به کام ما بُود عالم اگر او یار ما باشد

به کام ما بُود عالم اگر او یار ما باشد
و بویی از سر زلفش به بیماری شفا باشد

اگر روزی ز راه او نخیزد سرمه‌ی چشمی
درین ماتم‌سرا ما‌ را فقط رنج و بلا باشد


بهشت صورتش یک روز اگر در پرده پنهان شد
چگونه اشک بارانی به درد من دوا باشد؟

نفس بی او برایم اوج ناکامی شده اما
همین آزار روزافزون به جان من روا باشد

همان مرگی که آسان می‌رسد یک روز بر جانم
به یک لحظه مقیم آستان او بقا باشد

اگر لب تر کند با صحبتی در گوشه‌ای خلوت
خدا را دیده‌ای شاید ندای تو بیا باشد

مصراع نخست از شاه نعمت‌اله‌ولی است

خدیجه محمودی

شبگرد عاشق در کوچه های غریبم

شبگرد عاشق در کوچه های غریبم
دنبال سایه های مبهم ولی نجیبم

در خلوت سوت و کور یک شب تار
سر بر چوبه دار و مصلوب صلیبم

دنبال رد پای مانده در امتداد شب
منکوب طعنه و زخم زبانهای رقیبم

پروانه وار رقص کنان در مدار شمع
در کام شعله های آتش عشق مهیبم

دلبسته و دلداده و دلتنگ و شب زده
در گیر و دار عشق، دلگیرِ بیم و نهیبم

در پیچ و تاب زخمه ی شلاق و التهاب
در طلب عشق مشتاق دستهای طبیبم

بر دوش باد و پرسه زنان چو مجنونان
شبگرد شبهای تار و از عشق بی نصیبم

عسل ناظمی

ادمها ای کاش ادم بودن

ادمها ای کاش ادم بودن
مثل درختا که درختن
مثل ابرها که ابرن
مثل دلها که خونند
مثل من که سنگم

...خورشید که باشی....

خورشید که باشی
می درخشی
عالم رو لمس میکنی
اما
هیچ دست نا پاکی
حق
لمست را ندارد

......تنها....

گاهی وقتا ادمها توی جمع اند
یه خونه
یه ده
یه شهر
یه کشور
یه ملت
یه جهان
اطراف شون هست
ولی تنها هستند
تنها ی تنها

....ریشه در خاک....

مشکل من اینه که
اینجا ریشه کردم
و
میدانم
که اگر
ریشه ام را بکنم
میخشکم
پس
چون فرصت نیست
درخت ماندم
ترجیح دادم
قلم نشوم
تا برای ثبت
در صفحه روزگار
پوستم را بکنند

...تنهایی.....

گاهی وقتا انقدر
دور میایی
که گمت میکنم
نگذار
محتاج
نسیم صبح
نگذار
محتاج
شبنم بعد باران
بگذار
پونه باشم
به رویش
بگذار درختی باشم
در کویر
و
یا ماهی باشم
تو دریاچه قلبت
که بدون اینکه ابر شوم
تو شریان رود رگهایت
شنا کنم
شاید از ترس تنهایی
رها شود


سیاوش دریابار