دردا از این فراق که جانانه می کشد

دردا از این فراق که جانانه می کشد
هجری که مرا به هر بهانه می کشد
دردا از این که ندانی در این روزگار
به هر انچه گوش دادم ترانه میکشد
قصه لیلی و مجنون شنیدم در اخر ولی
عجیب نیست که مرا این افسانه میکشد
هر جا غم هجران سایه افکنده بود
زیر درخت ارغوان یک دیوانه میکشد
صوفی گر از این هجر به پایان رفتی

وصال یار شیرین سخن روزانه میکشد

عباس سوری

تمامِ دنیایش

تمامِ دنیایش
جمع می‌شود
در کوله‌ای بر دوش،
دستی بر پیشانی
و
نگاهی لرزان،
به کدامین یک متر مربع؟
به تکرارِ چندمین فصلِ زنده بودن؟
تا شاید روزی،
دست بر چهار دیواریِ دیگری بکشد
و بگوید
اینجا، لحظه‌ای
زندگی را لمس کرده است!
آه
از این سرنوشت...

سید ادریس حسینی

به شوقت هر نفس در سینه غوغا شد، دلم با توست

به شوقت هر نفس در سینه غوغا شد، دلم با توست
جهان بی‌تو تهی از حسِ دنیا شد، دلم با توست

نگاهت کِشتِ شب را در دلِ رؤیا شکوفا کرد
همان لحظه که گل در باد پیدا شد، دلم با توست

به چشمِ تو سپردم آسمان را، ماه خوابش برد
جهان در چشمِ من آن شب تماشا شد،دلم با توست


چو سیمرغم، که بی‌نامِ تو بالم اوج کی گیرد؟
که این پرواز، از قافِ تمنّا شد، دلم با توست

نه فرهاد از چنین کوهی گذشت و باز جان آورد
که سنگِ عشق با تیشه شکوفا شد، دلم با توست

به میخانه دلم گفتند: «ساقی کیست در جانت؟»
جواب آمد: همان لبخندِ یکتا شد، دلم با توست

دل از هستی برید اما تو را در خویش می‌بیند
که این بی‌خود شدن آغازِ معنا شد، دلم با توست

اگر دوری و این دل بی‌قرار از درد می‌سوزد
بدان که نامِ تو آرامِ دنیا شد، دلم با توست

جهان آتش شد و دل در تو معنا یافت، می‌دانی
که از خاکسترِ من عشق برپا شد، دلم با توست

مهرداد خردمند

در من، رودیست از تردید و یقین،

در من،
رودیست از تردید و یقین،
که از نگاهت می‌گذرد،
می‌ریزد در دشت بی‌زمان عشق،
و آن‌جا،
هر سنگ را وادار به نیایش می‌کند

در من،
کوهیست از سکوت،
که صدای تو را در سینه پنهان کرده،
تا مبادا جهان بفهمد
چگونه با یک واژه‌
می‌شود ابدیت را روشن کرد

در من،
جهانیست بی‌نقشه،
که تنها مسیرش
از نگاه تو می‌گذرد

تو جغرافیای نانوشته‌ای،
که هیچ قطب‌نمایی
به سویش راه نمی‌داند

در خلوتِ این بی‌کرانه،
زمان از نفس می‌افتد،
نقشه می‌سوزد،
و جهان
به نقطه‌ای بدل می‌شود
که عشق،
آغاز و پایانِ آن است

در بی‌نهایتِ عشق،
من از خود رها می‌شوم،
و جهان،
از چشمان تو
دوباره آغاز می‌گردد

نازنین رجبی

امشب ز خیال روی تو حبیبان هستند

امشب ز خیال روی تو حبیبان هستند
با عشق تو حیران و پریشان هستند

در وادیِ شعر و آرزوهایت
در آتش هجران تو سوزان هستند

سرخوش ز می و نغمه مستانت
این بار تشنه لطف می فروشان هستند

در راه وصال، عاشق و جانان کیست
در حسرت آن وعده پنهان هستند

در دیده من جز تو گلی گلگون نیست
در محفل انس و ذکر رحمان هستند

ای معنی جان، در دل آسوده
غم ها همه در سینه فراوان هستند

امشب ببر نام دل راد را
در حلقه ی عشق، جمله سلطان هستند

منوچهر فتیان پور