یکی بود

یکی بود
تا همیشه هم یکی بیشتر نیست
روزی از همین روزها
قصه ما بسر میرسد
دلم میسوزد
برای کلاغ هایی که
به خانه نرسیدند

مازیار اطمینان

آخ عشق ش ک س ت

آخ عشق
ش
ک
س
ت
درسکوت خودش رفت
عاشقانه هاسر ش را
درآغوش خیالم گذاشتند
نفس های دریا
هی می رفت
هی می آمد
گاهی پر خروش
گاهی ارام
چهره ام به تو
یادگار می داد
ذهنت مرا می کشد
و موج میزند
مرا
روی تخت سنگی
آرامش ها برای تو
می فرستم
در تصویر ها ی که
مرا بغل گرفتند
تا به اندازه ی نگاهت
دست هایم
به دست هایت
می‌رسانم
وکلمات خشک شده را
می گذارم
تسخیر شده ام
و
طاقچه ای که نشسته درخود
از خودم به خودش میپرسم
و در مغزم قدم
میزنم
تا تکه تکه های
دوستت دارم را
بالا می برم

به دست آسمان می دهم‌

تا بوی عطر محبتت بگیرد
وجودم را جمع می کنم
از جان به جانم برایت
جان می ریزم
کمی از چشمات
برایم باز کن
با چشمانت یک
تابوت بکش
که رنگ چشمانت تو باشد
و دیگر در خیالت
مراجمع کن

وتابوتی مرا برد
روی دوش زمین گذاشت
و در خیالت نشستم
از ذهنت مرا بریز
دیگر من تمام شدم
در تمامت
روی تابوت ام یک قصر
قشنگ بساز
از جنس زیبایی تو
گاهی برای دلتنگی
که مرا در خودت ببینی ...


امین طیبی

مرا از یاد خود بردی و از یادم نخواهی شد

مرا از یاد خود بردی و از یادم نخواهی شد
معطل در مسیر داده بر بادم نخواهی شد

به خاطر دارم از خاطر فراموشی تو اما
تو دیگر از طنین نای فریادم نخواهی شد

برو ای خانه ات آباد و با مردم مدارا کن
اسیرم کردی و دلدار و همزادم نخواهی شد

از این پس با تمام غصه های خویش میسازم
که بین قصه ها ماه پریزادم نخواهی شد

اگر چه دل به امید خدا بستم ولی افسوس
گمانم سوژه ای در بین رخدادم نخواهی شد

به خاطر دارم از آنشب که زیر لب چنین گفتی :
تو ای دیوانه بی چشم رو... آدم نخواهی شد

ولی برگشتی و با خاطری آشفته پرسیدی :
قمار غمزه هائیکه نشان دادم نخواهی شد؟

علی معصومی