تو که رفتی پنجره را
باز نکردم
مبادا بوی تو از خانه رود
بوی خودت را بهانه کن
شاید دلت برای خانه ات
تنگ شود
رقیه مرادی
دوباره خواهم خواند
دوباره خواهم ساخت
همان بهار و سرودِ قناری و عشقش
و بوسه باران خواهم کرد
لبانِ سرخش را
و باز می بخشم
من این تنِ خسته
به موجِ چشمانش
نگاهِ جذابش
و دستانی که ارمغان بخشید من را تکیه گاهی اَمن
و باز می بویم
عطرِ اندامش
بهارِ من
سبز باش
سبز و جاویدان
و برگ های درخشانت به خاک ها مسپار
من آن اسیرِ شکسته
مرا به خود نگذار
زینب زرمسلک
در فصل رسیدن شده ام میوه ی نارس
دل پر شده از خاطره هایی همه اش گس
امید که پر زد ز دل خسته ام امروز
محبوب نگردد دگر این قافیه زین پس
دل مرده و رنجور سپردم غم خود را
بر سینه ی نامحرم و بر هر کس و ناکس
عشق تو پر از حادثه ی تلخ زمستان
من شاخه ی بی تجربه ی کوچک نورس
یک سال گذشت از غم سر گشتگی اما
آخر بسر آید غم هجران و همین بس
محمد_عسگری