بدونِ آنکه بدانم که هستی...

بدونِ آنکه بدانم که هستی...
بدونِ آنکه بدانم کجایی...
بدونِ آنکه بدانی،،،
اسیرِ حسِ تو هستم...
....
نه از لطافتِ باران،
نه از نظاره یِ یاران،
نه از سکوتِ شبِ دشت،،،
نمیشوم خوش و سرمست..
فقط به یادِ تو مستم...
۰۰۰۰
مرا ببین ،، کنون ببین،،،
که روی هر که غیرتو
زاشتیاق بسته ام
دریچه ی سلام را..
۰۰۰۰
بیا بیا سلام کن
به این سکوتِ مُبهمم
ظهور کن ،دریچه کن
روزنه یِ کلام را...


مهدی حیدری گودرزی

از بس نیامدی جان به سر شدم

از بس نیامدی جان به سر شدم
و بند بند دلم پاره شد
آنقدر چشمانم بارید
که درخت بلوط خاطرات هم پوسید؛
از شاخه ساران کبودِ آغشته به دلتنگی
خون می چکید چنان که
برگ های سوخته رقصیدند
و آرام سقوط کردند
بر روی گُل های پیراهنم
شبیه شعرهای بی مخاطب
در پی واژه های گُم شده
میان حلقوم قلم های شکسته!

مرتضی سنجری

آشیانه بادها کجاست

آشیانه بادها کجاست
وقتی که در آسمان‌ها نیستند
روز را کجا سپری می‌کنند
شب که به جارو کردن

خواب‌های من مشغولند .

"شمس لنگرودی"