-
کوه ها نشانت را دادند
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:07
کوه ها نشانت را دادند هنگامی که عطر بودنت را از باد گرفتند و غروبی سرخ ، که سرخی گونه هایت را به من ندا دادند تا با آغوشی باز شب را بپذیرم و زندانی تاریک در پس لبانت ، که در آن حصر شدم و کنج نشستم تا با بوسه هایت آزاد شوم هیچگاه چنین لرزان برگ را ندیدم و هیچگاه چنین مواج دریا را هنگامی که خندیدی جهان هم دگرگون شد و...
-
زندگی خندهدار نبود
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:06
زندگی خندهدار نبود اما خندیدیم ما که روزگارمان گریه داشت، خندیدیم و هر بار گریه را برای فردا میگذاشتیم چرا که میپنداشتیم برای گریستن همیشه وقت هست ما که شبانهروزمان گریه داشت. رستار افسری
-
حال خوب
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:06
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:05
-
ای که میگویی عبادت کن تا که آن عادت شود
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:04
ای که میگویی عبادت کن تا که آن عادت شود جای تو در قامت فرشتگان ثابت شود گویمت الله اگر میخواست انسان چون ملائک عادتا عابد شود خلق انسان با وجود آن ملائک، عاقلا باطل شود گر خدا را لحظه ای از عشق یادی می کنی گونه محبوب را اینگونه، خندان می کنی دلبران را اتفاق عشق، آنسان دل غلیان می کند که مقلب ،قلب عاشق، نیک حالان می...
-
گل ارغوانی سرد زمستانی که
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:03
گل ارغوانی سرد زمستانی که در زیر برف کوه ها رشد کرده بود عطر سر مست کننده اش در کل دشت داد میزد دلم پر میکشید تا بچینم اما دستانم از سرما می لرزید پنهانی بهش مینگریستم که از دور آهوی وحشی چشم آبی پر از اشک رو دیدم که با دلی پاره پاره در طوفان به طرف ستارگان در سکوت شب میرفت که ناگهان پا بروی نو شگفته گذاشت... صالح...
-
زندگی
دوشنبه 7 اسفند 1402 12:00
-
یک خیابان دلهره با کوچه های پر زِ آه
دوشنبه 7 اسفند 1402 11:59
یک خیابان دلهره با کوچه های پر زِ آه می روم بر کوچه سار زندگی بیراهه راه قرص ها یاران همراه منند هر صبح و شام بارها گفتم که این آخر کند من را تباه حس غربت در دلم بدجور بی آرامش است میکند زندان جهانم را مثال پرتگاه در سرم شوری اگر مانده خزان زندگیست ای صد افسوس از بهاری که شد بی گیاه قرص های لعنتی خوابم کنید تا ننگرم...
-
همیشه دنبال یار و عشق دنیا بوده ایم،
دوشنبه 7 اسفند 1402 11:56
همیشه دنبال یار و عشق دنیا بوده ایم، در تمام کودکی دنبال رویا بوده ایم. ساحل و دریا اگر طوفانی و یاغی شدند، پشت به کوه آرزو ها رو به دریا بوده ایم. کل روز را با صدف در زیر باران بهار، با ترانه،با هدف،دنبال صحرا بوده ایم. با کتاب سعدی و در یک گلستانی بزرگ، سرخوش و دنبال عطر و بوی رعنا بوده ایم. در تمام وقت خالی،در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 7 اسفند 1402 11:55
-
تصنیفی از آخرین نت ها
دوشنبه 7 اسفند 1402 11:55
تصنیفی از آخرین نت ها ضربان ،خسته افکار در عمق حادثه های بی دلیل و رج زدن های متوالی در عبوری که عادت ماست ... مرگ شعرهایم ،فاجعه یست ،بی برهان آخرین دلهره خاموش زایش نتی دیگر است در حصار محدود ،باور ... (دیگر )محال است در من ،کنترل این آشوب ...تبسم های کهیر زده قرینه های ،ناامید از تطابق تنی که مور مور می شود ،حجم...
-
شاعرانه احساس میکنم
دوشنبه 7 اسفند 1402 11:53
شاعرانه احساس میکنم زندگی ام همیشه با شوق بالهای عشق معنا میگیرد سخت است این زندگی در دنیای ماشین و امواج و الکترونیک اما من چُنینم محمد جلائی
-
درون من شاعری است
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:18
درون من شاعری است خسته ، عاشق ، درگیر ... درون تو شعری است غمگین ، افسرده ، تنها... در من فریادهای درختی است خسته از میوه های تکراری و تو برفی که شاید سالها بیاید اما ننشیند ... تو اما شهامت مهربان بودن با دیگران را داری به خواب من بیا یک دوستت دارم بگو من برایت شعر میگویم چطور است؟؟؟ حجت هزاروسی
-
زمستانی که می بینی
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:17
زمستانی که می بینی رنگ وبو یش سخت پاییزی است وهوایش بدور از بارش باران ویا برف زمستانی است ندارد هیچ آثاری ز سوز وسردی سرما نخواهی دید آن روز هایی (که سر ها در گریبان بود وسلامت را نمی دانند پاسخ زسوز وسردی وسرما که سرما سخت سوزان بود ) قندیل ها اویزان از لب بام وناودان ها ز سوز وسردی وسرما ی این فصل وزمستان های دیگر...
-
به آیندگان بگویید...
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:16
به آیندگان بگویید... از رنجی که برده ایم... از زخمهایی که خوردیم و مرهمی نداشت... و لبخندهایمان.. فقط پانسمانی بود ... که نبینیم زخممان چقدر عمیق است... و فقط خودمان میدانستیم که چقدر درد دارد... و نقابهایی... که بر چهره گذاشتیم... تا گمان کنند میخندیم... به آیندگان بگویید ... ما ایستاده مردیم.... با چشمانی باز... و...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:15
-
هنوزم گوشه ی میز پذیرائیست
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:14
هنوزم گوشه ی میز پذیرائیست خرده های آخرین گلبرگ خشک یادگاری ته خاکستر سیگارتو نشسته کنج زیرسیگاری هنوزم نقش خاکی که به روی پادری از جای پای تو به جا مانده همانجا هست وحتی باقی ته مانده ی آن قهوه ی تلخی که درفنجان برایم ریختی گاهی به یاد تو مرا می پاشد از هم ... الهام ابوالحسنی
-
بی گمان تا عمر دارم قلب من لبریزِ توست
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:13
بی گمان تا عمر دارم قلب من لبریزِ توست بر وجودِ تشنهی من بارشِ یکریزِ توست ذهنِ این دیوانه را عمریست جادو کردهای باز هم مضمونِ شعرم چشمِ سِحرآمیزِ توست فصل سرما حسِ غم دارد، ولی آغوش من جان پناهت در زمستانها و در پاییزِ توست باز دارد روزِ محشر میشود هر جای شهر اینکه مردم با تو میمیرند رستاخیزِ توست آمدی تا عشق...
-
زندگی خاطره های من و توست
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:12
زندگی خاطره های من و توست که چه شیرین باشد و چه تلخ زندگی رویش صبر است که به گلزار دلم میروید زندگی درک بهار سبز است نمِ بارانِ دمِ صبح، به روی شبدر زندگی رنگِ قشنگِ گلِ سرخ است روی پرچین خیال زندگی پر شدن کاسهی عشق است که به آن میبالم زندگی جرعهی آبی است که سیراب کند جان ترک خوردهی صحرای خیال و چه زیباست همین...
-
محالست این غم به پایان رسد
یکشنبه 6 اسفند 1402 12:11
محالست این غم به پایان رسد به آخر شب تلخ هجران رسد اگر یوسف آرزوی من است امیدی ندارم به کنعان رسد درین شهر خاموش و نفرین شده سر عاشقان کی به سامان رسد اگر زخم ، زخم زبان خودیست دروغست آنکه به درمان رسد شمائی که در ساحل غفلتید به دریایتان خشم طوفان رسد چه زیباست در اوج ناباوری پیامی گر از سوی جانان رسد الهی به دشت دل...
-
ستایش ، تو ای دُردانه ی من
شنبه 5 اسفند 1402 12:10
ستایش ، تو ای دُردانه ی من انیس و مونس و تاج سر من جهانم را چه زیبا کرده ای تو بهشت را زیر پایم کرده ای تو تو در من قدرتی دیگر دمیدی تو همچون تار ،پودم را تنیدی تو معنا دار کردی هستی ام را به من دادی تو نقش دیگری را تو آن شیرینی محضی که ایزد ز لطفش در جهان ما ریزد لیلا موسوی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 5 اسفند 1402 12:10
-
با تمام غرور زنانه
شنبه 5 اسفند 1402 12:09
با تمام غرور زنانه از دو چشمش شد اشکش روانه در بغل دارد او قاب عکسی در سکوت شب سرد ِ خانه غم زده روی دل چنگ ِ سنگین میگذارد سرش روی شانه شد هوا سرد و باران ِ نمنم مینشیند به جان دانه دانه اوج درد و غمی در گلویش در سرش صد هزاران بهانه با نگاهی به فنجان قهوه بغض کالی که میزد جوانه خاطراتش ورق خورده در ذهن گوشهی دنج...
-
نت به تو فکر نمی کنم
شنبه 5 اسفند 1402 12:08
-
یک عمر قصه های
شنبه 5 اسفند 1402 12:07
یک عمر قصه های نگفته را شعرهای در بغض نهفته را خاطره های دور در لابه لای کوچه های شهر خفته را آخر در خواب با سینه گشاده خاک خواهم گفت محمد رضا راستین مرام
-
با چشم تو مست می شوم باور کن
شنبه 5 اسفند 1402 12:06
با چشم تو مست می شوم باور کن جامی سر دست می شوم باور کن ای کاش در آسمان من باشی...چون خورشید پرست می شوم باور کن نیلوفر سلیمانی
-
بگو قصهگو، از رسیدن بگو
شنبه 5 اسفند 1402 12:05
بگو قصهگو، از رسیدن بگو از آن لحظهی ناب دیدن بگو و از اشتیاق شنیدن بگو از احساس از خود دمیدن بگو بگو قصهگو، قصهای ساز کن بگو که کسی ناگهان میرسد از آن سوی مرز جهان میرسد که از لحظهی بیزمان میرسد از آرامش بیکران میرسد بگو قصه را، قصه آغاز کن بگو از تب و تاب دیدار او که ناگاه با او شوم روبهرو از آن...
-
توی خاطراتم قدم می زنم
شنبه 5 اسفند 1402 12:04
توی خاطراتم قدم می زنم فقط رد دست تو رو شونمه پر از لحظه های خوش تازگی که زودمی گذره، باز دلت خونمه دلم دلخوشه اینه به چشم تو هنوز مثل اون روزای اولم بگی کاش بهم بیشتر هم شده تا این حس خسته بره ازدلم نمی دونم از چشمای پر غرور می تونی بخونی تو احساسمو یه وقتا پر از حس دلشوره ام بگو که هنوز مونده اون حس نو زیر چشما می...
-
به سوز شب قسم
جمعه 4 اسفند 1402 12:01
به سوز شب قسم به آتشی که شمع غم به مشعل دلم فتاده است مرا تو دوست داری ولیکن از دور که دل به آب می زنی گه از یمین گه از یسار نگاه می کنی گهی نقاب می زنی و رفتنت چو آمدن قدم قدم رکاب می زنی گهی به قهر مدتی ز من جدا به خواب می روی گهی به حال زار من نگران تو هم ستاده و شب زنده دار می شوی عابد بلوچزهی
-
آن شب که از این خانه می رفتی
جمعه 4 اسفند 1402 12:00
آن شب که از این خانه می رفتی دردی به عمق استخوانم رفت پوشیده شب های مرا ظلمت وقتی که ماه از آسمانم رفت فهمیده بودی دوستت دارم دیدی چقد خوشحال بودم من ای کاش حسم را نمی گفتم ای کاش اصلا لال بودم من لعنت به چشمان تو که من را تا قعر چاه عاشقی بردند دیگر کسی شعری نخواهد گفت بی تو تمام واژه ها مردند کل خیابان های شهرم را...