در نخستین خوابِ خاک،

در نخستین خوابِ خاک،
ما تنها سرفه‌ای بودیم
در سینه‌ی یک خدای فراموش‌کار.

نه نامی،
نه نَفَسی،
تنها پژواکی از زخمِ نیامده،
پیش از تولدِ درد.

ما را از استخوانِ یک نعره ساختند
و بر پیشانی‌مان
طلسمِ تحمل حک کردند...
با پدرانی
که دهانشان پر از سنگ بود
و لالایی‌هایش
بوی نفت و تب می‌داد.

با مادرانی
که چشم‌هایشان را در باغچه خاک میکردند
تا روزی از آن‌ها
گل‌های سربی بروید.

ما
واماندگان رنجیم،
رنجی بی‌چهره،
بی‌زمان،
که در رگ‌های جهان
چکه می‌کند،
بی‌آن‌که کسی
صدایش را بفهمد.
ما،
واماندگان رنجیم...
نه زنده،
نه مرده،
که در شکافِ بین دو
پلک خدا
فراموش شده ایم...


"علی طاهری

در شکوه آب

در شکوه آب
می درخشد نگاه
قدمهای نرم
روی سینه پا حس می کند
پرواز .
قدم در قدم می درخشد
چشمهای زمان در تن روان من
نرم و لطیف در نسیم ترد
می شکافد بلور شکر
شیرین برای دریایی شور
فرهاد رو می کند
در نگاه داس ماه ناز
می شود برای لبخند
آب همیشه آب می ماند
آب است آب
برای ماندن در نگاه آب
نغمه های روان روی
قصه لطیف می خوابد
چشمهای زمان
نفس می کشد تاب ماه
در تاب لالایی تاب بازی
دنیا در داس ماه
می نشیند شب
در قصه احساس ماه
شیرین از نسیم ترد
روی روح آب
در ناز ماه روی نگاه آب
می ماند


فیروز ایزانلو

خط رسم شده موازی.

خط رسم شده موازی.
در نگاه خسته چشمهای
ما
در حصار دنیایی به درک
رسیدیم
که انتخابی جز انتخاب تحمیلی
نداشتیم
قدم در قدم در زمان پیش رفتیم
آلوده افکار پوسیده شب
شدیم
در نگاه خسته زمان
در چهارچوب پیچیده
پیچیدم در هم
در افکاری که فکرش را
برای ذهن مان کشیده بودند
تا در نگاه دنیا خسته شویم
از خستگی های همیشگی افکار
موازی
مگر می شود قرن‌ها در لباس
انسان زندگی کرد
بعد با افکار کوبیده در نگاه
انسان بازیچه ای بیش
نشد
در درز زمان لابه لای
نقشه های شوم شب
چشم خواهیم بست
بی آنکه درز کند
فکر شوم شبهای
تار پشت تارهای
تنیده شده روی ذهن مان


فیروز ایزانلو

من آن کشور که در خشکی بدور از آب افتاده!

من آن کشور که در خشکی بدور از آب افتاده!
تو آن دریا که در این دل ، درون قاب افتاده!

من آن افغان که دردش دوریِ‌دریاست! اما تو؛
تو آن ماهیِ ناشکری که در مرداب افتاده!

صدو پنجاه سالم شد ، صد و پنجاه اندوهم...
به سانِ ماهیِ سرخی ، که بر قلّاب افتاده!


تو دردت‌ را نمی‌گویی ولی‌من‌خوب‌می‌فهمم...
شبیهِ کودکی هستی که از یک تاب افتاده!

ندارم طاقت این را ، که تو دردی کشی اما ؛
مگر باور کنم دریا ،  به تخت‌ِ خواب افتاده!

بجز بطری و قوطی‌ها همیشه دردهم داری!
به‌ کنج ساحل‌ات عمری ، غمِ‌ سیلاب افتاده!

به چشمِ‌عاشقان رقصان‌و پرشوری! ولی‌حالا؛
شبیهِ موج می‌مانی ، که از گرداب افتاده!

خلیج‌ِ فارس داری‌ و هنوزم فارس‌ می‌ماند...
تمامِ دشمنان رفتند و این خوناب افتاده!

متین رضائی عارف

هر چند تو را ندیدم

هر چند تو را ندیدم
بیدار ماندم

چون ماه تمامی با دگران
چه بگویم...!؟

فردا
باد می وزد
باران می بارد
زندگی می کنم...

اما درونش زندگی نیست
فعل و فاعل را
جمع ببندم
بهتر نیست ...!؟


محبوبه برونی