خدای من تویی
که هر ثانیه به اذان لبخندت
نماز دوست داشتنت را ذکر میکنم
عزیزحسینی
پاییز فصل
هجرت است
ببین پرندگان را
که چگونه
گم میشوند
در دوردستها
و جز خاطرهای
به جا نمیماند
از آن همه هیاهو
از آن همه شروشور
کاش میشد
روزی
هجرت
در غروبی پاییزی
ما را هم
به آنجا میبرد
آنجا که پایانی ندارد
آنجا که آغازی ندارد
آنجا که زندگی
روی اسب سادگی
پروایی ندارد
آنجا که هرچه دیدیم
شعر بود
و هرچه در او بود
ردیف و قافیه ندارد
مهرداد درگاهی
ماجرای سال شمس و قمر
ماجرای یک هجرت بود
یک هجرت کوتاه
مانده ام تو بیایی...!
از پس این هجرت طولانی,
نه شمس و نه قمر...
عهده دار مبدا این آمد,
نخواهد شد.
پس چه خواهد شد...!؟
رسول امامی