-
زندگی
سهشنبه 9 خرداد 1402 10:03
-
در حوالی خیالم
سهشنبه 9 خرداد 1402 10:03
در حوالی خیالم تو چون خیالی و من خیالی تر از تو به تو می اندیشم.. معصومه پیروزه
-
از سرم افتاده شیرین هوسی
سهشنبه 9 خرداد 1402 10:02
از سرم افتاده شیرین هوسی چشم دل را بسته ام روی کسی بعداز این شاید بمیرم بی خبر از غم دوری و بی همنفسی می برد بوی تعفن جسم را پشت میله های سرد قفسی خورده ام چوب فلک یک عمر , آه داد از این دنیا که گشته محبسی عشق, بر پا کن دوباره شعله ای وا رهان من را از این دلواپسی طیبه حسنی
-
باشهدا
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:38
-
آسمان را مرخص کردم...
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:37
آسمان را مرخص کردم... من ماه را شب ها... در صورتِ تو میبینم ! رامین فاخری
-
کسی که..
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:36
-
من چرا؟حس عجیبی دارم.
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:36
من چرا؟حس عجیبی دارم. در دلم غم غریبی دارم من چرا عریانم؟ به کجا؟ تازانم ظاهراً من, مردم مرگی در سکوتی تلخ در زمینی سرد و سخت من کفن بر تن ندارم من از این دنیا به جز درد, جامه ای بر تن ندارم درد من درمان نداشت زخم من, کاری, بود مرگ من پایان غم بود مرگ,با من آشنا بود آشنایی باوفا بود او در آغوشم گرفت او مرا بوسید وبرد....
-
می ترسم از این لایق دیدار نباشم
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:33
می ترسم از این لایق دیدار نباشم یا اینکه بیائی تو و بیدار نباشم ترسم رسد آن روز بخواهی به کنارم باشی تو ولی .. رفته و در کار نباشم افتاد به لب ها و خَمِ موی تو چَشمَم بی خود شده ام .. صاحب کردار نباشم آغوشَت اگر طاقت دوری زِ مَنَش هست من هیچم اگر دورِ تو بیمار نباشم من محوِ تواَم ماتِ تواَم .. اَخم کمم کن باشد که...
-
میدانم آسوده نیستی
یکشنبه 7 خرداد 1402 10:19
میدانم آسوده نیستی اما بخاطر قلب خسته ام آسوده باش میدانی که من زندگی را دوست ندارم اما تو بخاطر من زندگی را دوست داشته باش علی ربیعی
-
من نمازم به سر قبله ی گیسوی تو است
یکشنبه 7 خرداد 1402 10:18
من نمازم به سر قبله ی گیسوی تو است کلماتم همه در وصف رخ و روی تو است سرخی سیب لبت خون سیاووش دارد شاهنامه غزل وصف سرِ موی تو است پنجه در پنجه خورشید زند صورت تو راه شیری اثرِ طاق دو ابروی تو است کافرم ملحد و زندیقم و بی ایمانم بت و بتخانه ی من چشم بلاجویِ تو است پیرهن چاک دهم ثانیه ای اخم کنی طاقت و صبر من از خنده...
-
آورد عشق را به دل من پدید و رفت
یکشنبه 7 خرداد 1402 10:18
آورد عشق را به دل من پدید و رفت حال مرا به عشق خودش خوب دید و رفت با آن همه لطافت و زیبایی و وقار توفانی از محبت و عشق آفرید و رفت فصل شکوفه بود و ز بستان آرزو در رهگذار قلب مرا نیز چید و رفت در بین جمع چشم به دنبال او دوید او چون غزالی از نظر من رهید و رفت بویش چو عطر ماند و به یک چشم هم زدن همچون پری شد از نظرم...
-
حال خوب
یکشنبه 7 خرداد 1402 10:17
-
برگ زردم خدارا همه دم پائیزم
یکشنبه 7 خرداد 1402 10:16
برگ زردم خدارا همه دم پائیزم کو توانم که بخواهم ز جا برخیزم غیر غم نیست مرا همدمی آخر چکنم دل دیوانه که هر لحظه به دارآویزم کنج بیغوله منو اینهمه دردم دردم دل مجنون مرا بین به کجا بگریزم گریه شد کار دلم تا به قیامت ای دوست آخر از این غم و غصه تو نکن پرهیزم همچو طوفانم و اکنون که به دریای دلم همه روزو همه شبها که به هم...
-
تو همان پرده ای که هیچ سازی
شنبه 6 خرداد 1402 10:38
تو همان پرده ای که هیچ سازی یارای نواختنش نیست برای سرودن تو واژه ها به صف شدند قصور و درماندگی و تسلیم وعجز محصول تلاش بود ... عشق با تو معنا یافت رضا کشاورز
-
دلم از غم خون است امشب
شنبه 6 خرداد 1402 10:38
دلم از غم خون است امشب چو لیلی در پی مجنون است امشب ز ناله به در گاهش گریزون هزاران تووو در توست امشب به اعماق دلم کردم زیارت به چشمانم پر از اندوه است امشب چه دیداری بود با یار شیرین که چشمانم ز این رویا دور است امشب به یاد روزگاران قدیمی ز یاد دوستان هم دور است امشب سراسر غم وانده و زاری ز انصاف و عدالت دور است امشب...
-
گلی زیبا, تک و تنها,..
شنبه 6 خرداد 1402 10:37
گلی زیبا, تک و تنها,.. در کویری خشک و سخت ,.... میان پشته ای از خار,ریشه داشت. او تنی زخمی داشت ریشه ای جاری داشت او به پژمرده شدن عادت نداشت او گلی با ریشه بود در میان خارها, با وجود زخم ها,.. با وقار و با شکوه او هنوز, بشکفته بود. او گلی زیبا بود گرچه او تنها بود. سارا بیگلری
-
هرچه می گفت به من
شنبه 6 خرداد 1402 10:36
هرچه می گفت به من آن معلم که چرا سیب از سر جاذبه افتاد نمی فهمیدم تا تو را دیدم و افتاد جهان از نظرم. به چه دلخوش باشم؟ نه آمدنم نه رفتنم هیچ چیز این دنیا دست من نیست. عبدا... محمدی
-
ژاپن
شنبه 6 خرداد 1402 10:35
-
چای خود را تلخ مینوشم دگر
جمعه 5 خرداد 1402 09:38
چای خود را تلخ مینوشم دگر شعر هایم بوی باران میدهد گرچه از چشم تو افتادم ولی خاطرت در ذهن جولان میدهد قصد کردم بر فراموشی تو شمعدانی بی درنگ پژمرده شد تا که دل آمد فراموشت کند خاطراتت با نسیم آورده شد خاستم تا که بسوزانم تورا از نم باران اتش خفته شد خاستم از شعر هایم بگذرم این قلم از دوریت دیوانه شد از غم تو خاک...
-
یادت به خاطرم تلنگر می زند.
جمعه 5 خرداد 1402 09:31
یادت به خاطرم تلنگر می زند. پلک میزنم صدای آرام نگاهت , بیدارم میکند. مهمان بوسه هایت می شوم میخندم... وقتی نبودی و , در آغوشت بودم ! علیرضا گودرزی
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 5 خرداد 1402 09:18
-
خوش آندمِ که جان من اسیر صد بلا نبود
جمعه 5 خرداد 1402 09:15
خوش آندمِ که جان من اسیر صد بلا نبود به درد بی دوای عشق دچار و مبتلا نبود به خلوت خیالِ خود قریبِ قافِ مردمان که هوشِ ما حواسِ ما ز جای جابجا نبود زمان چه بد عجوبه ایست که در گذار گردشش چه حادثاتِ گونهگون که دامِ (آدما) نبود به هر چه مارِ موی او مظفر آمدم ولی عصای که میشُدش بدستم اژدها نبود چه نخوتِ میانِ ما که یک...
-
لبریزِ غزل, بیا کمی آهستـه
جمعه 5 خرداد 1402 09:13
لبریزِ غزل, بیا کمی آهستـه بیا که ز دنیا دلِ من شد خسته بیـا که در همهمه ی این بازار مُنجی تویی و همه جا بن بسته معصومه پیروزه
-
ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﺸﺮ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ
پنجشنبه 4 خرداد 1402 09:57
ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ میﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎﻯ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺑﻰﻫﻤﺘﺎﻯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﻦ ﺑﻰﻫﻤﺘﺎﻳﻰ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ...
-
موسیقی نمی دانم...
پنجشنبه 4 خرداد 1402 09:56
موسیقی نمی دانم... بداهه می نوازمت.... با تحریرهای مخملی... زیرو بم آغوشت را ... خوب بلدم ! سوسن_درفش
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 4 خرداد 1402 09:56
-
روزها کوچه ها را میگردم
پنجشنبه 4 خرداد 1402 09:55
روزها کوچه ها را میگردم شبها جنون را پرسه میزنم پرنده ای گریان یخ زده در برف هنوز بهار را می جوید و گاوی تشنه در اعماق مهجور به فاصله ی یک نفس از چشمه جان می دهد. سید محسن طباطبایی
-
هیچ دانی
پنجشنبه 4 خرداد 1402 09:55
هیچ دانی چه دلداری در دل داری آیا؟! فرشته سنگیان
-
حال این دل عاشق را
چهارشنبه 3 خرداد 1402 09:49
حال این دل عاشق را تو دانی حال دل خون مجنون را تو دانی گریه های شب به سحرگاه لیلی را تو دانی خفته در سینه عشق فرهاد را تو دانی حال کوه کن عاشقان را تو دانی فراق لحظه های تلخ شیرین را تو دانی نگاه خیره ام دوخته براهت را تو دانی زمستان سرد دستان یخ زده ام را تو دانی حال دل آشوب بیقرارم را تو دانی جان به لب رسیده گان شوق...
-
تمامی سالها
چهارشنبه 3 خرداد 1402 09:49
تمامی سالها میراث حیات را - خواهم داد به آنی گذرا، که برق نگاهت از صدف پلک هات ، بیرون میجهد، بی تاب ... حالی میان من و تو هزاره های تاریکی فاصله افتاده است . تو را میگویم ای ستاره موهوم ... بهار خواهد رسید و باغ های مغستان شکوفه خواهند داد. و زیر سیب ... زیر درخت سیب ، آنجا که مادرت تو را زایید دستی تنها، برای دوباره...