بدان من بیزارم

بدان من بیزارم
از این غمی که میدارم
بدان رفتم زین شهر پر از آشوب
که بیایی به دیدارم
گرم من که نمی بودم
توهم بودی پیش از من
که من میخواندم و دیدم
دو چشمانت پر ماتم
دو رخشانی که در وصفش
می آمد بر سرم جانم
میان انهمه دیدم
که میرفتی به دریا هم
کز انجا من بسوزام دلت را و برگردم
کز ان برگشتنی گشتم که ویرانی به دنیایم...

آریانا کرمی

پدرم امروز پرسید

پدرم امروز پرسید
آسمانت آبی است ،یا که باز در غم ایام ابریست؟
من نگاهش کردم از سر لطف
که محبت کردی ،راه نشانم دادی
می دانم سرفه هایم سینه ات را لرزاند
اما
همه سرفه هایم از سر دلتنگی است
تا به بالینم آیی
پدرم گفت دخترم
دوست دارم به هر رهگذری آینه هدیه کنم
که خودش را بیند
شاید اندیشه طوفان که خدا به دل می تاباند
لحظه ایی درک کند
هرچند صیاد چه هراس از طوفان دارد
وقتی دل به مروارید صدفی در ته دریا بسته است


زهره مومنی

می‌رود دل به دیدار نگاهت

می‌رود دل
به دیدار نگاهت
در خیالی خوش
تو آنجا در قصری از نور
با درختانی از جنس بلور آبی
در زیباترین لحظه دنیا
با شوقی فراوان
مرا فریاد بزن....

ابوفاضل اکبری