-
دل به اندوه نگاهت بسته ام
جمعه 2 خرداد 1404 12:08
دل به اندوه نگاهت بسته ام از خود و از هر خدایی خسته ام دست و پا زنجیر و لب را دوخته از عتاب آب و آتش سینه ام را سوخته آنکه طفلان را به شیر آموخته هم خودش ، هم خرمن پروانه ها را سوخته گاه به طوافم آمدند، گاهی تفو انداختند هر زمان با حیلتی کار دلم را ساختند ناصر سرچهانی
-
بهار برای من لب پنجره گل داد
جمعه 2 خرداد 1404 12:06
بهار برای من لب پنجره گل داد درست وقتی که ساقه ی سبز حضور تو زیر سایه ی نور جوانه زد ودر جاودانه ی افسون نفس هایت عشق رمیده باز پیچید به شاخ وبرگ خیال نازنین رجبی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 2 خرداد 1404 12:05
-
در هوای کوی دل روزی تو پیدامی شوی
جمعه 2 خرداد 1404 12:04
در هوای کوی دل روزی تو پیدامی شوی بازهم در عاشقی جانا تو رسوا می شوی یک سحر می آیی و از آفتاب روی دوست در میان جام ما با عشق صهبا می شوی زهرا روحی فر
-
این روزها هرجایی می روم
جمعه 2 خرداد 1404 12:02
این روزها هرجایی می روم از خود رها نمی شوم هر صدایی که می شنوم از خواب بیدار نمی شوم درونِ آینه ام هر لحظه انگار تصویرِ غریبه اش را آشنا نمی شوم کلمات قفل شده در نگاهم زبانِ بسته را باز نمی شوم هر دم می رود ز عمرِ پنهان آغشته به دردی ست که درمان نمی شوم لحظه ها گاه و بیگاه در حال رفتن من نیز در اسارتِ خویش آزاد نمی...
-
به گمانم که دلی داده ام و بازنگشت
جمعه 2 خرداد 1404 12:02
به گمانم که دلی داده ام و بازنگشت عشقم افتاد، ولی راه به پرواز نگشت چشم بستم زِ دلم ، قِصه دل آرام نداشت خاطرم با تو در این مرحله هم ساز نگشت رفتی و پشت سَرت واژه یِ ای کاش آمد قِصه ام بی تو به پایانِ خوش آغاز نگشت با خودم زمزمه کردم که فراموش شوم بی تو اما دلِ من تابع این راز نگشت شبِ من با تو نیامد به دل آرام نگشت...
-
این درختِ بیقرارِ من
جمعه 2 خرداد 1404 12:01
میگویند شـاخههای هیچ درختی به سـپهرِ روشـنِ بهشـت نمیرسـد، مگر آنکه ریشـههایش تا ژرفای دوزخ فرود آیند… این درختِ بیقرارِ من که از خاکِ تباهِ زمانه سـر میکشـد شـاخههایش را چون مشـعلی به آسـمان میدزدد، و ریشـهها، زخمخورده از شـعلههای سـردِ جهنم، خونِ زمین را میمکند. چه تلخ اسـت این سـفر: هر برگش واژهای اسـت...
-
چه آمد برسرت عشق ؟
جمعه 2 خرداد 1404 11:58
چه آمد برسرت عشق ؟ که قربانی گشتی به دست ناپاکِ بیوفایی... مثل شبنمی که بر گلوی گل میلغزد، و باد، پیش از طلوع خورشید، آن را میدزدد. من عشق را از لبهای تو خواندم، حرف به حرف... و تو تمام فصلهایش را با نام دیگران تمام کردی. من قمارباز بیمهارت بودم که همهچیز را بر سر یک نگاه باخت... کشتن با نام عشق این قتلعام به...
-
من گیر و گرفتار و دلم دیوانه است
جمعه 2 خرداد 1404 11:57
من گیر و گرفتار و دلم دیوانه است پیوند من و تو همچو یک افسانه است تنها خوشیام فقط در این فصل همین پاییز پراز قاصدک و پروانه است محمد ناصر خدایار
-
چه کسی گفته به یکبار فقط
جمعه 2 خرداد 1404 11:56
چه کسی گفته به یکبار فقط میشود عاشق شد من به هر بار تورا می بینم نه به یک بار نه ده بار نه صد به کران تا به کران بی شمارش به اندازه آن بی نهایت که به ذکر و به فکر و به تخیل ناید شکنکنبیشتر از آنحتی می شوم عاشق و سرمست زتو زتو و باز....... روز از نو روزی از نو میشوم عاشق و عاشق تر و عاشق تر باز حسین گودرزی
-
زن در لباسِ زخمیِ انکار گریه کرد
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:15
زن در لباسِ زخمیِ انکار گریه کرد زن، از سلامِ هیزِ ریاکار گریه کرد وقتی که مرگ، عاطفه را اختلاس کرد از ارتفاعِ کینهی هر دار گریه کرد تنها نه آن غروب که شأناش به غم نشست با هر طلوعِ شهرِ زنآزار گریه کرد هم زیرِ پای ظلم لگدکوب شد هم انگ همراهِ دردهای خودآوار گریه کرد با مکرِ واژههای مسلّط به قلبِ مهر با عشق آشنا شد...
-
فراموشت باد
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:14
فراموشت باد شکستن ابر پیر در آخرین روز زمستان بلند. فراموشت باد. فراموشت باد رفتن جوجه بلبل کوچک با نغمه ی سپید و خال سیاه. بیاد بیاوری همواره چشمان باز صبح را قبل از رسیدن اولین گنجشک و هالهی ماورایی عروسک زیبای هندی را پیش از رقص. بیاد بیاوری همواره عشقی که معشوقی ندارد رنگی که نامی ندارد مرگی که نمی رسد و فراموش...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:12
-
قحط آب است
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:05
قحط آب است هرکسی یک جرعه دارد و نمینوشد مگر روزی به تنگ آید جان صبر خورشید به تاریکی شب میپیوست ابرها را آسمان در خود نوشت چشمکی زد و سرازیر شد اندیشهی ابر جرعه خندید؛ که افسوس به تنگ آمد جان و کسی نوش نکرد. محمدیار سبزی
-
باد ترسید از فصل خزان
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:03
باد ترسید از فصل خزان برگ لرزیدوفتاد سنگ پرسید: چرا بوسه زدی بر دل خاک؟ ابر بارید وگفت:هیچ نگو برگ،خیس اندوه من است. سیدمحسن صادقی
-
مجنونا، تو که جان را به جنون آراستی
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:02
مجنونا، تو که جان را به جنون آراستی راز این وادی دور از همگان، کاشتی؟ چشم لیلی که ز شوقت به دعا میلرزید تو چرا مهر به دامان بیابان بستی؟ این چه عشقی است که آتش به جهان میزند؟ با چه شوری دل و جان را به فنا آغشتی؟ تو که از قید جهان رستی و آزاد شدی چون در این دایره، قصهٔ خود بنگشتی؟ فاضل از دیدهٔ حیران تو میپرسد باز...
-
دگر با دیگران کاری نداری
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:01
دگر با دیگران کاری نداری خرت از پل گذشت و تو سواری دل مرا غمنامه تنهایی و دل تو سرمست گلی در نوبهاری همه در سوگ یاران در نشستند تو را چون شد که در گشت و گذاری تو دل مشغول پرواز پرستو من و اندوه و رنج و بیقراری کجا بوده چنین رسمی به گیتی بگویندت کُلَه تو سر بیاری فروغ قاسمی
-
تاریکی از نگاهِ سَحر دور میشود
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:00
تاریکی از نگاهِ سَحر دور میشود ظُلمت، شکستخورده و رنجور میشود در باغِ خشک، بارشِ خون، برگ میدهد هر داغِ کهنه، شعلهی پُرشور میشود فریادهای خام، به پایان رسیدهاند حق میرسد، و خانهی منصور میشود سیاوش از شرارِ جفا پاک میجهد دامنکشان به دشتِ پر از نور میشود برخیز، ای نسیمِ عدالت، بزن نَدا خورشیدِ صبح، نغمهی...
-
به هر سویی نگه کردم، تو را دیدم
پنجشنبه 1 خرداد 1404 11:59
به هر سویی نگه کردم، تو را دیدم میان ظلمت شب، آشنا دیدم دلِ من با تو آرامش گرفت آخر ز طوفان می گذشتم، ناخدا دیدم نهان بودی، ولی هر جا نظر کردم درون لحظههایم آشنا دیدم تو را در هر نگاهِ خستهی بیکس تو را در هایهای بیصدا دیدم تو بودی در نسیم و در سکوتی گرم تو را در قطرههای اشک، "ما" دیدم تو بودی روشنیبخش...
-
غمگین ترین شعرِ مرا در کوچه ها با ناله سَر کن
پنجشنبه 1 خرداد 1404 11:58
غمگین ترین شعرِ مرا در کوچه ها با ناله سَر کن تنهاییت را از مرورِ خاطراتم بیشتر کن عاشق ترین مرد زمین را با غروری دربه در کن اینجا کسی از انفجارِ بغض هایش زخم خورده یا در عبور بی کسی بر شانه ی پاییز مرده اسم تو را در لابلای گریه های سرد بُرده یک بار دیگر خنده کن بر دامنِ نجوای باران در انتهای خلوتِ دلمرده ی سردِ...
-
شکفته لبخندت بسان گل هایی
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:04
شکفته لبخندت بسان گل هایی نشسته بر چشم و درون دلهایی ماه را گفتم که لبخندی به لب داشت آتشی بر سینه تا صبح سحر داشت پیروز پورهادی
-
صبحت بخیر دلبر نیکوخصال ما
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:03
صبحت بخیر دلبر نیکوخصال ما ای آنکه اسم توست به فنجان فال ما با تو بهشت میشود این روزگار سخت هستی دلیل شادی هر روز و حال ما میگردد این زمین و زمان دور خود ولی با تو خوشست گردش ایام و سال ما قربان چشمهای پر از ناز و عشوهات یک بوسه از نگاه تو باشد حلال ما از حملهی مداوم تردیدها چه باک زیرا که بودهای تو جواب سوال...
-
در زیر درخت نشسته بودم
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:02
در زیر درخت نشسته بودم به یاد تو افتادم شاخه شکست درخت یافت قانون دافعه را هومن نظیفی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:00
-
آروم خم شدم و تیکههاشو جمع کردم
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:59
آروم خم شدم و تیکههاشو جمع کردم عینهو پازل کنار هم چیدم ی قسمتاییش انگار لح شده بود هر کاری کردم که سرجاشون بزارم یهو میوفتادن چندتا چسب زخم آوردم و نشستم با دقت بهم چسبوندمشون اونجاهایی که خالی بودو دوتا چسب زدم اما وقتی جلوی نور میزاشتی معلوم میشد شل و ول بود اما با دستام گرفتمش تا شاید دوباره درست بشه یهو دوتا در...
-
...ودلم پاییز،
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:58
...ودلم پاییز، هوایی تابستان بر سر تنم زمستانی و سرد نگاهم بهاری و سبز خلاصه ی چهار فصل غریب در پاورقی تقویم که هزاره اش آغازی ، بی سرزمین و آخر هفته هیچ اقلیم به یادش نمی آرد تورج آریا
-
در خیالم
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:57
در خیالم به تماشای و تمنای وجودت گذرم... تو چه کردی با من!؟ گر دو روزی گذری کردی از این کوچه ی عشق کوبهیا بر در این خانه مکوب! خانه در اتش ان عشق خاکستر شد... کیمیا الیاسوندی راد
-
منتظر پاییزم
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:56
منتظر پاییزم تا برگ درختان بنوازند آهنگ عاشقی را وقتی که راه میروی… و من پشت پنجرههای مه گرفته سکوت را قورت میدهم تا نخستین برگ از بالای بلندترین درخت با صدای شکستن استخوان فضا بر زمین بیفتد… و تو آن سوی خط افق پاهایت را در حافظه خاک فرو کن تا ریشهها نامت را تا اعماق زمین فریاد کشند… و رد پاهایت با نجوای برگ...
-
دلم افتاد از آن چشمِ سخنگو در تب و تابش
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:56
دلم افتاد از آن چشمِ سخنگو در تب و تابش محبّت آمد و گم شد قرارم در سرابش نهان چون اشک شبهایم، نشست آهسته در دل نگاهش بوسه میپاشید بر هر اضطرابش ز لب چیزی نگفت اما دلش لبریز لبخند چه بیپروا دلم را برد آن رازِ حبابش نسیمی بود و بویش تا ابد در من تنیدهست بهاری گم شده در خواب و من، زندانیِ خوابش محبت چیست؟ یک لبخند...
-
هوای خانه پیچید در سرم ....
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:55
هوای خانه پیچید در سرم .... سری که خانه ای ندارد... خانه ای برای گم شدن ... جایی برای نبودن... جایی برای وطن نامیدن... شاید وطن همین جناق نحیف سینه ات باشد... زهراوحدتیان