گم شدم در شعر و آوا تا نباشم بی خبر

گم شدم در شعر و آوا تا نباشم بی خبر
خط نگارش میکنم بی‌ تو نمانم بی بصر

محو آن اسرار شعرم تا بگویم لطف تو
آسمانت مرغ دل را می‌گشاید بال و پر

گر نسیمی می وزد از کوی تو بر جان ما
هر کلامت شد صفیرم تا که باشی در نظر


جان من جز نور حق را بر نگیرد در سخن
ورنه گم گردم به آن تاریک ظلمت الحذر

هر کجا یادت که شد هر خفته دل بیدار شد
علم من گر عشق باشد می کند دل را گوهر

من که مجنونم به تو آغشته ام با یاد تو
خاک را قابل بدانی تا نباشم بی هنر

نقش عالم محو شد در جلوه ها از نور تو
در سکوتی سرد و خاموشم ولی دل شعله ور

در هوایت می سرایم لاله رخ از جان و دل
سر نهد بر علم و حکمت آن که دارد چشم تر

کحل بینش اشک شد بر چشم دل تا بنگرم
کز تماشایت جهانی لرزه دارد بحر و بر

خاک را گر بو کنی دارد نشانی ها ز تو
بس که بگذشتی نهانی بی خبر در رهگذر

بی قرارم کن به راهت در تکاپو کن سرم
آتشم شو شعله شو تا من بسوزم از شرر

نور وحدت را که دیدم من دعا گفتم به لب
با تغزل گفته شد شعرم به لطفت پر ثمر

محمد جواد پازوکی

در حصار آغوشت

در حصار آغوشت
بهار می‌شکفد
آن‌گاه که پاییز
در شاخه‌ها می‌ریزد.


سیدحسن نبی پور

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
تو، گلایه می‌کنی از یار، آمد، ها چرا؟

تو شکستی ناله از تأخیر، اما ای عزیز،
خوش به حالت، چونکه آمد یار، ما را نه چرا؟

قصه‌ها گفتی ز شیرینیِ وصلِ عاشقان،
ما غزل گوییم،زان نامد ها چرا؟


دیر اگر آمد، چه باک، آمد شدن نعمتی است،
ما، به در مانده، دری را کس نزد،اینجا چرا؟

شب‌به‌شب، روشن چراغِ عشق بودت در نظر،
ما، در این تاریکیِ مطلق، به سر بردیم چرا؟

ای غزل‌خوانِ قشنگ، آهی مکن از آمدن،
یار، اگر آمد، غنیمت دان، که ما را نی چرا؟

خوش‌دلی کردی ز دیدارش، ولو با تأخیر،
ما، در این اندوهِ بی‌پایان، به جان مردیم چرا؟

شهریارا! شکوه‌ی دیر آمدن، خوش‌باوری‌ست،
ما، هنوز اندر تمنا مانده ایم ،تنها چرا؟

گرچه دیر آمد، ولو بهتر نبود از نامدن؟
ما ز ناکامی، به کامِ مرگ نزدیکیم چرا؟

تو بگو «حالا چرا»، ما همه گوییم «خوشا»،
آمدن، گر هم که دیر آمد، ز نامدها چرا؟

سودابه پوریوسف

باز آمدی و شعله زد این آتش خاموش

باز آمدی و شعله زد این آتش خاموش
باز آمدی همچون نفسی برتن بیهوش

من جز تو برای که بگویم که پس از تو
دنیای من اینجا شده هم قدِّ یه آغوش

یک روز شدی فاتح قلبم وَ پس از آن
من مانده ام و پرچم عشقت به سرِ دوش!


رفتی و پس از رفتن تو تاب زمن رفت
دور از تو شدم یک شبح زنده ی مدهوش

دل سرد شد از دوری و هجر تو و آن گاه
شد پرچم عشقت به تن خسته چو تن پوش


اما چه توان کرد که بی همرهی یار
هرگز نشود گرم دل زخمی مغشوش

دیر آمده ای نیست خبر ازدل پرشور
از عشق پر از غُصه ی تو سیر شدم دوش

اکنون تو شدی فاتح یک کوه غم و درد
بردار و ببر بِیرق ازاین قلّه ی مخدوش

فروغ فرشیدفر