من
دماوندم خاموش
چون
باد بی خانه
و
چون لشکری بی امیرم
یا
شاید
ستاره ای
بی کهکشانم
ولی
روزی من گلبهار بودم
بر سرشاخه یِ درختی بهاری
تو
تگرگ شدی
و
نوگلِ مرا بی ثمر کردی
شب
تار است
و اشک سرشار
شانه ای می خواهم
برای گریه هایم
محمود حشمتی
عاشق که باشی عشق را باید بفهمی
با بودنت باید بفهمانی که هستی
گاهی مرا هم یاد کن در لحظه هایت
در بهترین حالت میان خنده هایت
شاید تو گلدان باشی ومن شاخه ای گل
با من بمان در امتداد این تعادل
ما بهترین شعریم وهم قافیه هستیم
در ابتدای یک غزل هم واژه هستیم
یک اتفاق تازه ویک مثنوی دل
با هم اگر باشیم هستیم از ته دل
ما همصدا هستیم با شوق فسانه
بیت الغزل خواهیم بود اما ترانه
تو درتمنای منی من باتو خوبم
این شعر را در وصف احوالم سرودم
صدیقه خدادوست
دلم می گیرد از هوای این شهر؛
که بوی جدایی
می دهد و با بی وفایی،
صدای تنهایی!
محمد ترکمان