صِدام به تو نمیرسه
چِقد تو دوری از دلم
گریه کنم وا نمیشه
پیچ و خمای مشکلم
دریچه های آرزو
یکی یکی بسته شدن
قاصدکای غم زده
از منو ما خسته شدن
پاییز که پر کشید و رفت
داغ دلم رو تازه کرد
اسم تو رو واسم نوشت
تو غربت و غصه و درد
اما دلم تنگه برات
خط میکشم رو فاصله
مونده تو دفتر دلم
خط خطیای مسئله
میدیا جادری
در بازی بی بزم تو آکنده مباش
در رزم سر افکنده و پابنده مباش
بنگر که رقیب کیستی از من پند
از مهر تو با مهر به کس بنده نباش
وقتی تو را دیدم تبم آرام تر شد
وقتی غمت دیدم دلم آگاه تر شد
در چشم من رزمت به بزم اکرام تر شد
این قلب با عشقت، نهای بیگانه، تر شد
عاشق شود و بزم کند و رزم نباشد؟
هر رزم که بی بزم شود رزم نباشد
چون رزم کند بازی بی حزم نباشد
بازی که نه چون عزم کند جزم نباشد
رزماوری و غزو نیاورد دلم
شوق تو بجاست ، همبزم دلم
آسوده و خوشحالم و سرمست دلم
یاران همه رفتند ولی بست دلم
سجاد نوروزی
عشق ، از دامانِ پاکان بر دلِ هموار ریزد
باغبان از مهرِ خود در پای گل بسیار ریزد
بر بساطِ فخر جولان می کند هر خوبرویی
ناز ها از جلوه ی آن سروِ خوش رفتار ریزد
هرکه رنجِ آرزو در یوسفِ بازار دارد
پیرهن را چاک سازد ، در گریبان خار ریزد
خطِّ سبزش را کند همرنگ با زلفِ سیاهش
زهرِ خود را وقت رفتن ، عاقبت این مار ریزد
جمع سازد بیخودی و مستی و دیوانگی را
نشئه ی ایجاز را در چشمِ من ، یک بار ریزد
خود نمایی نیست کارِ خاکساران ، پیش قاضی
بی گناهی ، کی تواند خون به پای دار ریزد ؟
شاخِ گل بی پرده در گلشن نمی بالد به برگش
بالِ مرغانِ چمن از رعشه ی گلزار ریزد
برگ هستی را بیافشان ، از ملامت ها رها شو
نخل ، ایمن می شود از سنگ ، وقتی بار ریزد
جواد مهدی پور
پریشانی ام از سنگینی اسرار بود
راهبری اندیشه اولین پندار بود
پنداشته بودم خدایی هست جدا ز من
روح بیقرار من خسته و تب دار بود
سرگشته در وادی من تا من بوده ام
این من پیدا توهم یک دیدار بود
من فاصله ی میان دو بی نهایت
که بی نهایت خُرد مرا دیوار بود
من کرانه ای بر اقیانوس وجودم
منِ دریایی اما، همیشه بیدار بود
تورج امیری