سوز اشعار من از حنجره ای محزون است

سوز اشعار من از حنجره ای محزون  است
شور معشوق چنین از نفسم بیرون‌است

بی تو هر بار اگر قافیه ها تکراریست
کار قلب است طنین غزلم مجنون است

چون شب و روز گذر می کنی اما یادت
جاری و رود دلم ، از غم هجرت خون است

سایه افتاده به برگ و نفس نور برید
روزن چشمه ی چشم تو مرا کانون است

بی خود از عالم و آدم شده ام باور کن
حسرتی نیست که در عشق همین قانون است


فرهاد مرادی حقگو

چشمان سیاهی که دلم را به گروبر

چشمان سیاهی که دلم را به گروبر
توفنده نگاهی که گلم را به گروبرد

پیچید به دشتی که غزالش دل من بود
ویران شدن از ساده سادلی حاصل من بود

در بستر آن حادثه دلداده و ناچار
برجام جنون برده پناه عاشق تبدار

مانندکویری که عطش چیرۀ ٱنست
هرقطرهٔ باران هوس و حسرت آنست

بی آنکه بفهمد‌‌ شده رسوای زمانه
پرمی کشد از سینه به رویای بهانه

درسینه نگنجید بسی سربه هوا شد
برحضرت عشق عاشق و مصلوب بلا شد

چون دامن دشتی افق آغوش گشوده
در تابعت بارش ابری که ؛ نبوده

یک عاقبتی پوچ وبیهوده نصیب است
بر آن دل دیوانه که در دام فریب است

رودی که به دریا نرسد توشه ندارد
عشقی که به سامان نرسد ریشه ندارد

بر ناز نگاهی ؛ شده بود عاشق ناشی ؟
با تیر رقیب دله ای ؛ شد متلاشی

قاسم پیرنظر

ای ماه قهر کرده ز عالم ، شروع کن

ای ماه قهر کرده ز عالم ، شروع کن
ظلمت بس است تابش خود را شروع کن

بگذر ز حال مردم کافر که دلخوش اند
رحمی به حال جمعیت در رکوع کن

دکتر آرمان داوری

تو اتفاق افتادی

تو اتفاق افتادی
که حسرت عاشقانه‌ی من باشی
تو را ندارم و نخواهم داشت
اما حسرت نداشنت
از اشتیاق دیدنت
نمی‌کاهد
زیرا که اشتیاق
از حسرت
فوران می‌کند

شبنم حکیم هاشمی