این کارکه دل،دل به دلت داد، خطا بود
عاشق شد و در دام تو افتاد، خطا بود
درمدرسه ی عشق تو ای حضرت استاد!
آن درس که دادی به دلم یاد، خطا بود
این قصه ی شیرین من از لحظه ی آغاز
چون مستی و شیدایی فرهاد، خطا بود
در خلوت خاموشیِ شب های نگاهت
آنجا که شدم یکسره فریاد، خطا بود
بیچاره دلِ ساده و نو پای امیدم
در پای تو شد کشته ی بیداد، خطا بود
آن نکته که گفتی به من آرام که فردا
از عشق شود خانه ات آباد، خطا بود
در فصل زمستانیِ آغوش تو اصلا
دیوانگی وعشق من ای داد، خطا بود
ای دل! دلِ شیدا دلِ رسوا دلِ سرکش
دل دادنم از ریشه و بنیاد، خطا بود
علی ناصری
سکوت ...آخرین واژه ی جهان است
در آن ..تورا می بینم
نه در فاصله
بلکه در لرزش یک ذره ی نور
که از چشم کهکشان گذشته است
شانه های شب آرام می لرزند
ماه
چون دلی سپید
در دلداگی ِ خود می تپد
من از خزان ِ خویش گذشته ام
از کوچه های غربت
از مبهم ترین رویاها
واکنون
در روشنایِ تو ...می بارم
بی نام ...بی زمان ...اما زنده در خیالِ تو
پنجره بسته نمی شود
جهان
همیشه نیمه باز می ماند
فرحناز ناصری
دوست داشتنت
مثل بوی باران بر موهایم نشست،
آهسته،
بیآنکه بفهمم از کجا آمدی.
تاریکی از من گریخت،
و دلم،
در روشنایِ نامت لرزید.
میدانم
تو از جنسِ نور نیستی،
اما هر بار که میخندی،
جهان کمی روشنتر میشود.
میترسم...
نه از رفتنِ تو،
از روزی
که این لرزشِ دوستداشتن
خاموش شود در من.
سیدحسن نبی پور
روییدم از کنار خیالت، خدا نوشت
عمرش بلند، پونهی در انحنای رود
سبزم که باز بلکه میان شب و نسیم
باشم میان دست تو در لحظهی سجود
سبزم ،چنان که تماشا کند مرا
آن دختر بهار که میبافت موی نور
نورم ،چنان که به گردونهی خیال
تکرار آفتاب تو از من کند عبور
گاهی ولی بنفشهی آهم به ریگزار
وقتی که نیستی و شب از نیمه رد شده
صد بار گفتهاند به من ریگهای داغ
مرگ ستارهها چو نبودی رصد شده
در زیر شاخهی شب و طوفان دوریات
از چشم من ربوده فلک راز خواب را
میترسم از تهاجم غم بر تن خیال
تغییر ده ز طالع من اضطراب را
ساره صائب
ما عروسک پشت ویترین نیستیم
ما خودِ شیشهایم، شفاف مانده
میانِ گردِ قضاوتها.
شکستن هنرِ زمان بود،
اما ساختن،
از خونِ زنان بر خاست .
ما زالو نیستیم
پر آنزیمیم ،
می چسبیم به زخم جهان
ریشهایم در خاکی که شما
با پاشنهی تردید لگدمال کردید.
پینوکیوهای شما هنوز
در صفِ ژستِ
حقیقت اند،
ما اما بندهایمان را
با آگاهی بریدیم.
تو از «حماقتِ ژنتیکی» گفتی
من از تجربهی قرنها سکوت.
اگر در ما دیاِناِیِ خستگیست،
در شما، تبارِ تکرار.
بگذار بخندم
به طنزِ تراژیکِ آنان
که از شعله زن میترسند،
و شعرش را هجو مینامند،
چون نمیتوانند
به اندازه قامتِ او قد بکشند .
ما دیگر به دنبال ژپتوی پیر نیستیم،
ما خود، سازندگانِ چوبِ بیداریم؛
با انگشتانی از آتش،
و ذهنی که خواب را
طلسم نمیداند
بلکه آفرینشِ بعدیِ بیداری.
شیوا فدائی