ماسِرّدرونیم ...برون از هم نیز

ماسِرّدرونیم ...برون از هم نیز
این حرمت عشق است وحریمش را نیز
در فعل...رها کردن ِخورشید نباشد ممکن
ازمنبع عشق است.اگر گرمیت این باشد نیز
معنای رهایی واسارت همه جا ضد هم است
درعشق به یکسانی و رسواشدنش باهم نیز


ناصرآکیاد

هر چه از زبانت می رسد جاری کن

هر چه از زبانت می رسد جاری کن
من بیمار توام
پزشکان
طب سوزنی را تجویز کردند


سعید گلی

بوی گیسو


هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد
به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد
ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم
چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد  
پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من
به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد
به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد
که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد
به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده
ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد
جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را
دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد
مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد  
اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد
میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم
ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد
ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم
رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد
به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون
مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد

-------------
محمد قهرمان

دلم خاطره ای از خاطرات قدیم را ورق میزند

دلم
خاطره ای
از خاطرات قدیم را ورق میزند
چشمه احساس میجوشد
خمره شعر پرمیشود
مست میشوم
می گریم
میخندم
بودنت را احساس میکنم


شاپور دشت بزرگ