خِردم هنوز گوید که تو آن شراب نابی
گره از رخم تو بگشا که تو خود چو فتح بابی
تو که خود وقوف داری که من همچو یک قرابم
ز چه رو تو پرسی از من, که چرا چنین بخوابی؟
تو چو قامتی فرازی همه دست خود بِبُرّند
چه شود فُقع گشایی تو که دور از احتجابی
منِ عهد بسته, هستم که تو ساعتی بیایی
به بَرم کِشی چو جانت و رهانی از عذابی
تو که در حجاب نالی و سرِ کرشمه داری
بکش آن حجاب از رخ که تو خود چو آفتابی
من از آن کرشمهی تو سخنی دگر نگویم
تو ببار همچو باران که تو تشنه را چو آبی
همه عمر گشتم ای جان که به زلف تو نشینم
تو چرا نمیگذاری که نشیند این صحابی
من هنوز در خیالم که تو را دمی بیابم
تو مگو که شد زمستان و شدست انقلابی
محمد-علی زرندی
واژهها را
بر دار کشیدم
و هنوز
پاسخی
نمیشنوم...
حجت اله یعقوبی
بهاری غرق گل، معنای پاییزی نمی فهمی
غروب و نم نم و آه غم انگیزی نمی فهمی
ندیدی برگی از شاخه بیافتد، شرط می بندم
شب هوهو و خش خش های یکریزی نمی فهمی
به فکر قهوه ات هستی که دارد میکشد دم باز
دو چشم قهوه ی از غصه لبریزی نمی فهمی
حواست نیست دارم میزنم یخ پشت این شیشه
گرسنه ماندن گنجشک جالیزی نمی فهمی
دل تو گرم هیزم های مصنوعی شومینه ست
تو از "با مرگ در بیرون، گلاویز"ی نمی فهمی
فقط یک دانه ی کبریت، آنهم خیس از گریه
شب و رگبار و باد و سوز پاییزی نمی فهمی
نبوده خانه ات روی گسل، چیز عجیبی نیست
تکان شانه های زلزله خیزی نمی فهمی
تو هر گل را که خشکیده، طلایی رنگ می بینی
غم و اندوه گلدان را سر میزی نمی فهمی
برایم نسخه پیچیده ست دکتر قرص ماهت را
تبم بالاست اما تو که تجویزی نمی فهمی
وصیت نامه را شعری نوشتم تا بخانی، حیف
به روی شاهرگ، چاقوی نوک تیزی نمی فهمی
جسارت کردم و گفتم: "عزیزم دوستت دارم"
ببخش از اینکه حرف مهرآمیزی نمی فهمی
برو خوش بگذران با هرکسی که بیشتر دارد
! تو از عاشق شدن چیزی نمی فهمی