کسی بود
مثل پدر…
اوج گرفت
پرواز کرد
و جای گرفت
میان بازوانِ زیبای خدایم
اکنون
من دوباره
چشمبهراه ماندهام
در میانهی سیلی از اشک…
باد میآید
گاه ردپایش را میآورد
گاه صدایش را میشنوم
و قلبم
در سکوت
میلرزد
میمانم
میان من و آسمان
میان پرواز و خلأ
میان بودن و نبودنش…
طیبه ایرانیان
تو در اوجی در اوج
سر کشیدی به نهایت
به پریشانی دل
مثل پروازی
مثل کوچیدن دل در سفری تازه و نو
مثل رفتن به فضا
مثل یک خاطره
در اوج هزاران پایی
دورتر از منو از خاطره در دفتر ما
دورتر از گذر
ثانیه در روی زمین
مثل آواز غریب
از نی یک مرد غریب
مثل یک خاطره ای
در گذر کوچه دل
تو در اوجی در اوج
رفته ای از دل ما
میدیا جادری
تصویر من از عشق جور دیگری بود
درد دلم بودی دلت در دیگری بود
صد از صدم را پای تو ویرانه کردم
صد از صدت اما قرار دیگری بود
من در سرم فکر یه دنیای دگر بود
اما ملاک قلب تو بر دیگری بود
تو انقلاب تازه ای در من نوشتی
پشت نقاب از تو شعار دیگری بود
تو در دل قابی که در دل بود بودی
قاب دلت اما نگار دیگری بود
هوش و حواسم رفته بود و چاره بودی
عقل و دلت شاید دچار دیگری بود
من حبس سلول تو بودم عشق بودی
ذهن تو اما در حصار دیگری بود
زندانیم حبس ابد در چشم تو نیست
شاید که چشمت انحصار دیگری بود
فکر فرار از سر برون انداختم چون
در فکر تو فکر فرار دیگری بود
علیرضا رهنما
وقتی سرمایِ خزان
تا ریشههایِ دلت نقب میزند،
و خود را به چوبِ کهنهٔ یادها میآویزد؛
نبضْ آهسته میشود،
نفسْ کوتاه میشود،
جهانْ بیصدا میچرخد
آنجاست که، در سکوتِ تازه، میفهمی
ژرفایِ فاجعه را.
طناب را میاندازی،
قدمبهقدم، نفسبهنفس،
از چینِ ریزِ دیواره بالا میروی
میلغزی، میافتی،
اما نه از نَفَس؛
باز از نو، به تکیهٔ شانه و زانو،
از مورچه که کمتر نیستی!
به قله میرسی،
نفسی تازه میکنی،
دستی بر پیشانیِ جان میکشی،
و نگاهت طول میکشد تا افق،
به امیدِ منظرهای نو.
مه کنار میرود و چشمانداز پهن میشود،
اما، اما...
هنوز همانجاست
به هیأتِ سایهای که با گردشِ خورشید کوتاهتر افتاده،
اندکی دورتر، صدایش خفهتر، کمگزندهتر.
فاجعه، فاجعه است؛
در قابِ خاطره،
اگرچه رنگش نشسته،
نجیبتر شده
نمکِ کمصدایِ زخمش
هنوز در رگِ جان میدود،
میسوزاند، میخراشد
آه، خزان شدهام…
احسان جمشیدیان