-
از دلش بیرون شدی دیوانگی کردی چرا؟
سهشنبه 11 دی 1403 12:20
از دلش بیرون شدی دیوانگی کردی چرا؟ جای امن دلبران دل بود و تو رفتی کجا؟ ای گل اندر گل همه خوبی همه لطف و صفا هر کجا ظاهر شدی شد معرکه آنجا به پا دست تو چون ساقه سبز محبت پر ز گل چشم بد دور از تو ای آلاله عشق و وفا دادی از کف عاشقان رنگ رنگت از چه رو ای که بودی اولین اندر شکار لحظهها غنچه بودی گل نگشته از چه رو پرپر...
-
من با تو می آیم بگو، بامن بمانی جانِ من
سهشنبه 11 دی 1403 12:20
من با تو می آیم بگو، بامن بمانی جانِ من این خسته ی بیچاره را از خود نرانی جانِ من در کوره راهِ زندگی گر لحظه ای غافل شوم آئی و یک بارِ دگر، من را بخوانی جانِ من ای عشقِ بی همتای من، لیلایِ لیلایم توئی دانم که می دانی و خواهم که بدانی جانِ من من با صدای رفتنت، از خود گریزان میشوم ترسم جدا گردی زِ من، آخر تو جانی جانِ...
-
مرا بخوان من اوراق کهنه خاطرات
سهشنبه 11 دی 1403 12:19
مرا بخوان من اوراق کهنه خاطرات عاشقانم آنان که نگفتند و تنها نوشتند و نوشتند و نوشتند. فاطیما اکبری
-
شا ها به بنده خویشت اشاره کن...
سهشنبه 11 دی 1403 12:18
شا ها به بنده خویشت اشاره کن... از دور هم شده عشقم ...نظاره کن هر گز خیال مکن که مردد شده دلم... هربار پیشت آمدم....صد تا شماره کن این بار که پرواز کنم به سمت سرای تو.. رگ های خشک شده ام پاره پاره کن... ای ناب ترین... مِی ...در جامی بی بدیل یه جرعه بیشتر بده دردم تو چاره کن هر کس که تورا دیده سرگشته ات شده است فکری...
-
باز گویی صدایت درد دارد،
سهشنبه 11 دی 1403 12:18
باز گویی صدایت درد دارد، شکوه ها از این هوای سرد دارد. کرسی گرمی برایت ساخته ام، شعریاز جنس حریر برایت بافته ام. ّباغی از یادها جا مانده است، عطر آن روزها بر پا مانده است. آسمان صاف ماه نگاهت میکند، برق نورش را چراغ راهت میکند. خانه گرم است چاییمان براست، سفره دل هم برایت روبراست. علی حیدرزاده
-
ترا میشناسمت
سهشنبه 11 دی 1403 12:17
ترا میشناسمت دراین بالماسکه ی دنیا حتی ازپشتِ نقابها ، صورتکها حتی ازپشت آنهمه لال بازی ، پانتومیم ها حتی وقتیکه اینجا صوتی نیست ، فقط سوتِ سوت سوتک ها درمیانه ی حبابها ، ناشی ازآن فوت فوتک ها بین آنهمه تکبر، بادِ سَرها ، دردسرها ، شبیه به ، بادکنکها گاهی در اوج ، شبیه بادبادکها گاهی پُر بزک ، شبیه به عروسکها گاهی...
-
بیا و شال و کلاهت به روز عید بباف
سهشنبه 11 دی 1403 12:16
بیا و شال و کلاهت به روز عید بباف لباس وِفق مرادت، دمی جدید بباف تلاش کن به شعار تو می توانی ها گلیم بخت خودت را بیا سفید بباف رحمت حسینی
-
قیمت پرنده شدن
سهشنبه 11 دی 1403 12:16
قیمت پرنده شدن چند سقوط و یک سنجاقک پیر است حالا بگذار روی موهایت دو سه کلمهی کوتاه بنشینم. باور کن میپرم. کیخسرو آریایی
-
دستان سرد رابطه با مرگ تک چراغ
سهشنبه 11 دی 1403 12:13
دستان سرد رابطه با مرگ تک چراغ آرامشم ربود پرواز ابری از خطوط خلوت حیات با کوچ آن پرنده بی آشیانه ام در هاله ای از دود آن تارهای خسته ام بر واژه های پود شعری که می سرود دانی چه بود؟ کوتاهی از دیوار خانه بود مریم سلیمانی
-
دریااگر شدی به ساحلت می آیم
سهشنبه 11 دی 1403 11:57
دریااگر شدی به ساحلت می آیم آیینه اگرشدی مقابلت می آیم ماییم ودلی به مهربانی آری گر بذر محبتی چو حاصلت می آیم محمد امین نژاد
-
یادِ تو ماهی گُلیه
یکشنبه 9 دی 1403 12:10
یادِ تو ماهی گُلیه یادِ تو پولکِ عبور سُر میخوره از دستِ من میره تا دریاچهی نور میونِ ابرِ آرزو یادِ تو بادبادکِ من سُر میخوره نخِ خیال میری تا ناپدید شدن یادت تویِ بیخبری صد قاصدک از خَبره مشتم که وا میشه برات یادِ تو رو باد میبره یادِ تو تشنهی عبور میره تا دور، نمیمونه یه قایقِ کاغذیه تو جایِ تُندِ...
-
به خدا می سپارمت.
یکشنبه 9 دی 1403 12:09
به گندمزار می سِپارمت.. که اول بار، در میانِ رقصِ خوشه های مستش؛ شعر، با مردمکِ چشمانِ بیقرارت در آمیخت.. به شبنمِ گوشه علفزار می سِپارمت؛ به اثر انگشتان گرمت ،بر تن جوانش.. آنگاه که عشق نفَس می زد، درکنار گوشمان.. به زلالی قهر و آشتیِ های کودکانه ی تمام لحظه هایمان می سپارمت؛ و به فاصله ای که هرگز ،در میان ما نبود...
-
در باور من آشوب جدائی مانده است
یکشنبه 9 دی 1403 12:09
در باور من آشوب جدائی مانده است چون نی از نیستان ز اصل دور افتاده است مانند بوته خاری غلطانم در هجمه باد ناچار بر دست زندگانی مانده است عبدالمجید پرهیز کار
-
دلار
یکشنبه 9 دی 1403 12:08
-
بـر تو ای زیباترین گوهر هستی، درود
یکشنبه 9 دی 1403 12:07
بـر تو ای زیباترین گوهر هستی، درود بر تو ای سرچشمهی عشق و شکیبایی، درود ای که جان را هدیه کردی تا شَوَم آرام دل بر تو ای آرام جانم، مظهر شیدایی، درود سایهسار کودکیهایم، پناه لحظهها ای که در دنیا بَرَم هستی ، شکیبایی، درود ای که از هر گل عزیزتر، در دل باغ وجود بر تو ای معناگر عشق و دلآرایی، درود در میان هر چه...
-
خودش هست
یکشنبه 9 دی 1403 12:06
خودش هست شناختمش آشنا ست او با ناز خرامان می آید رهگذر در غبار همچون پرستوی مهاجر به آشیانه قدیمی خودش برگشته روی دل نشسته پر پرواز جای نیکو رفته مرغ عشق زبان ز ترانه باز کرده معشوق دل خسته در پشت این غبار تو را دیدم راه در مه فرو رفته نقاب سفید زده پاییز زرد شب طولانی در پیش است گرمی حضورت بر سردی روزگار غلبه کرده ای...
-
مستی جام می کجا شهدِ لبانِ وی کجا
یکشنبه 9 دی 1403 12:05
مستی جام می کجا شهدِ لبانِ وی کجا سردی قهر او کجا، سردی سوزِ دی کجا لذتِ کامِ دل کجا، شهدِ مقامِ دل کجا؟ دولتِ بخت او کجا شوکت ملک ری کجا آتش هجر او کجا دوزخ و دل در او کجا آه و فغانِ دل کجا، ناله و سوز نی کجا چهچه اهل دل کجا نغمهِ این خجل کجا خسته رسیدگان کجا، راهروان ز پی کجا تاب ز دل اگرچه رفت درطلب وصال او هیچ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 9 دی 1403 12:05
-
سینۀ زمین
یکشنبه 9 دی 1403 12:04
سینۀ زمین خِس خسِ رنج و صفیر واژۀ درد است نفس درسینه ها حبس و صبوری مرهم درد است تحمل سخت و نافرمانی هم از درد فقر است به امید طلوعی که ببینیم فقرِ درد است امیرعلی مهدی پور
-
سهم هر کس از جهان در آخرش ویرانی است
یکشنبه 9 دی 1403 12:02
سهم هر کس از جهان در آخرش ویرانی است خوش به حالِ آن کسی در اوّلِ حیرانی است کوره راهِ زندگی بسیار دارد پیچ و خم گاه سرد و گاه گرم و گاه هم بورانی است می رود در روز و شب بی وقفه کاروانِ عمر مقصد اما در نهایت بی گمان ظُلمانی است این بیابان راهیان را می کِشد بر کامِ خود پهنه پهنه، گام گام، این بَرّ، گورستانی است هر دم و...
-
پدری مست و لا اُبالی بود
یکشنبه 9 دی 1403 12:02
پدری مست و لا اُبالی بود جامه چرکین و خاک مالی بود چون که می شد خمار و بی باده می شکست آنچه آن حوالی بود گاه گاهی قمار هم می کرد هنر دست او مثالی بود کودکانش گرسنه و رنجور او به فکر فروش قالی بود نظر لطف او به فرزندان موقع خواب ، گوشمالی بود ناگهان مُرد و رفت از خاطر زندگی کردنش شغالی بود رحمت حق بر آن کسی واسع که...
-
شب وشیرینی و می یادمانه است
یکشنبه 9 دی 1403 12:01
شب وشیرینی و می یادمانه است غزل پردازی و نی شاعرانه است شب چله نماد آریایی ست شراب و مستی اش هم عارفانه است اگرمیهن پرستی باب ماند رسومش تا قیامت عاشقانه است بنوشیدوبرقصیدوبخوانید که ایران سرزمینی جاودانه است اگر چه زخمی از بی بندوباری ست ولی ترمیم زخمش ماهرانه است عیار عشق میهن آسمانی ست که بین ملک ملت محرمانه استج...
-
مرا میگویند جانا، ببین
یکشنبه 9 دی 1403 12:01
مرا میگویند جانا، ببین آنها را میبینی؟ انگشتشان سمت من است. مرا نشان هم میدهند. میگویند آن که بالاخانهاش را اجاره داده... احمقها نمیدانند فروختهام؟ من ساکن تو ام عزیز، تو خودت که میدانی؟ نه؟ من همه را دادهام. اصلا من کو؟ همه تو اییم اینجا دورِ هم حتی اگر دور از هم صادق ستوده نیا
-
عاقبت درد از این قلب جدا می گردد؟
شنبه 8 دی 1403 12:57
عاقبت درد از این قلب جدا می گردد؟ این همه زخم زبان ها، سوا می گردد؟ من که جز شعر و سخن نیست پناهم دیگر تو بگو مرغ گرفتار، هدا می گردد؟ قصد من خدمت خلق بود ولی نادانم که به دنبال چه، تنها و کجا می گردد حسین پورسلطانی
-
زمستان
شنبه 8 دی 1403 12:56
-
یلدای من آن است الهامم بیاید
شنبه 8 دی 1403 12:55
یلدای من آن است الهامم بیاید در مجلس بزمم غزل خوانم بیاید گر در پی تفسیر شعر من روانی ؟ مفهوم این باشد دلارامم بیاید یونس خواجه
-
گریه نکن دخترک نازنین
شنبه 8 دی 1403 12:54
گریه نکن دخترک نازنین حال که یلدا شده کل زمین طره گیسوی تو یلدا نکوست موی سیه تار و بلند آرزوست نیست دگر صبح دمیده چرا رفت و جفا کرد سپیده جفا ابر خوشی کاش ببارد ز اشک مادر سرما چو بسائیده کشک امشب اگر چشم تو روشن شود قلب فلک نیز که گلشن شود خوان کریمانه گشود اختران پولک و زربافت درین آسمان باغ انارم زده آفت به شهر...
-
خواب دیدم، نزد ابلیسـ شرفیاب شدم
شنبه 8 دی 1403 12:54
خواب دیدم، نزد ابلیسـ شرفیاب شدم جمله ای گفتـ ، کزان جمله اسفناک شدم اشکـ بر صورت من جاری و غمناک شدم پوچ بودم ز جهالت ، پر از ادراکـ شدم سنگ بودم ، ز سخنرانی او خاکـ شدم گوئیا غسل نمودم، ز بدی پاکـ شدم گفتـ قلبت ز خدا خالی و ظلمت دارد معصیت بر تو روا نیست، حرمت دارد پس ازین خواب عجیب، همسفر باد شدم گوئی از قعر زمین...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 8 دی 1403 12:53
-
مثال او گل خوشبو ندیده ام به جهان
شنبه 8 دی 1403 12:53
مثال او گل خوشبو ندیده ام به جهان که آوَرد به لبم نغمه های خوش الحان بغل بغل همه آرایه ی غزل شده است توان بگیرد ازاو بازوانِ هر دیوان پراز نوا و ترانه ، پر از نفس شده ام شکفته شد غزلم، شعر می دهد جولان خطیب شعر من وجان واژه ها شده است شبیه چشمه ی جوشان برای طبع روان دمید تا که مسیحا دمش به جان غزل چقدر واژه ی پژمرده...