-
ای کاش هوای دشت همیشه بارانی بود
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:59
ای کاش هوای دشت همیشه بارانی بود آســمانِ شــب ، پر ســتاره و نــورانی بود کاش وقت دیدار ، ای گل خـوشـبوی بـهار بــاغ عــشـق پـر از سـور و چـراغـانی بود سیمین پورشمسی
-
آنکه در راه تو اندر طلب جاه افتاد
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:58
آنکه در راه تو اندر طلب جاه افتاد رفت بیراهه و در وادی اکراه افتاد در پی دوست روانم که روانم با اوست دست من نیست که پا در پی او راه افتاد باید از مهر تو نوری به دل ماه افتاد تا تواند بسلامت به دل چاه افتاد راحت روح طلب ورنه ریاضت بکشید آنکه با رویت ماهی به ته چاه افتاد مگرش آینه قابل ننمودم شب وصل نور مهرش به دل آینه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:58
-
به هر آنکه رنگش غیر سبز است
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:57
به هر آنکه رنگش غیر سبز است بگو که از اولین آواز ستاره ها تا واپسین نتِ سکوتِ سحر برای شقایقی خلوت گزیده نسیم یقین ست و صمیمیت بین مردمکهای چشمِ چپ و راست خلسه ای عرفانی ست که در جوشش اشک ، نگاه گلیمش را از پای درازتر میکند و میشود نظر کنار تو ضمیرم جاریست پرده کنار میرود و در تماشای شهر به حد نازک عطر نارنج تو شرجی...
-
مِهرت را نگه دار و به راحتی ارزانی مدار
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:56
مِهرت را نگه دار و به راحتی ارزانی مدار، زیرا در دنیایی که نعل وارونه زدن، رسم است به جای فهمیدنت، تو را نیز سردرگم می کنند ! مِهرت را به سادگی ارزانی مدار، حتی اگر برای خودت ارزش قائل نیستی، حق کسی که فهمیدن را معنا می کند را پایمال کرده ای ! مِهرت را زود ارزانی مدار، در جایی که اخلاق تابع زمان است نه ذات ! مِهرت را...
-
عزیزم بدار
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:54
عزیزم بدار رسم برادر کشی جواز هویت گرفته است شاید در این تاراج تمدن آخرین یوسفی باشم که در شولای بردگی مصر آزادگی را عزیز میدارد لیلا_ظفری
-
سرّ درونم،
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:53
سرّ درونم، لایزالم در من رودیست بیانتها که از چشمهی نخستین میجوشد؛ نه آغاز دارد، نه پایان تنها جریان است: در من، در تو، در هر آنچه هست و خواهد بود. من، منم نه به نام، نه به تن، که به شعورِ جاری در ذرهذرهی خاک، در لرزش برگ، در آهِ باد، وقتی از کوه پایین میآید. آکندهام از شورِ جهان، از اشتیاقی بینام که در نگاه...
-
راحله دوست من میدانی؟!
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:53
راحله دوست من میدانی؟! که چرا نازکی طبع لطیف دل من با نگاه کردن تو میشکند چون تویی همرازم بی تو من آدمکِ چوبیه خندان ولی ناشادم ماهیه کوچک تنهاییِ من تور در آب کنم نه بجای صیاد که تو را شاد کنم تا تو در رقص و طرب تور بسر اندازی و در آن حال من آهسته به تو میگویم راحله دوست من دوستت میدارم... هادی احمدپور
-
بهاری شد و گل در چمن آواز میخواند
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:51
بهاری شد و گل در چمن آواز میخواند نسیم از عطر نرگس، راز دل باز میخواند طلوع افتاب از قلهها لبخند بر لب زمین را از نوای مهر، سرساز میخواند به هر سو سبزه، باران، خندهی لاله پیداست جهان چون شعر ناب، از عشق پر راز میخواند دل من چون پرستو سوی تو پرواز دارد که صبحی با تو بودن، صبح اعجاز میخواند صدای چشمهها در کوه،...
-
تا به کی میخوای روزاتو همه تکراری کنی
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 11:50
تا به کی میخوای روزاتو همه تکراری کنی برای نداشتههات بشینی و زاری کنی تا به کی میخوای میون کوچههای عاشقی بزنی طبل تهی سرود غم جاری کنی اشک حسرت بریزی به دامنت هر شب و روز ترک مهر و عاطفه یک دلی و یاری کنی نوبهارانو ببین غرق صفا شد همه جا واسه شادی دلت تو هم باید کاری کنی شاد باشی یا که غمگین داره عمرت میگذره...
-
به لبخندت سپردم دل، جهان از نور سرشار است
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:20
به لبخندت سپردم دل، جهان از نور سرشار است به چشمت آسمان لرزد، که عشق از تو پدیدار است جهان را با تو میخواهم، که بی تو خاک و خاکستر تو خورشیدی که در هر دل، فروغی از تو بیدار است نسیم از یاد تو مست است، گل از عطر تو میخندد زمین از مهر تو سبز است، که جان از تو پرستار است شبی تاریک اگر باشد، نگاهت ماه روشنتر در این...
-
چقدر فاصله اُفتاده بین این مکان تا تو
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:20
چقدر فاصله اُفتاده بین این مکان تا تو چقدر منتظر بمانم، چقدر زمان تا تو؟ به سال شمسی نمیرسد مجال وصال به سال نوری چند کهکشان تا تو؟ کدام سیاه چاله روح تو را اسیر خواهد کرد چقدر مانده تا شوم قتان قتان تا تو؟ به هر طریق ممکن است میرسم تا تو کمی نمانده بگذرم، زخود دران تا تو نه خواب مانده در این چشم خسته، نه رویا جهان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:19
-
چه کسی بود شد احوال تو را جویا، من؟
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:18
چه کسی بود شد احوال تو را جویا، من؟ چه کسی، پیش همه، برد تو را بالا، من؟ چه کسی کرد مرا در همه جا رسوا، تو؟ چه کسی رفت به دنبال هوس؟ گویا من!!!!! غافل از خویش شدم تا که به دست آورمت از تو جز ظلم ندیدست کسی حتی من مطمئن باش خدا خواست قبولم نکنی، تو بگو، آن که ضررکرد، تو بودی یا من؟! احمدرضا شیخ
-
با پای خود در دام گیسوی تو افتادم
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:17
با پای خود در دام گیسوی تو افتادم گفتی که از سنگی ولی دیدی که دل دادم! با تیر مژگان و کمانِ چشمِ بیرحمت با تیغ سودای خودت دادی تو بر بادم با هر چه می گویی دگرگون میکنی دل را من با غمت غمگین و با خوشحالی ات شادم مانند آن شیری که بیند صِید سرگشته آهوی چشمت می رود کی دیگر از یادم؟ در مورد تقدیرمان شکی اگر داری... من...
-
غم دوری از تو رو شمع اتاقم میدونه
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:17
غم دوری از تو رو شمع اتاقم میدونه صحبتِ دردو،دلِ شکسته رو نور چراغم میدونه کوچه خلوت وآهنگ قدمهات همیشه تو گوشمه بوی بارون و نم خاک خیابون،تنها دلخوشیمه تو خوشی های نرفته گذشته هامی تو برام شیرینترین حدس تو رویاهامی تو ازم دوری و من با تو توخاطراتم وقتی بغضم میگیره محتاج یک نگاتم آرومم کن که نبودنت برام معنی و تفسیر...
-
دریا به شب گفت: «همه چیز از دلِ تاریکی میآید،
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:16
دریا به شب گفت: «همه چیز از دلِ تاریکی میآید، در هر موج، نوری پنهان است که از دلِ اندوه میزند.» ماه به آسمان گفت: «چه خیالی است از فردا، زمان چون لحظهای از آتش، همواره به سوی فنا میرود.» در دل شب، ستارگان رازهایی گویند که ما نمیفهمیم، اما در سکوتِ نگاهشان، آنچه پنهان است، همان حقیقت است. باران به زمین گفت:...
-
تماشای نگاهی محو
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:14
تماشای نگاهی محو مرور شامگاهی چشم به راهی چشمهایم میان مرور محو نگاهت و باز تمنای پرسه های شبانه کامی پر از یک جرعه موکا تصور رنگ چشمهایت باز هم موجهای دریا تعادل ندارند تو بمان می روم تا دورترین گوشه ی دنیایی که با تو ساخته ام آنجا می مانم بیا اگر آمدی ترک بر ندارد ! بغضی که دور از تو ... ما نحن فیه برای دوری تو به...
-
میگویند رفته ای!
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:14
میگویند رفته ای! و میبنمت...! وعقربه ها ساعت 25 را نشان میدهد ، در جهانی که رو به عقب می دود. پنجره باز است .. و گلدانی که عشق را درونش کاشتی کمی خشکیده... واژه ها حرف میزنند.. دیوار ها تنگ می شوند .. می گویند نیستی و میبینمت..! تو میخندی.. تو شعر میخوانی ... تو در لحظه هایم ناباورانه میرقصی... میگویند نیستی: و صدایِ...
-
در مطلع ِ چشمت که شبی آزردم
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 11:13
در مطلع ِ چشمت که شبی آزردم تا مقطع آخرین به مفرد خوردم پیوند زدم قافیه را در من و تو هر بار به اشعار تو دستی بردم... فرزانه فرح زاد
-
این بار دچار و فاش این راز نگویم
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:33
این بار دچار و فاش این راز نگویم از خلوت مینای خوش آواز نگویم تا خنده محابا ز لبانش به نمک ریخت با عطر دهانش، سوز صد ساز نگویم گفتم به مزاح، روی تماشا ز جهان بند تا غرق نگاهت شوم و با آز نگویم از حلقه ی زلفش که گره خورده به تقدیر من کفتر جلد و حرف پرواز نگویم از ترس رقیبان، که به نازش نکشانند نازش خریدنی ماند، تا من ز...
-
ای صبحِ جهان، ز چشم تو پیدا شد
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:32
ای صبحِ جهان، ز چشم تو پیدا شد رازِ دل ما ز عشق تو شیدا شد هر ذره ز خاکِ کوی تو جان گیرد دل با نفسِ تو گرمِ تماشا شد خورشیدِ جمالت آینهٔ عرش است بر جلوهٔ تو فلک همه رسوا شد بینور رُخت جهان به غمی میماند چون سایه که از وجود جدا شد ای جانِ دلم، نظر به سوی ما کن کز هجر تو این دل آتشِ دریا شد ابوفاضل اکبری
-
در شب های پر از ستاره مخفی می مانی
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:31
در شب های پر از ستاره مخفی می مانی آنچنان که باز هم حضورت حس می شود و بدون تو باز هم خالیست نورانیت در این ظلمت شب های تاریک ماه من هر کجا هستی باش اصلا بر من نتاب اصلا آن طرف تر بتاب ولی باز با دوربین های قلبم به دنبالت میگردم در اولین شب از تو کامل میشود زندگی ام و تو حاضر میشوی در لحظه لحظه های سیاه اندیشه ام و تو...
-
تخته سنگ سخت کوه
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:30
تخته سنگ سخت کوه تراش خورده چند هزار سال پیش به دست کوهکن یا عاشقی نگارگر جفت آشیان یک عقاب ،چهرهها کشیده بینقاب ز جنس سخت سنگ ،بی لعاب و رنگ دست برده در میان دست، گرفته مادری کودکش به چنگ اندکی گرفته فاصله یک پدر که میرود شکار یا به سوی جنگ چند هزار سال پیش وقت شب بدون برق بی پدر که در کنارشان نبود،روزگارشان چگونه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:28
-
سربازها در آرزوی بمباران
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:24
سربازها در آرزوی بمباران مات شاه بلغاری/ بی رمغ و خمیر فانوس به دست در بیراهه های سرد استخوان سوز پا به کیش می گذارند آنگاه که سیاه و سفید می شود اولین سقوط شهر فروغ گودرزی
-
تافته با غم دل، شادی دیرینش را
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:22
تافته با غم دل، شادی دیرینش را تا مگر رام کند غُصه ی سنگینش را دل به دریا زده تا موجِ پریشان شده اش چین به چین باز کند زلف پر از چینش را گاه در قالب شعر و غزل و قافیه گفت شرح دیوانگی هستی غمگینش را تا به تاراج ستم رفت و به حسرت دل بست سخت پابند شده مسلک و آیینش را تا اجابت بشود قول و قراری که گذشت کهکشان ها همه...
-
وگاهی طعنه می دارند و من پر خنده می گویم
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:20
وگاهی طعنه می دارند و من پر خنده می گویم خدا داند که در این غم به تنهایی چه ها کردم خدا داند که رفتن را به خود هر دفعه فهماندم ولی ماندم و رفتن را به چشمم آشنا کردم خدا داند که لبخندم هزاران دفعه تمرین است مبادا پر شود چشمم که شهری بر فنا کردم خدا داند که دردم را اگر بر آسمان گویم شبی دیگر نزاید صبح و من تنها دعا کردم...
-
تو رفتی و بغل کردم
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:18
تو رفتی و بغل کردم غمِ بغضِ صدایم را به تنهایی غزل کردم تمام ِ گریه هام را دلم با من کنار آمد اسیر ِ جنگِ افکارم ولی تا آخرِ عمرم به احساسم بدهکارم.... فرزانه فرح زاد
-
ای شهید ای مظهر شور و شعف
شنبه 6 اردیبهشت 1404 11:16
ای شهید ای مظهر شور و شعف جمع گشته ور وجود تو همی عشق و شرف دل بریدی از زمین رفتی به سوی آسمان آرزویت بود دیدار خدای مهربان مادر، اینجا از غم دوری تو بی تاب شد لحظه ی بیداریم گویی اسیر خواب شد چشم را می دوخت بر در تا بیایی از برش تا بگیرد در بغل دردانه ی غم پرورش شوق دیدارت دگر تاب و توانش را ببرد بس که از دوری تو هر...