من امروز اهن سردم
که با اب صیقل خوردم
گهی اتش به تن دیدم
گهی سندان و پتک خوردم
نمیدانی چقدر نرممم
برای بودن با تو
چقدر حرف مردم خوردم
چنان دردی به جانم داد
که گویی استخوان خردم
ولی آرامشی دارم
چرا شمیشر دست
یک مردم
سیاوش دریابار
ما نگین سلیمان را گم کرده ایم
در بیابان خضر را گم کرده ایم
دست خونی قابیل دست ماست
حیف پیکر هابیل را گم کرده ایم
آخر عذاب جهنم را می چشیم
چو وحی جبرائیل را گم کرده ایم
سوره ها هرکدام نشان راه ماست
نمل که هیچ فیل را گم کرده ایم
در میان مردمان صدها صداست
صوت زیبا ترتیل را گم کرده ایم
از مس دل باید طلا می ساختیم
حیف نسخه کیمیا را گم کرده ایم
باید ز خاک به افلاک می رفتیم
صد حیف که راه را گم کرده ایم
ذبیح الله مظاهری
شب است و زیر نور ماه
قطار زندگی و عاشقی در راه
و من واگن آخر اندکی تنها
دلم شیدایی بی درک میخواهد
سکوتی این چنین بی رنگ میخواهد
سرم سامان میخواهد
دلم دامان میخواهد
نوازش های بی پایان میخواهد
ولی با این همه انگار
دلم دیوار میخواهد
سکوتی تلخ وبی تکرار میخواهد
دلم با تازیانه های این سرمای ویرانگر
صفوفی از شب و سیماب میخواهد
دلم دیوار میخواهد
دلم دیوار میخواهد
دلم دیوار میخواهد
محمد منصوری
گاهی
گوشی پُر حوصله
شانه ایی گرم و ماندنی باشیم
اگر قرار بر نگاشتن بود
کوتاه ، در قدر و اندازه
یکی دو جمله
سلام
من خوبم
ملالی نیست
جز دوری شما
زیباطحافچی