-
آمدم یاراااااا کنم از نو تو دیدارت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:38
آمدم یاراااااا کنم از نو تو دیدارت کنم در دل به هر قیمت خریدارت مزن چوب حراجش ! آن خریدارم به هر سختی رسانم خودبه بازارت نگویم ضیافت ده مرا درکنج خانه ولی بگذار تکیه دهم به دیوارت چنان بغضی درون سینه ام هست ندانستم وشدم دل تنگ و بیمارت خواهم زنم دل را به دریا بهردیدار ولی افسوس این نخواهد دلدارت فراق و غمت کرده مرا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:38
-
به روی فتنه برانگیز دو چشمت سوگند
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:37
به روی فتنه برانگیز دو چشمت سوگند که دو ابروی کمانت به مِی آرد اروند زمانِ ساعت شنی شده کُند از سرعت زمین به گرد نگاهت شده ماه اسپند غزل به سوی چراغت بدهد نور و سنا عسل به روی جمالت شده مورِ آوند قسم به اشک دو چشمم که زنده خواهم بود که به وصل رخ شیدای تو قلبم افکند چرا که من شده ام نشئه ی نگاه تو باز خمار و مست فراقت...
-
از هیچستان آمدهام
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:35
از هیچستان آمدهام درون آتش و پوستینی بر تن و بر زمینی سرگردان؟ و تیره بختی از آن ، بر که نگاه حتی از گسترهی دیدن به وهم سیاهجامهی گشادت محدود؟! ای بالاتر از هرچه رنگ و شرنگ دور شو ، دورتر از هر چه که هست ، هرچه که نیست... نیست شو، ورنه میسوزی رنگ میبازی؛ متلاشی شدنی را به تماشا ، بر شو که سرپنجهی خورشید...
-
آمدم رندی کنم عشقت گریبانم گرفت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:32
آمدم رندی کنم عشقت گریبانم گرفت غمزه ی مستانه ات سودای ایمانم گرفت راهزن بودی نمی دانستم و خامت شدم دل ربودی از من و آتش نیستانم گرفت ترس از رفتن بغایت کام من را تلخ کرد اشک را از کاسه ی چشمان گریانم گرفت مرگ میخواهم پس از تو ، چون سیاهی آمد و آفتاب را از گل آفتابگردانم گرفت یار می گفتم تورا باری شدی بر دوش من رفتنت...
-
چنان خالق تو را مطلوب کشیده
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:30
چنان خالق تو را مطلوب کشیده هر زیبا رخی را در مصاف ؛ مغلوب کشیده مثل موسی از آغوش مادر دست مرا از لمس دستت تاکنون محروم کشیده رمز و راز این نقاشی ش در حالتی مرعوب کشیده که گویی بر روی بومی عیسی را مصلوب کشیده در پی آمیزش زیبایی و ابهام بود که اینچنین معماگونه و مرغوب کشیده قطره اشکی از گونه ات ره به پایینی گرفت از غمش...
-
قلم شد مونس و همدرد و همراز من
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:29
قلم شد مونس و همدرد و همراز من وقتی که هیچکس، حتی سایهام، حوصلهٔ شنیدن نداشت. او نشست، بیادعا، در کنارم و آهِ بیصدا را تبدیل کرد به واژه. با هر خط، بغضی باز شد، با هر نقطه، دلی آرام گرفت. من نوشتم و او گریست با جوهری از جانم. قلم، همان دوست قدیمیست که هنوز، هر شب، حجم نبودنها را روی کاغذ میتراشد. محمد حسین...
-
اتاقی به وسعت یک تخت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:27
اتاقی به وسعت یک تخت تختی به وسعت جسمی نیمه جان، از این پهلو به آن پهلو، وه که چه طولانی است... در گرگامیش تنی رنجور، خونی به نخوت مرگ ، خود را به پیش می کشد، کور مال، کور مال... تیغ زندگانی ؛ می شکافد ورید زمان را، ثانیه ها؛ یک به یک، می چکند بر عدم و لخته می شوند. در سه کنج سقف آسمان، عنکبوت شوم تقدیر، تارهایش را...
-
در جستوجوی حقیقت، دل پر از سوال
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:26
در جستوجوی حقیقت، دل پر از سوال چرا که هر جواب، خود شد کمال زمان در گذر، همچو گردابی عمیق ما همچنان شناور، در دل بیهوا چه داریم و چه میخواهیم، جز خواب و خیال به جز لحظههای اندوه، چه جز فاصله؟ آیا این جهان پر از رنگ و نور، حقیقت است؟ یا تنها سایهای بر دل بیپناهی است؟ به هر قدم که میرویم، جا میمانیم اما هنوز در...
-
به چشمهای تو، که در شب چون دو ستاره میدرخشند،
جمعه 5 اردیبهشت 1404 12:24
به چشمهای تو، که در شب چون دو ستاره میدرخشند، قصهها در دل شب با سکوت همخوان میشوند. در هر نگاهت، افسانهای از عشق گمشده است، که در بادهای نرم، در دلها به جستجو میرود. قدمهایت که میزنند، زمین به احترام میایستد، تمام دنیا با تو، در سکوتی عمیق و بیصدا مینشیند. دستهایت، چون رودخانهای آرام، دلها را تسکین...
-
بی عطر جانت قلب من دیوانه شد آخر
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:45
بی عطر جانت قلب من دیوانه شد آخر دنیا برایم خانهای ویرانه شد آخر ای شمعِ نورانی که هر شب ماه من بودی هجرانِ تو تقدیر این پروانه شد آخر دائم غمت خاموش میخواهد جهانم را عشقت چرا اندوهِ این کاشانه شد آخر باور ندارم بودنت را حس نخواهم کرد در سرنوشتم بوسهات افسانه شد آخر در حسرتت غمگینترین احساس را دارم بی عطر جانت قلب...
-
چشمان تو دنیای مرا زیبا ساخت
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:44
چشمان تو دنیای مرا زیبا ساخت صحرای دلم را به خدا دریا ساخت عشقی که به تقدیرِ دلم بخشیدی از زندگیام قصهی پر معنا ساخت مهدی ملکی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:44
-
پاک و منزه شدم از عشق تو
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:42
پاک و منزه شدم از عشق تو بی دل و پر کین شدم از درد تو از تو جفا از منم این رنج تو داغ دلم سر زده از زخم تو دشت دلم پر شده از مهر تو دیو دو سر گم شده در دشت تو بوی بهارم آمد از دست تو جام شراب پر شده از زهر تو رنج و عذاب می دهد این ظن تو دست من است فلسفه ی مرگ تو جان در عذاب است و منم در چنگ تو هادیه چپرلی
-
در این شبهای هجرانی، چه میجویی؟ چه میخواهی؟
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:42
در این شبهای هجرانی، چه میجویی؟ چه میخواهی؟ دلِ گمگشته در سودا، چه میبینی، چه میکاهی؟ به ظاهر خندهای داری، ولی در سینه غوغایی زِ دردِ دوری از مأوا، چه پنهانی، چه پیدایی؟ تو آن سایه که در آینه، ز خود بیگانه افتادی در این ویرانهٔ تنها، چه امیدی، چه رویایی؟ منم آن خسته کوه و تو آن سرگشته صحرا زِ بیراهی در این...
-
در من عریان به دنبال چه می گردی نفس؟
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:41
در من عریان به دنبال چه می گردی نفس؟ سالیانی می شود افتاده ام در این قفس هرچه را بر دل نهادم، زشت و منکر خواندنش فکر آن بر من حرام و فعل بردیگر، هوس غایت از خلق به سان ما، در بند بودن است روزها نو می شوند ما زنده ایم در قاب عکس بین ما و زندگانی فاصله دور است و دور هرچه راه طی می کنیم ما را همین منوال و بس بر تن عریان...
-
جهان ، هراسِ سایه در تلفیق بودن و عدم
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:41
جهان ، هراسِ سایه در تلفیق بودن و عدم نوشتن و تکرارِ یک شعری که اکنون را سرود بپرس که معنا میشوی در بغضِ خفته یِ زمان آنگاه که پاسخی نماند ، رویایِ آزادی سرود جهان ، سقوط شعله ها با شه پری شکسته در خیزابه یِ لمسِ خداست ، آنگاه که ایمانی نبود شاید همین سردرگمی در نبضِ واژه زندگیست این جستجو حقیقت است ، آنگاه که معنایی...
-
کاش میتوانستم چیزی بگویم
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:40
کاش میتوانستم چیزی بگویم از این گونۀ خطرناک آدمیت رو به انقراض در خوابی سرگردان وحشتزده از همهچیز دور از خویش و این جهان گونهای به دور از انسانیت غریبه با عشق و رؤیا نسیمی که دری را گشود و نجات داد آن آدمهای یگانه در خیال خیال خوش عشق در وطنی از نسیم و رؤیا... نجمه پاک باز
-
بخواهی می نشینیم و
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:40
بخواهی می نشینیم و لبی تر میکنیم باهم.. شرابی کهنه می نوشیم ، غمی در می کنیم باهم.. دلم را می دهم دست خودت آنطور که میخواهی.. وبا حسِ نفس گیرت شبی سر می کنیم باهم.. نمی دانی چه خواهدشد بمانی پیش من امشب.. فدایت می شوم هر لحظه، محشر می کنیم با هم... فرزانه فرحزاد
-
و مغز، آتش میکُند...
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1404 13:39
و مغز، آتش میکُند... در تنهایی، در تنهاییِ میان جمع... هنگام مرور خاطرات، آتش میکُند، حتی در خواب… چون قطاری بیپایان، در مسیری ناتمام، افکار رد میشوند، و باز میرسند. آرزوهایی که رو به خاموشیاند… اما هنوز، بعد از این همه، هیزم میریزم، مبادا خاموش شوند. تجربههای تلخ، آتش میکنند، با صدایی که فقط من میشنوم...
-
پرسیدند: بهای ماندن چیست؟
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:35
پرسیدند: بهای ماندن چیست؟ گفتم: سکهای نیست که در کف بازارش یابی نه خطی بر کاغذ، نه قولی بر لب. بهای ماندن، دلِ آزمودهایست که در موسم طوفان، رختِ رفتن نپوشد. وفاداریست در عصر فراموشی، اشکِ بیصدا در وقتِ درک، و آغوشی گشوده، نه برای گرفتن، که برای بودن. ماندن، هنرِ دلهاییست که به وقتِ ویرانی، خشتِ تازه مینهند، نه...
-
ندانی من چه کشم از رخ فریبنده ی تو
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:33
ندانی من چه کشم از رخ فریبنده ی تو ماندم چه سرایم که باشد زیبنده ی تو نه در پوست گنجی و نه آرام و نه قراری بگو چه کنم با سر وگوش جنبنده ی تو هی به خود گویم نشوم محو در بازی تو افسوس امانم بریده عشق توفنده ی تو آری به ظلمت می روم تا که نورت نبینم ز هر روزنه ای می تابد نور تابنده ی تو ساختم با روزگار و کاستی هایش به زور...
-
چشمانش را بست،
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:32
چشمانش را بست، زان پس کآفتاب، واپسین بوسه را از لب بامش گرفته بود چشمهایش را گشود، دالانی بود تاریک که در انتهای آن می درخشید تلألو نوری یا که توهم نوری کوله بار رنجهای زیسته اش را گوشه ای گذاشت در تاربکی، و بی اعتنا به آواز بلند شیون که به گوش می رسید زانسوی دالان، می رفت بسوی انتهای راه راهی چند شاخه، آغوش گسترده به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:31
-
هزار ناگفته ای _ که در دل تو ست
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:30
هزار ناگفته ای _ که در دل تو ست هزار ناگفتنی _ که گفته نتوانی.....!! کدام حرف نگفته _ درون سینه توست ؟ کدام ناگفته را _ نگفتی و نتوانی ....!؟ درون سینه خشم _ برون سینه _ پر از کینه هزار محبت دیدن _ به دیده نتوانی....! چه نفرتی ست _ در چشمهای تو که با هزار تیشه به ریشه _ قرار نتوانی ....! **** گناه تو نیست .....!! _...
-
تنها قدم زنم در کوچه های شب
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:29
تنها قدم زنم در کوچه های شب سایه ها به پا رسند، بیصدا و تب هوا نفسِ شهر را در سینه حبس کرد قلبم چو برگِ خزان، لرزید و پرید ز درد مهتاب، رفیقِ سکوت، بر شانه هایم بنشست باد ز گذشته ها نجوا کرد و دلم را ببست قدمها بر زمین، نوایِ تنهایی ست هر صدا ، قصه ای ناتمام ز جدایی ست چراغ های خیابان، چشمانِ شب را خواب ستاره ها ز...
-
قشنگی دلربایی خوش بیانی
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:27
قشنگی دلربایی خوش بیانی همیشه شادی و شیرین زبانی کنار تو نشستن ای همه عشق به عمری زندگی ارزد که آنی لحظه به لحظه با توام تو روح و هم جان منی عاشقتم تا آسمان تو سر و سامان منی در برهوت این دل درد آشنای خستهام در بهترین روز خدا نور بهاران منی شمع سحرم تاب و توان نیست مرا گمگشتهٔ عشقم که نشان نیست مرا آیی به سراغم به صد...
-
یک خسته ی پیوسته
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:25
یک خسته ی پیوسته در باد رها هستم از قافله ی بودن عمریست جدا هستم در پهنه ی شب ماهم از ابر ولی مَملو دیوانه ی گه گاهم طالع به خطا هستم یک سهم، از این دنیا یک شادی کوتاهی یک لحظه به نامم نیست محکومِ بقا هستم آن قطره ی دلگیری از ابر کبودی در یک روز پر از نـورم من آهِ خدا هستم من دردِ دلم با درد هم آب و گلم با درد من دوست...
-
سخت است که من، عاشق و دیوانه نباشم
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:23
سخت است که من، عاشق و دیوانه نباشم با روی تو در،کعبه و بت خانه نباشم سوزانده مرا عشق و صد حیف است عزیزم در آتش عشقت ،پر پروانه نباشم من می شکنم در خود و غافل ز دلم تو در خود شکنم ،تا غم کاشانه نباشم مجنونم و دارم به سرم حسرت لیلا بی تو که غمیست ،در دل افسانه نباشم با منطق و عقل و خردم کار نباشد دیوانه ای ام ،در پی...
-
فراموش کردنت،
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:20
فراموش کردنت، برای من همین مه بود ایستاده در برابرِ ماه، آرمیده بر قله، اتراق کرده در سراسر دشت... فقط برای ساعاتی. شیما اسلام پناه