با رفتن تو فاطمه جان، جان وتنم می لرزد

با رفتن تو فاطمه جان، جان وتنم می لرزد
حسنم یاد چه ٱفتاده چنین می لرزد

باورش سخت ولی کوه به خود می لرزد
به خدا فاطمه جان، بازوی خیبر شکنم میلرزد

از غم داغ تو فاطمه، صف شکنی می لرزد
روز من تیره چو شب، عرش چرا می لرزد

چه شده دست امینی، چو علی می لرزد
آن بازوی ورم کرده بدیده که چنین می لرزد

یاد از محسن و از میخ درو ظلم، چنین می لرزد
بی تو با یاد تو، جان تا به ابد می لرزد

محمد چاکرالحسینی

آمدم بر لب بامی که بگویی نپری

آمدم بر لب بامی که بگویی نپری
در سقوطم تو همان فاصله ی پر خطری

صبر کن محو شود یاد من از پنجره ات
تا نبینی به نگاهش دگر از من اثری

می روم تا غزل آوار شود بر سر من
می روی تا بسرایی غزل تازه تری


گم شدم در شب چشمان تو دیدم که‌تو هم
از من گم شده هرگز نگرفتی خبری

بعد من هر چه که خواهی بکش از خاطره ها
بر حذر باش کسی را سر گورش نبری

یاد من زنده شود در همه ی زمزمه ها
تا تو بی من زهمه پنجره ها می گذری

پای لرزان نحیفم که رسیدی لب بام
یک قدم باز برو آخر راه سفری ...

مهرداد مظاهری

نه در رویا

نه در رویا
نه در بیداری و خوابم
گرفتار زمان
در مکانی پیش وجدانم
هزاران لحظه ی بی تو
اسارت رفته ام
من این ظلم بزرگی
که روا کردی
به جان و روح و قلبم
بر نمی‌تابم

تو رفتی
با آنکه می‌دانستی
آرزوی آرزوهایم بودی
و تمام هستی ام
با نبودت
بر وجودم
زخم کاری زدی
مرا نیست کردی در مستی ام

تو رفتی
و پوچ شد
دنیای من از رفتنت
منم تنها ماندم
و آن آرزوهای محال
غم‌های بی‌پایان
و نام و نشانی ماند

فقط از بودنت..

آرش معتمدی