-
در نبردی نابرابر با خودم جنگیدهام...
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:45
در نبردی نابرابر با خودم جنگیدهام... مرگ خود با دست خود را من به چشمم دیدهام هرکسی از یک نفر در زندگی ناراحت است من ولی از خویشتن هر روز و شب رنجیدهام در سکوت شب میان واژگان گمگشتهام... در میان بغضها تلخ و غمین خندیدهام... سر به زیر و ساده و بیادعا در دشت غم من به هر ساز جهان هرچند بد، رقصیدهام در ترازوی جهان...
-
در تقویم من چهاردهمین روز ِبهار سیزده به در است.
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:44
در تقویم من چهاردهمین روز ِبهار سیزده به در است. سیزده به در خصوصی ، چیزهای خصوصی لذت عمیقی دارند خورشید خصوصی، پنجره خصوصی نگاه های خصوصی وحتی فکرهای خصوصی وقتی همه سیزده شان به در شد، ماهی هایشان را به آب دادند ، گرهِ دامنِ سبزه ها را حسابی محکم کردند و سکوت چهاردهم را پشت سرشان جا گذاشتند، آن وقت من به صحرا می زنم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:43
-
از دوری ات تا می توانستم کتک خوردم
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:42
از دوری ات تا می توانستم کتک خوردم از خاطره های تو بی اندازه چک خوردم می ترسم آخر به فروپاشی شوم محکوم هر بار می بینم چه اندازه ترک خوردم از معرفت دور است آن ها را برم از یاد با زخم هایی که زدی نان و نمک خوردم از درد دوری تو چیزی کم نشد حتی وقتی که بسته بسته قرصِ به درک خوردم چون ذوق میکردی سرم را شیره می مالی عمداً...
-
سروده ام غزلی از دو چشم بارانی
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:40
سروده ام غزلی از دو چشم بارانی شبم به نورِ نگاهت ، شده چراغانی شدم برای اَبَد ، در حصارِ عشقت حَبس و شاد و سرخوشم از این جنون و حیرانی برای ِ لرزشِ دستانِ خواهشِ شبِ تار اجابتِ سحری ، شفّاف و ناب و نورانی دخیل بسته دلم بر ضریح ِ اَمنِ دلت رها کن از غمِ جانکاه و دردِ پنهانی طواف میکنم هر دَم به گِردِ قامتِ سَرو که گیرم...
-
بجنب ساعت ده شد زمان که مسخره نیست
دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 12:39
بجنب ساعت ده شد زمان که مسخره نیست چرا هنوز نشستی؟ مکان که مسخره نیست دیر پسنجر یو ماست گو تو هیز بدروم اوکی اوکی نکن احمق زبان که مسخره نیست ـــ دوباره قیچیِ مرگ اره شد رفیق بیا دوباره گرگ شرف بره شد رفیق بیا نه اینکه قافیه تنگ است؛ راست میگویم دلم برای تو یک ذره شد رفیق بیا ـــ ذغال و سیخ و سس و باد هست؛ بال کم است...
-
پروانه مردن عاشقیست
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:27
امشب ز دوری تو آن رخ بی مثل تو شدم اسیر کوچه ها باز به جستجوی تو شب است و کس نمیبرد راه به کوچه ها ولی منم به بند آن قد و دو چشم دلربای تو مستم من از مستانه ات در حیرت از پیمانه ات هر کو بگردم در پی ات شاید بیابم منزلت می سوزم از هجران تو چون شمعی از فقدان تو جان را نباشد راحتی جز در مقام وصل تو میر من و پیر منی جام...
-
من گفته بودم دوستت دارم؛ نگفتم ؟
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:26
من گفته بودم دوستت دارم؛ نگفتم ؟ از هر کسی من جز تو بیزارم؛ نگفتم ؟ حتی پس از مرگم همانگاهی که سردم هرلحظه را مشتاق دیدارم؛نگفتم؟ آخر تو روزی را به دامم مینَهی پا در خواب من دیدم شدی یارم؛نگفتم؟ جایی نباشی همچنان یک جسم خنثی گویی که اصلا جرزِ دیوارم؛ نگفتم؟ با من نباشی کاملا یک جور دیگم حتی پریشانست گیتارم نگفتم؟ من...
-
دیوانه گشته ام به خدا در هوای تو
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:24
دیوانه گشته ام به خدا در هوای تو با خاطرات پرشده از خنده های تو آنجا که دائما، ز لبِ سرخ ارغوان اشعار تازه می شنوم، با صدای تو شایع شده، که پیامبرِ عاشقان توئی جانا بیا، که سجده کنم پیش پای تو من با خدای باور خود عهد بسته ام تا آمدی، خلاصه شوم در خدای تو در قیدِ قابِ پنجره ای کهنه مانده ام باشد که دیده تازه کنم، در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:23
-
تا چند می کتی فلکا خون جگر مرا
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:23
تا چند می کنی فلکا خون جگر مرا تا چند میزنی به تن و جان شرر مرا تا چند همچو مرغ گرفتار در قفس داری نهان بزیر پر و بال سر مرا زهرم بکام بریختی و از تو کجمدار هرگز نبود خواهش شهد و شکر مرا در مسلک و مرام تو ای کجروش بگوی جز عشق دوست چیست گناه دگر مرا کارم بجان رسیده به امید وصل و باز هر دم زند رقیب به دل نیشتر مرا آماده...
-
هر چه که پرسند چو ندانی مگو
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:21
هر چه که پرسند چو ندانی مگو حرف دل خویش مکن باز گو تا که توانی کم وبیش گوش باش حرف نیکان بشنو، و خاموش باش پند من دارد جواب دیر باز دردهر چند داری مکن رازت توباز هم متین باش در سخن پیشی مگیر حرفهای چرت، بی معنای لهو از سر مگیر هر چه را اهل کمال گفتند بگوش با رفیق و دوست با تقوا به جوش تا شود ای جان زکس نامی مبر گر...
-
امان از دل زینب ... امان از دل زینب
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:20
پشت دروازه ی ساعات... امان از دل زینب غیرت حضرت سجاد ... امان از دل زینب هم غریبی و غم یار... امان از دل زینب اولاد حسین کوچه و بازار...امان از دل زینب خنده و همهمه ی لشکر کفار...امان از دل زینب نوک نی راس شریف شه ابرار...امان از دل زینب وعده ی بردگی ای داد ... امان از دل زینب دیدن راس پدر ناله و فریاد...امان از دل...
-
ای صاحب حسیب، حلالم نمی کنی؟
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 12:19
ای صاحب حسیب، حلالم نمی کنی؟ همراه عافیت، حریفِ کمالم نمی کنی؟ چون قایق شکسته، ندارم قرار و تاب با گوشه چشمِ لطف، زلالم نمی کنی؟ دیگر مجال یک نفسم نیست ای کریم با دستِ عشق، صاحب فالم نمی کنی؟ در چاه ظلم، خسته و تنها نشسته ام چون نخوتِ غروب، زوالم نمی کنی؟ ترسی عجیب پنجه زند بر تمام جان دور از هبوطِ وهم و خیالم نمی...
-
گل زرد چه احساسی داشت ؟
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:28
گل زرد چه احساسی داشت ؟ وقتی غریبه کنارش نشست به چه میاندیشی ؟ گل زرد وقتی گلبرگهایت به دست باد خزان تا خارزارها رفته بود اما گل زرد با طبیعت آشتی کرده بود وقتی باران بارید و اشکهایش را بُرده بود در دل نازک او جای قهر و کینه ها نبود حسن بهبهانی
-
گل نرگس
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:27
-
معلم شدم بیاموزم عِلم را
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:25
معلم شدم بیاموزم عِلم را گاه از یاد می برم مطلوب ایام را واژه ها را پُشت عَلَم میکنم در این بازی، شعر ها را توأم میکنم آزمودن کار من نیست رنج و مشقت درس کلاس من نیست هنری خواهم آموخت از جنس عشق اُمیدی خواهم ساخت از روزنه شمس عشق با این رسم قلم به کاغذ مینهم قبل شرح اسمم واژه معلم می نهم مهدیه پاهنگ
-
ای آشنا من را پشیمان نکن
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:23
ای آشنا من را پشیمان نکن با پریشان حالیات من را پریشان نکن رفتار رفیقان همچون آینه ای بر من بینا اثر خواهد گذاشت پس کورم نکن کسری غلامی
-
شمعم و پروانه میخواهد دلم
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:22
شمعم و پروانه میخواهد دلم خلوتی رندانه میخواهد دلم... تا نبازم در... نبردِ... عاشقی همچو خود دیوانه میخواهد دلم... حسن کریمزاده اردکانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:22
-
کوله بار قند و شکّر برتو جان آوردهام
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:21
کوله بار قند و شکّر برتو جان آوردهام در میان دوستان شور جهان آوردهام آمدم تا در عبور لحظهها بر نام تو مثل باران بهاری رنگین کمان آوردهام روز شیرین معلم شعری از آلالهها گوئیا باجان و دل از خاوران آوردهام دستههای یاسمن با عود وسنبل در سبد عطری از گلبوتههای گل سِتان آوردهام ارچه تو بوی محبت داری و شور وصفا...
-
در دیاری دورتر از شهر ما
شنبه 15 اردیبهشت 1403 12:20
در دیاری دورتر از شهر ما در میانِ مردمِ ناآشنا و آشنا مردی در اوج جوانی ،بی غرور حرفها میزد ز نزدیک و ز دور از طریق این فضاهای مجاز هر قدم را می سرود دور و دراز اندکی لاغر ،کمی خندان، دلی پرشور این صفات ظاهری ،از او نبودش دور در مَرامش راه شمس و خویِ رود در کلامش حرفهایی تازه بود در بیان نکته ها ، از مولوی هم یاد کرد...
-
عشق بی غم را که باور می کند؟
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:29
عشق بی غم را که باور می کند؟ وادی مرگ است و محشر می کند خرده بر چشمان خون بارم مگیر دامن خود را اگر تر می کند ساده اندیشم مخوان ای رهگذر گر که با من ظلم دلبر می کند عشق پاکم را نمی بیند دریغ جور خود را صد برابر می کند خنده بر لب هر که دارد مثل گل روزگارش زود پر پر می کند از غم پاییز کوته عمر شد گل بهارش را چنین سر می...
-
غروب دیدنت را من ندارم باور ای جانا
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:28
-
خواب نه...؛ بیدار بودم
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:24
خواب نه...؛ بیدار بودم تاروپود عشق تو میبافتم غرق در لذت عشقی که ز تو دریافتم قوطه ور در عکسهای نازنینِ دلبرم در پی ساخت کلیپ و... عاشقی و در اندوه.. که چرا.. مثل قبلا نیستی در برمن ؟ ناگهان در ناخوداگاهم.. درآمد قاضی که چه گویی به چه ات مینازی؟ گفتمش؛ دلتنگم، دل من را برده گفت دل سپرده.. که دلت را برده من دگر لال و.....
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:23
-
به تو مدیونم
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:22
به تو مدیونم یک حضور طولانی در پس نبودهایم چقدر صدا کردی حاضر... از محتاجت نشنیدی غایبی عجب واژه ای ست برای من چه رستخیز غریبی درونم را میبلعد واژه کم دارم تورا میخواهم اما نیستم و بهانه، نه تاوان نبودن هایم تازیانه های سرخ اندوه شرم زخم نیزارهای غروب جمعه هاست ابوطالب احمدی
-
تو رفتی و دلم دریای خون شد
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:21
تو رفتی و دلم دریای خون شد نمیدونی چقدر حالم جنون شد تو رفتی و نگفتی جای خالیت همش درد و غم و ماتم فزون شد تو رفتی و ندیدی بغض سینه چشمام از دوری ات آلاله گون شد تو رفتی و نماندی پایِ عمرم عجب ،دنیایِ من،جای سکون شد مهناز قاسمی
-
شب بوی تو و مست زمانه
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:19
شب بوی تو و مست زمانه باز یاد تو و تا این ترانه از هستی عشق بیرون نرفتم انگار که لبم دارد نشانه ازاده دهقان بنادکی
-
کاش می شد یک لحظه را در دست گرفت
جمعه 14 اردیبهشت 1403 12:18
کاش می شد یک لحظه را در دست گرفت بوئید چشید نوازش کرد و سپس همچو یک کبوتر رهایش کرد پروازش را زیر نور خورشید تا آنسوی ابرها نگریست به امید آنکه برگردد خیره به دستان خود ای عجب لحظه در دستم بود زود پرید با رنگ دگر باز آمد و سپس رفت انگار که هیچ گاه نبود بعضی از لحظه ها بی رنگند بی نام و نشان برخی دگر آنچنان خوش رنگند...