-
ای سرزمین اهورایی
شنبه 8 دی 1403 12:52
ای سرزمین اهورایی ای معبد فرشید تارهای گیسوان یلدای را با سرانگشتان خنیاگرت به کناری بزن تا مهر، دوباره، بتابد، ای مهربانِ مهر، بان فردا، دوباره، روز، بلند میشود، اما، خجل، ز دیدنِ قامتِ بلند تماشاییت، ای مهربان خورشید خورشید هر زمان بر جان من بتاب محمد-علی زرندی
-
یلدای انتظار
شنبه 8 دی 1403 12:52
یلدای انتظار مانده ام در حسرت روز ظهور انتظارت میدهد حس غرور تابه کی گویم بیا اقا بیا کاش یلدایی شوم مست حضور محمدرادمحمدی
-
شاخی که بیرون میجهی از شور تاکستان ما
شنبه 8 دی 1403 12:50
شاخی که بیرون میجهی از شور تاکستان ما عیسی بن مریم میشوی در اولین فرمان ما یلدای نور است و سخن، نوبت به نوبت میرسد از مثنوی تا شمس حق، در جوهر رقصان ما قانون باران را بدان، در گوش بارانها بخوان از کشتهها روییده جان، در کوی و در میدان ما بر شاخسار دور تو، انگور در انگور تو ما متصل در سور تو، تو در پیِ پیمان ما در...
-
هر شب آن نامردمیهایش به چنگم ریختم
شنبه 8 دی 1403 12:50
هر شب آن نامردمیهایش به چنگم ریختم من غَنا گشتم ز بس چنگ از غِنا آویختم روزها از بوی زلفش تا به شب مجنونوار مُشکهای زلف مِشکینش ز بوها بیختم چون صدای خندهاش با آن نفسها میرسید آن نَفَسها را به نفس خویش میآمیختم صبر گشت اندر تلاطمها حریم خانهام مِهر او چون تا ابد در مُهر قلبم ریختم چون که بهر دیدنش آن صبر...
-
صباحی سوخت آن عمرم که روشن ماند این محفل
جمعه 7 دی 1403 12:50
صباحی سوخت آن عمرم که روشن ماند این محفل نفس هایی که لرزان است حکایت دارد از این دل چه دورانی سپر کردم، که رفت چون باد پاییزی کفن چون برف پوشاند، درخت خشکِ این منزل کاظم بیدگلی گازار
-
می نویسم ز دلم گر ننویسم چه کنم
پنجشنبه 6 دی 1403 12:33
می نویسم ز دلم گر ننویسم چه کنم ز نوای عاشقان گر ننویسم چه کنم تو مگر ز دل زارم خبری داری تو تو مگر ز درد هجران خبری داری تو میروی با هر قدم ذره ای از جانم رفت ز جهان عاشقانه گر ننوسم چه کنم سعدی و حافظ و خیام همه بنوشتن نوشتن ز در عشق هنر باشد منم بنوشتم ان بزرگان ز رازو نیاز با خدا بنوشتن و منم ز درد هجران تو، با دل...
-
پندی..
پنجشنبه 6 دی 1403 12:32
-
حالم از غروبِ جمعه گذشته است
پنجشنبه 6 دی 1403 12:31
حالم از غروبِ جمعه گذشته است من ، صبح شنبه هستم دقیقا ته خط ایستاده ام آنجا که خوشحالی ، به ته دیگ بوسه می زند هدیه توحیدی
-
هرچه توشه ی روشنی و نور داریم ، برداریم
پنجشنبه 6 دی 1403 12:30
هرچه توشه ی روشنی و نور داریم ، برداریم بر سر سفره یلدا به مهر بنشانیم شاخه ی نور بیاریم و صفا بنشانیم دست تقدیر بگیریم و دلی تازه کنیم به لبی لبخندی به دلی شادی را هدیه کنیم در شب طولانی سر بر شانه ی مهر بگذاریم تا که کوتاه شود عمر غم لبخند پر از مهر را پیوند به صبح فردا بزنیم لطیف آقاجانی فرادنبه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 6 دی 1403 12:29
-
پندار مکن که محو شود از نظرم
پنجشنبه 6 دی 1403 12:23
پندار مکن که محو شود از نظرم آن خاطره خوش در آخرین سفرم در آئینه چون نظر کنم می بینم گوئی هستی هنوز در پشت سرم عبدالمجید پرهیز کار
-
تا خُمارینَت بدیدم هوشم از سر پر کشید
پنجشنبه 6 دی 1403 12:22
تا خُمارینَت بدیدم هوشم از سر پر کشید دین و ایمانت نگویم ،بر مَنَش خنجر کشید ای دبیرم ای صفا ای بنده ی خوب خدا آه از رُخسار تو تا دیدمت جان سَر کشید عین و صادا ، مهرَبانا ،خوبیت نا گفتنی است تا زبانم را گشودم شعله ای در بَر کشید ای محمد یا امیرا وصف او را کی توانی؟ بی تخلص شعر گفتی هوش تو پَر پَر کشید امیرمحمد...
-
چشم گریانی
پنجشنبه 6 دی 1403 12:21
چشم گریانی دل سرگشته و حیرانی تنگ آمده از جفای دورانی جان بیتاب و غم یار و پریشان حالی ناله و مویه و حال هذیانی آسمان دلم طوفانی بغض گریانی چشم بارانی اشک و مویه های پنهانی در فراق یوسفی است کنعانی می چکد خون ز دیده برده است بینایی یاد دلبر و مهجبین پایانی تک امید این شب ظلمانی مرد رحمانی مرد بارانی مردی از جنس...
-
زن نیک کردار نیکو نهاد
پنجشنبه 6 دی 1403 12:20
زن نیک کردار نیکو نهاد چو در خانه بخت خود پا نهاد سپارد به شویش دل و دیده را کند هدیه لفظ پسندیده را ببندد فرو دیده بر غیر او کند عیب او را به نیکی رفو گه تنگدستی رفیقی صدیق به هنگام غم غمگساری شفیق بود بهر شوی نکویش لباس سزاوار تکریم و حمد و سپاس نباشد سزایش به غیر از وفا که کاشانه را کرده مهد صفا به وقت سواری بر اسب...
-
گفت سالها اشعاری سرودم و حظّ بردم
پنجشنبه 6 دی 1403 12:19
گفت سالها اشعاری سرودم و حظّ بردم شاعری گفتا خوشا بر تو ، من رنج بردم شعرهایت در وصف طبیعت و باد و باران سرودم اشعاری ز بودن سختی بر مَردمان محمد هادی آبیوَر
-
امروز روحِ باران در جان تهران حلول کرد
چهارشنبه 5 دی 1403 12:25
امروز روحِ باران در جان تهران حلول کرد نفس شهرمان، عمیق شد و پاک ؛ گیسوانش، باران خورده و خیس و دستِ مرحمتش صمیمی و گرم.. بر صورتِ عابرانش ، شعفِ کودکانه ای نشست؛ وَ گرمگاه سینه هاشان، گرم تر شد و آرام.. و چشمشان دو گوی.. و لبهاشان ،روشن تر از صبحِ تازه تهرانِ باران خورده ، زنی شاعر است؛ پل طبیعتش جامه یِ شرابی رنگ می...
-
تنهایی من رنگ غریبی دارد
چهارشنبه 5 دی 1403 12:24
-
چه دیده در رخ ماهش نگاه آسمان امشب
چهارشنبه 5 دی 1403 12:23
چه دیده در رخ ماهش نگاه آسمان امشب که می بارد سرشک غم دمادم بی امان امشب مگر آتش فتاده بر سریر گلشن جانان که می سوزد ز غم دامان جان باغبان امشب بُود لب تشنه خون شقایق ها غم جانسوز دریغا او بُود در خانه دل میهمان امشب بنالد هر سر مویی از این پیکر ز هجرانش نشسته داغ جانسوزش به مغز استخوان امشب شدم دعوت به مهمانی به...
-
دوست دارم که برای تو هدیه ای بخرم
چهارشنبه 5 دی 1403 12:23
دوست دارم که برای تو هدیه ای بخرم من باشم و تو باشی و خدای بالا سرم هدیه را باز کنی و همه کف بزنند معرفی ام کنی و بگویی همسرم ثریا امانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 5 دی 1403 12:22
-
در غیابت غزل غصه و غم میخوانم
چهارشنبه 5 دی 1403 12:21
در غیابت غزل غصه و غم میخوانم کاش بودی که در آغوش تو آرام شوم پیروز پورهادی
-
در این دورانِ خون و آتش و درد
چهارشنبه 5 دی 1403 12:20
در این دورانِ خون و آتش و درد زمستان گرم و تابستان شده سرد جوانمردی دگر نیست کیش مردان به نامردی کنند درمان هر درد دگر همسایه با همسایه دوست نیست تظاهر خنده لب دارند و دل درد پریشان است هوای شهر و روستا خزان ها سبز بهاران گشته رخ زرد هزاران گر کنی نیکی غلامان به هنگام هواخواهی شوی فرد شب و روزها همه درگیرِ کارند به...
-
روزی سراغم ناگهان از آینه رد شد
چهارشنبه 5 دی 1403 12:20
روزی سراغم ناگهان از آینه رد شد درگیر اکرانِ تصاویری فرا حد شد از کودکی تا نوجوانی یا کهنسالی بر چشم بی اندازه ام تابید و ممتد شد خوش چهره گشتم در تصاویر میانسالی دلخوش شدم از دیدنِ چیزی که باید شد بر تیپ و در جا ماندنم راضی شدم اما در دیدن تصویر بعدی دل مردد شد ترسیدم از جا ماندنِ در آینه وقتی نقش کهنسالی به چشمم...
-
ناز خوبان بس کشیدیم فرصتِ اِبراز نیست
چهارشنبه 5 دی 1403 12:19
ناز خوبان بس کشیدیم فرصتِ اِبراز نیست عمر بگذشت اندر این کار مهلت آغاز نیست بال پروازی گشودیم بیخبر از خود به عشق تا که دل آمد به خود دیدیم پرِ پرواز نیست نغمه خوانِ عشق بودیم با همه از جان و دل زآن همه دیدیم یکی با ساز ما همساز نیست جنگ دل بود و امیران یک به یک دائم بصف شد یقین بر ما کز آن جمله یکی سرباز نیست برتری...
-
آمد نقش تو به سینه ام دل بستم
چهارشنبه 5 دی 1403 12:18
آمد نقش تو به سینه ام دل بستم تا صبح الست به دیدنت وابستم من مستحق استجابت این اوراد شدم پیرانه کنون تو هستی و من هستم عبدالمجید پرهیز کار
-
سخت است«عزیزی»را بخواهی بیخبر باشد
سهشنبه 4 دی 1403 12:26
سخت است«عزیزی»را بخواهی بیخبر باشد در فکرِ خود دنبال ِ امّا و اگر باشد با هر که میخواهی بگویی حرف قلبت را در پیش ِ او تنها سلامی مختصر باشد سخت است که از شرم و خجالت حرف این دل را هر گونه میخواهی بگویی بی ثمر باشد سخت است خودت سنگ صبور قلب خود باشی سهمت از این دنیا فقط چشمان ِ تر باشد سخت است بسوزی در فراقش مثل شمع...
-
لاله
سهشنبه 4 دی 1403 12:24
-
صدای چک چک باران چراغ خانه ی ما کو؟
سهشنبه 4 دی 1403 12:24
صدای چک چک باران چراغ خانه ی ما کو؟ درخت توت قدیمی گل جوانه ی ما کو؟ تمام جنگل افرا اسیر دود سیاه است فرشته های سخنگوی آشیانه ی ما کو؟ مه غلیظ گرفته مسیر چلچله ها را مدینه ی دگری نیست پشتوانه ی ما کو؟ نمی شود، نه چگونه؟ چطور از تو بپرسم؟ سفیر غار حرا آخرین نشانه ی ما کو؟ هزار سال دگر رفت و مادران ننوشتند تو را به...
-
زیباترین لبخند دنیا را تو داری
سهشنبه 4 دی 1403 12:23
زیباترین لبخند دنیا را تو داری شیدا ترین قلب شکیبا را تو داری دنیای اقیانوس چشمت را چه گویم شهلاترین چشم فریبا را تو داری وقتی که اشک شوق تو ریزد به دامان زیباترین امواج دریا را تو داری ای عطر باغ گیسوان تو بهشتی خوشبوترین گلهای رویا را تو داری سید محمد رضاموسوی
-
طلوع شب غروب من است
سهشنبه 4 دی 1403 12:21
طلوع شب غروب من است من را در صبح جستجو کن سیده مریم موسوی فر