رد پا را دنبال میکنم
به ساقه لوبیا میرسم ،
قدش آنقدر بلند است که بالا رفتن از آن بال میخواهد
بالها گره کور زندگی را شل میکنند
میگویند
آدمهای عاشق را تبعید میکنند به آن بالا
آنجا سرشان به سنگ میخورد
تصمیم میگیرند هیچ گاه دست مرگ را از گلویشان بر ندارند
باید چشم در چشم حقیقت شوند
باید یاد بگیرند آینه را پاک کنند
و نگاه کنند به ابدیتی که تقدیر است
خیالتان راحت ...
آب از آب تکان نخورده
زمین گرد و کوها ایستاده اند
فقط کسی از تمام قصه ها
رد پای عشق را پاک کرده
حتی از بالای درخت لوبیای سحر آمیز
باز هم میگویم ،
خیال خام برای من
سهم تو همه حقیقت
میبینی ...
عشق همیشه جاودانگی نمی آورد
احمد مولوی
در دل من شاپرکی خانه کرد
خانه که نه،میل به ویرانه کرد
شاخه به هر شاخه پرید و رمید
شاخک ژولیده ی خود شانه کرد
اوج گرفت از وسط آسمان
معلق و چرخیدن رندانه کرد
بال کشید و ره صحرا گرفت
بر تن خاری هوس لانه کرد
گیج شد از این حرکات عجیب
عزم به چرخیدن شاهانه کرد
صید شد اینجا نفس شاپرک
تا دل من حیله و افسانه کرد
قلب سعید است که خود را بسی
مدفن آرامش پروانه کرد
سعید آریا
در دفتر شعر شاعرانه هایم
یک مصرع به زیبایی لبخند تو ندارم
اندوه من از این است در سخنانم
به زیبایی چشمای سیاه تو ندارم
به اون چشمای قشنگت ، اسیرم
بدون عشق تو اروم و قراری ندارم
اسم قشنگت هر روز رو لبام
چه سازم ، چه گویم عزیزم
ای خوشبوتر از گل یاسم
ای دلبر سخت پسندم
من دائم بی تو نگرانم
مصطفی خواجه دهاقانی
بعد رفتن دیدمت با شادی هرجا میروی
دیدمت با خنده هر دم سوی صحرا میروی
دیدمت نیستی تو حتی لحظه ای در فکر من
بیخیالم هر طرف هردم به تنها میروی
این تحمل چیست داری یا نمیخواهی مرا
من برفت طاقت ز دستم تو شکیبا میروی
من ندارم چاره ای جز صبر و طاقت ای پری
لیک نمیخواهی مرا با قد و بالا میروی
جان خود بنْهاده ام در راه تو ای جان من
جان من بردی به یغما،خود به تنها میروی
مهر تو از دل نرفت و جان ز تن بیرون برفت
بیخیال از هر خیال اینجا و آنجا میروی
گو چه بود تقصیر من در دام عشق گشتم اسیر
این مجید هم شد اسیر، با قد رعنا میروی
مجید سروری