زندگی چیزی است

زندگی
چیزی است
بزیبایی گل
چون خنکای نسیم
زیبا وپر معنا است
گاهی
افتاده بکامت ایام
گاهی
هم چون غنچه های شکوفا شده عشق
به همراه پیام
گاهی
چون سرمای زمستان
نگنجد در کام
گاهی
هم غم وگاهی شادی
دست در دست
ازرده می کند ایام
گاهی
سرشار از رمز و
انباشه از راز است ونیاز
زندگی زیباست
وبزیبایی گل


بهرام معینی

دل که به لکنت افتاد در هوای تو

دل که به لکنت افتاد در هوای تو
وغم که مضاعف کرد بغض قدیمی ابرها را
فهمیدم عشق
در حوصله ی خزان رسیده است

نازنین رجبی

دیگر چه گویمت که چنین و چنان شده

دیگر چه گویمت که چنین و چنان شده
از بس نیامدی... به خدا داستان شده

هر کوچه نغمه های تو را جار می زند
هر شاخه ای به بوم و بری شادمان شده

گویا پیام آمدنت را شنیده است
شهری که پای هر قدمت مهربان شده

رعدی بزن به خرمن بی حاصل جهان
حالا که آسمان تو رنگین کمان شده

بگذار تا که به پایان خود رسد
این غصه ها که با غم تو همزمان شده

از یاد خود نبر که دلاشوب دیدنم
حالا که نام خوب تو ورد زبان شده

از من نپرس علت بی تابی مرا
مشتاقیت به طالع بختم نشان شده

از آنزمان که عطر تو پیچده با نسبم
نوشیدنت به هر نفسی آرمان شده

خورشید بامداد سعادت فقط توئی
ای در ورای پرده غیبت نشان شده


علی معصومی

در این آشفته بازار خیالم جانِ جان باش

در این آشفته بازار خیالم جانِ جان باش
در این محنت سرا جان مرا یک همزبان باش

چو ریزم همچو تک برگِ خزان در پای این عشق
تو هم پرواز هر برگ رها در این خزان باش

من این افتاده از پای و تو آن آهوی سرمست
تو کمتر سوی هر دشت و چمن بی من دوان باش

نگاهم خیره بر سقف همین زندان کوتاه
فلک بشکاف و آن سوی نگاهم بیکران باش

جهان بن بستِ غم، کوی فنا و ناامیدیست
تو تنها کور سوی امیدم در کهکشان باش

گرفتارم به این روز و شبت آغوش هر سال
من افتادم به تکرار زمان تو بی زمان باش

تنم خشکیده از اشک روان هر لحظه از درد
من این صحرای بی بار و برم سرو چمان باش

ندانم چیست این راه و روش این عشوه این ناز
نمی خواهم کسی غیر تو را پس مهربان باش

سجاد حقیقی