یازهرا(س)

رسول الله درباره حضرت زهرا می فرمایند
به ازای هر نخ چادر دخترم فاطمه گروه گروه مسلمان وارد بهشت خواهد شد
اما افسوس که مردم قدر نشناس مدینه این چادر را خاکی کردند

 

صدای پای آشنا مرا خبر نمی‌کند

صدای پای آشنا مرا خبر نمی‌کند
ز کوچه‌هایِ قلبِ من کسی گذر نمی‌کند

به هر رهی که رفته‌ام به جز بلا ندیده‌ام
به شیخِ خوبِ ما بگو، دعا اثر نمی‌کند

اگر که دیده شد خدا بپرس از او به یک صدا
شب سیاه و تیره را چرا سحر نمی‌کند؟

طبیب گفته با سفر غمت تمام می‌شود
تنم به صد کجا رَود، دلم سفر نمی‌کند

بیا دل مرا بخر، به کنج قلب خود ببر
در این معامله، قسم کسی ضرر نمی‌کند

برای عاشقت شدن دلِ مرا محک بزن
ببین در عشق تو چو من یکی خطر نمی‌کند

در این خزان زندگی فقط تو را طلب کنم
کسی تمام عمر خود، چنین هدر نمی‌کند


مصطفی خادمی

پیدا نکنی مرا مگر کنج خرابات

پیدا نکنی مرا مگر کنج خرابات
عاری ز تب و وسوسه اینجا همه ساعات
این است که در وادی خمخانه نشینان
چیزی نبود جز طرب و شادی لذات
شادی ننشیند به دل از معرکه ی جنگ
در جنگ نباشد اثری جز غم و هیهات
شاکی شده ام از سخن یاوه شیخان
از اینهمه مزدور و از این مجمع بدذات
صد بار به خود صیحه زدم تا ننشینم
در مجلس وعظ و سخن حضرت آیات
پر کن قدحی را که‌ دهد روح مضاعف
تا کَنده شود از دل ما کینه و آفات
دوران خوشی نیست مگر شادی یاران
این است مرا تحفه ز میخانه و سوغات
پامال نشد روح سعید از طرب امشب
تا منظر او گشته دگرگونی حالات


سعید آریا

چه تکراری

چه تکراری
من از آنچه تو می‌بینی نمی‌گویم
من از امروز و فردا هم نمی‌گویم
من از چشمان تکراری
که هفتاد سال ... می‌گرید

نمی بینند
من از ایهام می‌گویم

من از، فردی، که بین ما مسلمانان
همیشه رسم
من از اسلام می‌گویم
من از شیطان انسانی
بوقت احرام
چه سنگی جامه بر او نیست
من از هر باور ابهام می‌گویم

من از فرقی که قائل غرب
برای درد صهیون اشک
برای هر فلسطین مرگ
من از این غصه‌‌ی ادغام می‌گویم

چه تکراری


من از این من
من از آن تو
من از هر او
من از ما و شما ایشان
که هر ساعت برنگی رنگ
من از اتهام می‌گویم

من از مردی و حرف مرد می‌گویم
که باروت است غذای گرم
من از اطعام می‌گویم

چه تکراری

چه می‌بینی
جنین و غزه در یک قاب
و مرگ لاله ها در خواب
من از انسان بی‌انجام می‌گویم

من از هر غسل استعمار
من از اقلام استثمار
من از اذهان ناهنجار
من از انصاف بی وجدان
چه تکراری
من از این بغض بی‌اندام می‌گویم

من از جنگ و هزاران لنگ
نمی‌خیزد نَمی از سنگ
و فردا می‌نویسند ننگ
نه بر اجسام
نه بر اجرام
که بر انسان
من از ایتام می‌گویم
چه تکراری
من از پایان بی اتمام می‌گویم
چه تکراری .


ابراهیم آروین