکشنبه 23 دی 1403 12:26
تصوری نبود از بیل ، به فکرِ زشتِ قابیل ، آن ظاهراً برادر همان قاتلِ هابیل هیچ اینجاشو نخوانده بود ابرهه ، یه لشکری از فیل ، شکست خورَد ز لشکرِ ابابیل خوابِ تقوای انسان ، شد تعبیر آنهم به وقتِ تحویل چه هنگامه ای شد ، به وقتِ تأویل وقتی آدم شاگرد شد ، تجربه شد ، چون دبیر وقتی آدم دبیر شد ، زمین پُرشد ز تزویر میدونی...
-
چنان زشجاعت زنانی شیردل حیران گردی
یکشنبه 23 دی 1403 12:26
چنان زشجاعت زنانی شیردل حیران گردی درعجب مانی زآنهمه دلیری و جوانمردی گر دقت کنند عاقلان بر شجاعت آن زنان باشدبرآنان حُجّت وکنند وصفشان همچنان زنانی که خالق بر وجودشان سلام میکند بانو ز دانش و دِرایَت همی غوغا می کند زهرای اَطهر دُخت پیمبر سَرور عالَم هستی ز شجاعت وعِلم بر کفرِ زمان کرد زِبَردستی مریم نازنین یگانه...
-
در خلوت دل، هر کس همساز نمی باشد
یکشنبه 23 دی 1403 12:25
در خلوت دل، هر کس همساز نمی باشد هر کس که ز دل دم زد دمساز نمی باشد درسینه سخن بسیار کو گوش دلی ایمن در بَر بنشست هر کس همراز نمی باشد پیدا بشود بسیار همراهی به راه عشق هر خسته چموشی لیک تکتاز نمی باشد هرکس که گشود آغوش باتو بهوای دل چون بال تو در اوج و پرواز نمی باشد خوانَد به سر شاخه هم بلبل و هم زاغی هر صوت و صدایی...
-
از تمامِ آنچه بر من گذشته است
یکشنبه 23 دی 1403 12:23
از تمامِ آنچه بر من گذشته است دوست داشتنِ توست که دوست دارم بار دیگر از سر بگیرم مروت خیری
-
با اینکه بعد از رفتنت باران بگیرد
شنبه 22 دی 1403 12:33
با اینکه بعد از رفتنت باران بگیرد اما نمیمانی که شعرم جان بگیرد ... عطرت دمکراسی ولی چشم تو خودرای آزادیام را بیسبب ارزان بگیرد از طرز برخوردت که استبداد محضست آتشفشان سینهام طغیان بگیرد لب نیشکر ،چشمت عسل ،اندام تو قند میترسم از آنی که این پایان بگیرد گیرایی گُلریز موهای شلالت هوش و حواسم را دوصد چندان بگیرد...
-
از عشق هر آنچه می سرودی کشک است
شنبه 22 دی 1403 12:32
از عشق هر آنچه می سرودی کشک است از پا به سرت هر آنچه بودی کشک است یک چهره ی بی نمک؛ هزاران جلوه هر چهره و هر جلوه نمودی کشک است محمد رستم وندی
-
گر میان جمعیت شبیه بود چهرهای به تو
شنبه 22 دی 1403 12:31
گر میان جمعیت شبیه بود چهرهای به تو هرزمان حلول کرد قرص ماه نو یک نفر لباس میکند به تن شبیه جامههای تو در ضیافتی که برگزار میشود برای سال نو یاد میکنم ترا ز یاد من نمیروی چرا؟ برگ اندرون جوی آب گر فتاد لحظهای عاشقی گذاشت در دهان یک نگار لقمهای یاد کن مرا که من ز تو همیشه یاد میکنم خاک گر نشسته روی شیشهای...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 22 دی 1403 12:30
-
آنان که از محراب جان هر دم گذشتند
شنبه 22 دی 1403 12:30
آنان که از محراب جان هر دم گذشتند چون بلبلی از لانه اش بر پا برَستند آن دل بَرانی سر به دل وابسته بر دل میهن ندادند بر عدو، دل را گستند ایمان ندادن از کف و ایمان فزودند بنگر که بر ایمان عشق اینک نشستند چون لالهٔ بر چنگ روباهان که پرپر با آن دلانی عاشقی دل را شکستند از جیب و غیب دادند ندا کی اهل عالم داریم هوای یار خود...
-
نشود فاش کنم درد نهان
شنبه 22 دی 1403 12:29
نشود فاش کنم درد نهان نشود آه کشم آه و فغان نشود از تو گله کرد خدا نشود صبر بر این درد چرا نشود گریه کنم از غم دل نشود زار زنم از ته دل نشود مُرد از این بار گران نشود مُرد از این درد گران نشود مرگ دربر گیرد مرا نشود که خدا گیرد جان مرا نشود گریزم از خنجر زبان نشود که آورم حرف به زبان نشود نشود هیچ بهتر نشود نشود تا...
-
میان این من و تو اگرچه تا دیروز
شنبه 22 دی 1403 12:27
میان این من و تو اگرچه تا دیروز گلی به وسعت دوست داشتن شکفته بود؛ میان این من و تو ارچه مهر عریان و سکوت ارچه صحبت از وفای تو بود؛ چه کرده ای که کنون بین ما هزاران شب رسانده هر دویمان را به پهنه ی غم ها؟... میان ما کنون هزاران حرف،هزار ها فرسنگ.. چه کرده ای با من؟... ریحانه پسندیده
-
تو چون درآمدی از سرزمینِ بِه رویان
جمعه 21 دی 1403 12:18
تو چون درآمدی از سرزمینِ بِه رویان دلم شکوفه زد از عشقِ تو ، زِ آبِ روان کمانِ نازِ دو ابرویت ای مَهِ تابان زَنَد چو تیر خلاصی به قلب من آسان مگر جز این ، که رهِ عاشقی نبود آسان ؟ مگر جز این ، که دلم در رهت ، بُوَد سوزان ؟ کنون تو سر به سَرِ شانه ام گذار ای جان که جانِ من از ، عشقِ گرمِ تو شود جوشان تو چون سپیده صبحی...
-
بهر خود درمان ندارم چه رسد دردِ کسی
جمعه 21 دی 1403 12:17
بهر خود درمان ندارم چه رسد دردِ کسی نشود رو بزنم به دست نامردِ کسی به خدای احد و واحد از این لحظه دگر نخورد غیرِ وصال اش به تنم گردِ کسی خرِ همسایه امین بود و خودش سایه گریز بی مرامی نشود باعثِ پیگردِ کسی اشتیاقی که مرا دربدر کوی تو کرد زِ سرِ عشق بدان اش نه هماوردِ کسی عاقبت پرده میان تو و من بشکافد ای امان از رخِ...
-
افسردهتر از خاکم و دلتنگ تر از باد
جمعه 21 دی 1403 12:16
افسردهتر از خاکم و دلتنگ تر از باد چون خستگیِ روز در آدینهٔ مرداد تلفیق شب و شعله و سرخیِ شفق بود چیزی که مرا باز به میخانه فرستاد باران، تو که منظومهٔ دلتنگیِ ابری پاسخ بده این حادثه از روی چه رخ داد آن حس که تو را نَمنَمَک از ابر جدا کرد تفسیر سکوت است، و یا معنی فریاد دلبستهٔ آلودگیِ خود به جهان است قلبی که شکست...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 21 دی 1403 12:15
-
بِــتِـکـان بـاز درخـت را غــزل از بــرگ خــزان دِه
جمعه 21 دی 1403 12:14
بِــتِـکـان بـاز درخـت را غــزل از بــرگ خــزان دِه چوخزان ؛رختِ سفربست و برآن دست تکان ده چه پیام و چه نویـدی به خوشی گاهـشمار داد : برسید موسم دی پیک ؛ خبرم را به جهان ده ورقی ؛ دسـتِ زمان باز به زمانـه چو رقم خـورد بِنِـویس بـرگِ زمانـه ، تو زمان فـصلی ، نشان ده بِـگُذشت مهر و چو آبـان و برفت آذر از این بـرج درِ...
-
تو فکرتم به حدی که
پنجشنبه 20 دی 1403 12:32
تو فکرتم به حدی که از خودتم به تو می گم هر دفعه که می بینمت جونمو از تومی گیرم دوری ِ راه تو برام تویی که مثل نفسی رد کرده قلبمو دیگه از حد و مرز بی کسی لحظه ی دیدن تو هم دلهره با منه هنوز خاصیتت همینه که می گه به عشق من بسوز ناز چشاتُ می کشم خودتو از تو می گیرم عمریِ تا به تو بگم بی تو تمومه می میرم با تو پر از...