دل دادم و آموختم‌ دلدار بودن را

دل دادم و آموختم‌ دلدار بودن را
با تو چشیدم لذت سرشار بودن را

دادم خودم را بارها دست فراموشی
تا فتح کردم قله ی هموار بودن را

من دوستت دارم ولی اینجا بیابان است
آتش شدی ترجیح دادم خار بودن را

کامی بگیر از من ، بیا دودم کن و بگذار
یک بار دیگر حس کنم سیگار بودن

وقتی تمام راه هایت سمت من بسته است
دورت تصور می کنم‌ دیوار بودن را

درد تو لاکردار ؟ بی درمان ترین درد است
من دوست دارم با تو این بیمار بودن را


لیلا ساتر

نقاش شدم

نقاش شدم
که تصویری از بی وفائیت نقش کنم
دریغ از یک تصویر
از بودنت
از ماندنت
در اعماق خاطره های دورم
نه خود ماندی
نه خاطره هایت
خداحافظ
ای رفته از یاد


بهروز حیدری نائیج

چشم در چشمانِ باد و بوی باران می رسد

چشم در چشمانِ باد و بوی باران می رسد
شهریارِ عشق بازان از گلستان می رسد
هر نگاری یار من شد نیک داند چون گلی
بوی خوبِ روزگاران از بهاران می رسد
گوهرِ دریایِ زیبایِ طراوت را ببین
از همان جائی که فریادِ سواران می رسد
جویباری بر مزارِ موج های خُفته ای
گفت موجی از دلِ دریایِ احسان می رسد
در شبِ مهتابی و جشنِ نگارانِ غریب
صاحبِ سازِ دلی خوشبخت و خندان می رسد
ابرِ باران زای صحرایِ ندامت گفته است
با فروغِ مهربانان ، وقتِ جبران می رسد
جعفری در حجره ی خود می نویسد یک دعا
چونکه داند با دعا ، مهرِ فراوان می رسد


محمدرضا جعفری

سی سال، چهل سال، پنجاه سال...

سی سال، چهل سال، پنجاه سال...
هیچ وقت گولِ این سال ها را نخواهم خورد.
تو را هر زمان که بیابم،
جوانه خواهم زد...

ناصر تیموری