خشت اگر قالب انسان می داشت

خشت اگر قالب انسان می داشت
بذر نیکی به زمین ها می کاشت
قد رعنا چو مُغ و خوش گفتار
وز همه خوبی و نیکی سرشار
چَشمْ خوش مثل رُطب شیرین‌کام
رُخ و رو شِکل بهشت، جَنَّت فام
بوی عطرش همه جا پُر می کرد
جیب مهمان خودش دُر می کرد
با حضورش مَهِ شب گُم‌ می شد
روی او کوکب مردم می شد
گرمی دست و تنش چون خورشید
گِرد او کُلِّ زمین می چرخید
شهر من شُهره و جیزش معروف
من و بارون زنی و دل مشعوف
بُقعه ی کهنه ی چهارده معصوم
سبز و خُرَّم چو شمال و گیسوم
برد پلنگی، سر قیلونی و تنگِ میدان
در بهار گردنه ها چون حیران
خشت لیلی شد و من یک مجنون
دل من تنگْ چو هرمز، هامون
دَرِّه نیل، بی بی سبز، بی زردی
دل خوشم من به کهن سان شهری
دروازه کاکا مبارک برجاست
حفظ میراث قدیمی بر ماست
اهل خشتیم و تو ای دوست بدان
از برایش بدهیم تن، سر و جان
با من از شهر و وطن دوست مگو
خِشتْ خِشتِ تَن من هست از او

غلامرضا خجسته

دلتنگم،

دلتنگم،
دلتنگِ سایه‌ای که در زوایای پنهان خاطره‌ها، همچون غباری رقصان محو می‌شود.
دلتنگِ نگاهی که همچون آتشی خاموش، هنوز زیر خاکستر زمان پنهان است،
نگاهی که به وسعت یک زخم، بر جانم نشسته و در سینه‌ام خانه دارد.

دلتنگم برای لحظه‌ای که در حضور خاموش تو، فروریختم؛
برای آن عشق ناب که همچون بادی گذرا، از کنارم عبور کرد و تنها عطری از آن باقی ماند،
برای حضوری که در غیابش، هر ذره‌ام را به تنهایی کشاند.

و چه اندوه‌آور است این فاصله،
این اجبار که مرا از جهانِ نادیدنت بیرون انداخت،
گویی تمامی تپش‌های قلبم را در قفسِ نگاه نداشتنت، بی‌صدا به بند کشیده‌اند.

دلتنگم،
دلتنگِ دلتنگی‌هایم که در حصار خود، از رویای دیدارت تغذیه می‌کنند.
دلتنگِ آن شعله خاموش که چشمانت برافروخت و در جانم جاودانه شد،
برای گرمایی که روزگاری به رگ‌هایم بخشیدی و اکنون از آن، تنها سردیِ نبودنت باقی مانده است.

و چه دردناک است این تجربه‌های بی‌بازگشت،
تجربه‌هایی که در پیچ و خم‌های غریب روزگار گم شده‌اند،
گویی سرنوشتی دیگر برای ما نوشته شد و ما در صفحه‌های خط خورده‌اش، به دنبال خویش می‌گردیم.


زهره ارشد

من چه کردم بد شدی ای بی وفا با ما فقط

من چه کردم بد شدی ای بی وفا با ما فقط
جان من از من چه می خواهی بگو حالا فقط

آمدم یک روز گفتم حرف قلبم را به تو
من ندیدم از تو جز بی مهری و حاشا فقط

من که از چشم تو جانم سر نیاوردم کمی
جمله ها را با لب زیبا بگو گویا فقط

از تو من چیزی نمی خواهم فقط یک روز و شب
یک سفر با من بیا تا ساحلی زیبا فقط

از چه می ترسی عزیزم من مگر بد می کنم
با کسی مانند تو.. یک شب بشو پیدا فقط

یک شبی مهمان بکن ما را بیا با خود ببر
هر کجا اصلا تو می گویی.. بیا تنها فقط

از همین حالا بگویم صبح و ظهر و عصر و شام
من فقط لب می خورم آن هم لب دریا فقط

یا بگو یک شب بیایم یا خودت یک شب بیا
خسته هستم بس که ماندم با تو در رویا فقط

سعید غمخوار

دلت را می‌زند گل بوسه هایم

دلت را می‌زند گل بوسه هایم
نمی خواهی دگر آن نغمه ها را
منم آن بلبل سرگشته ی مست
که از دوری رویت بی قرارم
....
دلم در سینه تند و تند میزد
شنیدم باد با صحرا همی گفت:
زمستان بگذرد آلاله روید
نسیمی از دیاری دوست دارم

....
نشستم، ناله کردم، مویه کردم
دو دستان دعا در پیش رویم
خدا را قطره ای باران رحمت
که چندی ماندم و چشم انتظارم
...
به ناگه ابر باریدن گرفتی
زمین دریا شد و یکباره خشکید
گل من روزِ بعد از خاک رویید
مرا دیوانه کرد آن نو بهارم
...
بلی آن نو بهار من، تو بودی
که بربودی ز من آرام جانم
نمی‌دانم چرا رسم زمانه
مرا بلبل کند، گل را نگارم


آرش مسرور