خواب بودم گل من بوی تو بیدارم کرد

خواب بودم گل من بوی تو بیدارم کرد
عطر مویت به سفر سوی تو اجبارم کرد

گرچه خستم گره از موی تو واکردم هی
گره خورد و فر ِ موی تو فداکارم کرد

یادم از یاد همه مردم شهرم رفته
یادم آوردی و لبهای تو تکرارم کرد

ساختم باتو خودم را چون بزرگم دیدی
با همین دید دو چشمان تو معمارم کرد

روی لبهای تو گلبوسه پرید از دستم
آه امان از لب ترسو که طلب کارم کرد
.......
چشم واکردم و چشمان تو تکرارم کرد


مریم نصیری

قرار از دل گرفت و بیقراری را نصیبم کرد

قرار از دل گرفت و بیقراری را نصیبم کرد
شب و هذیانی و چشم انتظاری را نصیبم کرد

اگرچه خوشه خوشه یاسمن بر شانه میریزد
پر از اندوه و حسرت کوله باری را نصیبم کرد

خدا عزت دهد چشمان مست ناز داری که
شرار از شوکران پر عیاری را نصیبم کرد

به پشت پلک هایش مهره مار است می دانم
که با افسونگری هایش خماری را نصیبم کرد

خدای معبد چشمان هندوی پر از خوابش
مرادم را نداد و سهم خواری را نصیبم کرد

صبوری کردم اما صبر هم اندازه ای دارد
نشد درمان درد و زخم کاری را نصیبم کرد

تمام هستی ام را خاک راهش کرده ام اما
نمی دانی چه روز و روزگاری را نصیبم کرد


علی معصومی

دولت عشق سماواتی، سلیمان را نامدارش کند

دولت عشق سماواتی، سلیمان را نامدارش کند
هیات بلقیس را یک هدهدِ شهرش،دیدارش کند
مُلک و تخت پادشاهی را طوفانِ ابابیلی نهد
هاتفش با اسمِ الله، چند جهانی را بیدارش کند
شوکتِ سلطانی اش، دیوانِ حیران را دریاها بَرَد
موریانه در عصای سلطه اش،سَر را دستارش کند
جنیان،آن تخت بلقیس را تا چندی درگاهش نهند
لیک دستِ آصفش با یک نَفَس،چشم را چشمدارش کند
رمز و سرّ خلقتش،جز اولیای حق هیچکس را نداد
علم و اسرارِ الوهیت زبانِ عقل، اسرارش کند
صرف و نحو در ابجدِ سرّش به نامحرم مخوان
گوشِ نامحرم به مانندِ کری، سرّ را پندارش کند
صوتِ زیبا و دمِ داوود بر هدهد، ریحانه بَرَد
شکرِ نعمت،آن زبانِ شوقِ داوود را دمیارش کند


ابراهیم اسماعیلی