-
شکار لحظه های روز
شنبه 16 تیر 1403 11:50
شکار لحظه های روز زوال آفتاب نیست آواهای ماندگار هر واژه را می دانند فقط پر صداتر از رود به دریا رسیدند ستون های نور ساقه های حیاتند تا نیلوفران آبی سرود تپیدن را از نامیرایی تو برای طلوع سرافراز پنجره ها بخوانند زهرا یوسفی
-
حال خوب
شنبه 16 تیر 1403 11:49
-
عاشقان کردند نشان ، سیرت رعنا نهان
شنبه 16 تیر 1403 11:48
عاشقان کردند نشان ، سیرت رعنا نهان دلبران بردند دلی ، معشوقان را سنگدلی چشم را کردند نظر ، دل ها اندر گزند عاقلان بردند سخن ، صاحبان بهر محل حوریان گفتند ولی ، انسیان را بد دلی ناظران کردند نظر ، حافظان سوی حذر چشم ها گشته زخون ، اشک ها رفته برون حاکم مطلق تویی ، صاحب مکنت تویی گر مرا افزون دهی ، مالک آن هم تویی او...
-
گروهی کودکان مسروروشادان
شنبه 16 تیر 1403 11:46
گروهی کودکان مسروروشادان شدندراهی به درس درزیرباران گُذر کردند با هم از مسیری تمامشان غنی وَ یک فقیری تفاوت بهرشان ازهرچه گویی غنیان سَر ترین ،آن یک جوری فقیرِ همرهان سکوت بِشکست به بالابُرد از طریقِ شُکر دست چه زیباروزیَست فرخنده حالی خدایا روحِ من از غصه خالی زمین وآسمان درچرخش وکار خدایم شاکرم یزدانِ دادار چقدر...
-
خورشید که نگاه گرمش را
شنبه 16 تیر 1403 11:45
خورشید که نگاه گرمش را از وجود برکه و سنگ گرفت زمین از قهر، نگفتن ... و نرستن را تجربه کرد و آسمان نیز لباسی از نباریدن.... اقبال طاهری
-
دنیایی خواهم ساخت خالی از وقایع تلخ و تکراری
جمعه 15 تیر 1403 12:44
دنیایی خواهم ساخت خالی از وقایع تلخ و تکراری غرق خواهم شد در رویایی ازجنس شوق و مهر؛ نه از جنس ترحم و جبر؛ دنیایی که بوی نارنگی دهد دنیایی که طعم زندگی دهد و هر صفحه اش تقلایی برای شروع دوباره قدم خواهم زد در جادهی خیال ، مکانی برای امید بی پروا دور خواهم شد از بدی ها و نفرتها و همه ی حس هایی که مرا زنجیر کرده اند....
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 15 تیر 1403 12:43
-
من زنم
جمعه 15 تیر 1403 12:42
من زنم آنگونه که بوده تا همیشه خواهد ماند کیمیایی سرچشمه گرفته از حلاوت روحی بزرگ زنی نقش بسته بر تابلوی جاودانه ی تاریخ که تن در مهتاب شسته ام برای خیالی افسونگر مرا بخوان تا درختان سبز شوند ابر و باران بهم رسند و فرو ریزد اشکهای عشق از دل آسمان من زنم نام تمدنی پر شکوه آویز گردنم و شعرم طعم زنانه میدهد این روزها...
-
چه ساده ، به نسترن هایِ
جمعه 15 تیر 1403 12:40
چه ساده ، به نسترن هایِ سرِ دیوار گفتیم ، که نیفتند به شاپرکانِ لبخند ، برحواشیِ دود توازعشق می گفتی از سایه ها ، که هنوز مهربان هستند درمن گُل سرخی ازتوحرف می زد شب هاکنارِ گُل هایِ کاغذی برایِ پونه ها ازچای می گفتیم کمی حوصله درچای می ریختیم اندوهِ جهان وُ شقاقل هایِ وحشی را نصف می کردیم آهی درآینه سهمِ چشم هایِ...
-
حال خوب
جمعه 15 تیر 1403 12:39
-
کشته چو من بسیار از فتٌانگی داری
جمعه 15 تیر 1403 12:38
کشته چو من بسیار از فتٌانگی داری جانها به گذرگاهت بس افتادگی داری تا لب بگشایم آرم به رهت جانان با وعد و وعید با ما پرچانگی داری دوستی پروانه امکان نشود با شمع به سان پنبه وآتش بفکر سوزاندگی داری بنگراحوال آهی را چون شام غریبان شد پایان نشود جورت برما چیرگی داری عبدالمجید پرهیز کار
-
عاشقی کردن در رخت و بی قبا خوش است
جمعه 15 تیر 1403 12:22
عاشقی کردن در رخت و بی قبا خوش است عشق بی پرده و بی پروا خوش است عاشق آید سراغ عشق در شب که این شب گر سحر گردد خوش است گر بگفتی عاشقی از عشق گذشت عاشقی ز خیال خام تو خوش است عاشق گر عاشق بُوِد پاره کند پیرهنی چو نباشد ، تر خوش است عاشق نهراسید ز شب سخت به عشق که این چنین عاشقی کردن خوش است برو عاشق به دلدارت بگو مطبوع...
-
به بالینم نشین ای مرغ بی پروا ،
جمعه 15 تیر 1403 12:22
به بالینم نشین ای مرغ بی پروا ، من جان کنده را هم بین کمی با ناز چه سان من گویمت ؛ من عاشقی دل کوچک و آزرده رو و خسته از دردم نمی دانم چگونه می توانم در دل تاریک خود ، به نور شمع نیم سوزی ، نشانت من دهم جای بزرگت را ؟ کمی با من مدارا کن که عالم را بدوزم با تو تا اوج فلک بین دو چشم خوشگل و براق و بی رحمت که با بی رحمی...
-
گفت هیچم ودیدم چه والاست مقامش
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:27
گفت هیچم ودیدم چه والاست مقامش ازطره ی جانان جدا هست کمالش کافربه خلافت و آئین خلیفه آزادزهفتادودوملت است طریقش درویش ولی شاهنشه دوران دروسعت امکان نمی گنجد جمالش شمس هست ولی سرخ است به معنا طلعت آزادگی است وصف حالش آزاد اگردام بلاهست دنیا گم باش چوروئیده آن راه سبزش علی اکبری
-
تابستان
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:27
-
طیِ دوران کن فلک تا فائق آیی حال را
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:25
طیِ دوران کن فلک تا فائق آیی حال را رازِ رُسوایان نگهدار مانعی باش قال را منعِ ساکن داری اما رو نما تک خال آس شاد مانانه نظر کن شادی افزا فال را حالمان احسن بفرما هیچ مپرس اِغفال ما عُمرها بر باد دادیم راضی کن احوال را نا امیدی کِشت کردیم پس امیدواری چرا انعکاسی نیست نمایان نایِ بی اسرار را پر بها کردیم متاعِ غمزه ی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:24
-
بی وقفه باید خوند از این عشق
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:24
بی وقفه باید خوند از این عشق بی تو نمیشه عمرو سر کرد تا هستم این روزارو پر کن با عطر موهایِ قشنگت من حرفی از فردا ندارم وقتی که حالا پیشم هستی فردا که معنایی نداره این لحظه هارو باهم هستیم ساده نبین حال و هوامو لبهام پر از حرف نگفته ست چند لحظه ای فرصت که می خوام حرف دلو ساده بگم من برگای زردِ رو درختا شاهدِ این ترانه...
-
باز ساکت و آشفته
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:20
شعر: مجرم (تاوانبار) ترجمه: سمیه شهبازی باز ساکت و آشفته بی ترس و بی تو به سر میبرم روزگارم را. در هیچ رویایت باز نمیایستم هیچ پرسشی از تو را پاسخ نخواهم شد. نه موجی میشوم به ساحلت، نه صاعقهای در دیارت، نه رعدی در درونت. در قلمرو تنت نمیبارم بر دستانت نمیچکم شراره نمیزنم به کلامت. در قدحت نخواهم ریخت در...
-
عشق یعنی پر شدن از التهاب
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:19
عشق یعنی پر شدن از التهاب جوشش یک باره ی احساس ناب یک بیابان ریگ سوزان ملتهب یک خدا آشفته حالی مضطرب آتشش افروخته افروز تر نو شود خاکستری هر روز تر در میان شعله ها دیوانه وار تا به آتش می کشد پروانه وار در پریشانی گذشتن از جنون شرحه شرحه خون شدن از بیخ و بن تا قیامت هم چنان از عشق مست دل به این ساقی اگر یک جرعه بست...
-
گمانم گیر کرده بغض
پنجشنبه 14 تیر 1403 12:18
گمانم گیر کرده بغض شاید انتهای کوچه ی دلتنگی ام بی تو گهی کارم فقط گریه گهی با ابر می گردم بگو با من چگونه بی منی اما دلم بی روی ماهت گوشه ای دق کرد معصومه بهرامی پور
-
صدای زخمه ی شهناز آمد
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:35
صدای زخمه ی شهناز آمد نوای دلنشین ساز آمد کنار بارگاه خواجه ی دل سفر کرده دل امشب باز آمد شب میلاد گل بود و غزلخوان به اینجا بلبلی دمساز آمد شبی از یُمن این فرخنده مهمان به مهمانی دل شیراز آمد صفایی بود و حالی وخیالی خیالت در سر من باز آمد صدای هق هق و اشکی پیاپی زچشمانم هزاران راز آمد نگاهی منتظر این سو و آن سو زهر...
-
فکرم زندانی او بود
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:34
فکرم زندانی او بود سند گذاشت عقل آزاد شدم از بندِ عشق... رقیه محمدی
-
پروانه
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:33
-
می دانم چه می کشی
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:32
می دانم چه می کشی بگذار سیگارت را روشن کنم چاپلین قبول کن از آسمانِ هنر آفتابی گرم نمی شود، بازی عوض شده است بیا عصا را به موسی کلاه را به چرچیل و سبیل را به هیتلر بازگردان باید برای فروشِ خنده ی خودمان نقشه ای بکشیم بیا از کفِ محتوای امروز شروع کنیم باید آوارتر از همیشه به برج های خلیفه دست تکان دهیم ... آرمان پرناک
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:31
-
می شود گاهی مرا در خلوتت مهمان کنی؟
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:30
می شود گاهی مرا در خلوتت مهمان کنی؟ یاد من را کنج دنج قلب خود پنهان کنی؟ من تو را هر ثانیه پیش خودم حس می کنم می شود با بودنت این وَهم را جبران کنی؟ دوست دارم قفل سنگین سکوتت بشکنی سختی این زندگی را بر خودت آسان کنی هر غمی داری برای من؛ تو تنها خوب باش دوست دارم زخم خود با جان من درمان کنی مثل بارانی که قولش را بمن...
-
وای در شوق وجودم، عشق مهمانی شده.
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:29
وای در شوق وجودم، عشق مهمانی شده. باز شد نور نگاهم ماه رقصانی شده. حال نامت مرهمی باید شود بر درد من، طاقت دوری ندارد غم چراغانی شده. بیقراری حس من عادت نمیداند چرا؟ فرق دل با تو همین است چشم حیرانی شده. روح و جان آغشته اند در این جهان پاینده اند؛ این سوکت محضر را امروز نقاشی شده. در غیابش نغمهام چنگی زند خوش گام...
-
آسمان لباس شب می پوشد
چهارشنبه 13 تیر 1403 12:28
آسمان لباس شب می پوشد چرخ دنده ها و عقربه ها می چرخند تیک تاک زمان چه می خواهد وقتی هندسه ماه آسمان را اندازه می گیرد از دالان های نور و صدا عبور می کنم تاریکی در شکاف آجرهای حیاط حبس می شود وقتی پولک های نقرهای مهمان ماه می شوند دفترم ورق می خورد سطرها سیاه و سفید می شوند و به شعر روزنه ای در تاریکی می رسم نسترن...
-
در دل آبادی
سهشنبه 12 تیر 1403 12:40
در دل آبادی قصه ها جاری بود قصه اش قصه ی آن شاخه گل خشکیده که برای نم باران نگهش پیش سرابی جا ماند دشتش انگار پر از سرسبزی و دلش باران بود بوی یکرنگی انگار از دل آیینه بیرون می زد کودکی دست ترنم به دل باد سپرد و نگاه باران بر نگاه دریا ملتمس می بارید زندگی صفحه اش انگار که زیبایی داشت آن حوالی اما آهویی ترس رمیدن را...