تو ماه نو به خطر با توی نمی ارزم

تو ماه نو به خطر با توی نمی ارزم
که پا به پای تو در شب روی نمی ارزم

نه هوشیارم از این دست پای تا سر مست
ولی چه سود به برگ موی نمی ارزم

بزن به سرزنشم چوب ناز دستت آی
به پیشگاه تو در پادوی نمی ارزم

چه توده ام اگر از سنگ تیره و دو رگه
هزار تکه شوم لولوی نمی ارزم

مرا به هیچ نگیری دمی که پیش دوم
چه بندی ام به سر گیسوی نمی ارزم

کتاب کهنه ی افسانه های بی جلدم
قدیمی ام به نگاه نوی نمی ارزم

فدای گندم عشقم به غیر این ای ماه
اگرچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم

محمدیزدانی

زخمه زن سازت کمی دورازغمِ هجران شویم

زخمه زن سازت کمی دورازغمِ هجران شویم
بین این دریای غصه لحظه ای خندان شویم
بوی باروت و تفنگ پر گشته درآغوشِ شهر
سنگری پیدا کنیم با عشق خود پنهان شویم
کی توانیم مرهمی بر زخم این چشمان کنیم
یا در این بیغوله ره شادی به دل مهمان کنیم
خستگی هم آنچنان زانو زده بر جانمان
کو طبیبی لحظه ای بر دردخود درمان کنیم
ما فراری گردیم از غوغای این شهر فرنگ
دور از این درد و بلا و این همه آوارِ جنگ
غم در این دنیا شده ارزانتر از نقل و نبات
جای شادی کم زنیم برجان هم اینگونه چنگ


کریم لقمانی

پُشتِ این پَنجره ها، آفتاب بی روح است.

پُشتِ این پَنجره ها، آفتاب بی روح است.
عِشق در بالِ کَبوتَر ها جَریان دارد .
من نگاهَم به تو و روزهایِ رَفته است .
کاش بِگویَم بَرگرد ،
کاش می شُد برگَشت ...

مَن خیالَم رَفته ... ،
رفته یِکصَد سال پیش ...
آن زَمان ها ،گویا ...
بَستری از یِک جَنگ ،دَر جَهان بَرپا بود ،
کوچه ها بَلوا بود ،صُلح بی معنا بود .

ناگَهان یک سَرباز ،لَحظه ای اَندیشید،
نامه ای کَرد آغاز ،با روبانی پیچید ...
به کَبوتر ها داد ...
شکلِ عاشق ها بود .
گویِش تُندی داشت

ناگَهان دَر جایی...
داشتَم می خواندَم ،نامه ای یک قرَن بَعد ،
می رِسَد بَر مَقصَد...

با خودم میگُفتَم :کاش این عشق ،فَرا تَر می رَفت ،
کاش ، ماهَم با کَبوتَرها ،یادبودی داشتیم...


زهره فرجی

دلم می‌خواد

دلم می‌خواد
جایی برم
که نه آزار بدم
نه آزارم بدن.
تو بگو
کجا برم
که فقط
دل باشه و
من باشم و
هوای تو؟


عبدالمجید حیاتی

شاکیِ بَختَت مباش هرگز خیارش دستِ توست

شاکیِ بَختَت مباش هرگز خیارش دستِ توست
چرخ ها یکسان بچرخند اختیارش دستِ توست
جز خودت برکس توانی نیست سپید بَختَت کند
قفل ابزاری نَشاید بیش کلیدش دستِ توست
گر صدف دریا گوهر خوانَد خودش را بر یَمان
بخت نگون گشته نمی داند اسیرِ دست توست
گر طلب کردی به برترها رسانی نسلِ خویش
عبدی آموزَش که آموزِش یقیناً دستِ توست
سرسری هرگز مشو با سَر خوری سنگِ غرور
سَرسَران بندِ غرورِ ماجرایَند دستِ دوست
ماه و خورشید کهکشان‌ها ذره اند بر خود مَناز
خنده بِنشانی گرامی قند و قَندان دستِ توست
حافظا خویشان نباشند  باعثِ درماندگی
خود رها گردی رهائی بند و زندان دستِ توست


حافظ کریمی