بهار آمد بهار آمد
شکوه سبزه زار آمد
گلستان شد.جهان زیبا
خزان رفت و نگار آمد
در نگاهم شاعری میگفت با خود..
گاهی خزان پاییز..
گاهی زمستانست
گاهی هزار اندوه..
بر این گلستانست
پیروز پورهادی
نمی بینم
مسافتی که امروز راه رفتم را نمی بینم
اشکهای گرم و شور امانم را بریده
پهنای صورتم خیس
کامم شور شور
لبهایم می سوزد
امروز چندین بار زمین خوردم
حتی چند عابر نگرانم شدند
شرم سار شانه هایم شدم
تحمل هق هقم را نداشتند
زانوهایم را دیدم لرزیدند
میان نگاه همه
.
.
.
پاییز پرسید
چرا میخندی
گفتم به او بگو
زیر باران
لبخندم را ببین...
مرتضی دوره گرد
قصه زندگی ما شده چون خط موازی
هر دو عاشق ، هردو دلتنگ ولی خسته ز بازی
ناامیدیم از وصال و میدویم در امتداد
مثل برگ نیمه جانیم و رها در دست باد
قلبمان مملو ز عشق است، منطق اما اهل جنگ
میکند هر دم نصیحت ، میزند بر سینه سنگ
عقل عاشق بر دلش مغلوب و دل فرمانرواست
آه از این تلخی و بی رحمی که در تقدیر ماست
هدی احمدی
چشمان تو رحمی به دل زار ندارد
بت هستی و من مومنت ، انکار ندارد
در سلسله پیچش زلفان سیاهت
عشاق بجز سر ، به سر دار ندارد
فرامرز علیوردیخانی